اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - سه‌شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٤

روزنامۀ شاخص جریان اصولگرایی در "یادداشت روز" مورخه 8/2/94 ؛ با پیشدستی – به سیاق دائم –  و دادن نشانیِ غلط، سعی بر رهنمون کردن اذهان مخاطبان خاص خویش به نتیجه ای نادرست داشته و با تأسی بر جملۀ معروف "گوبلز"، مقیاس "دروغ" را به اندازه ای بزرگ گرفته است که به زعم خود، باورپذیرتر بنظر آید. غافل از اینکه در جای جای این مدعیات، دُم خروس هایی متعدد رخ مینماید!

کسانی که تمسک به هر روشی – هرچند مذموم و ناپسند – را برای ماندن در اریکۀ قدرت مجاز می شمارند و معتقدند حتی میتوان از روشهای مغایر اخلاق هم برای از میدان به در کردن "رقیبِ" سیاسی خود ( که در یک برداشت غیردموکراتیک، آن را "دشمن" می انگارند) استفاده کرد؛ طبیعی است در آستانۀ شروع رقابتهای سرنوشت ساز انتخابات مجلس، مصحف بر سر نیزه کنند و بر طبل عوامفریبی بکوبند.

ردیف کردن یک سلسله مدعیات فاقد سند و انواع و اقسام اتهام از خیانت و جنایت گرفته تا وطن فروشی و ارتباط با صهیونیزم و سوروس و قس علیهذا، اگر بازتولید مشمئز کنندۀ یک بازیِ خارج از قاعدۀ "اخلاق و جوانمردی" برای دستیابی به قدرت سیاسی و حذف رقیب نیست، پس چه هدف دیگری می تواند داشته باشد؟ و البته در این مقطع؛ مدعیان اصولگرایی احتمالاً با این استدلال که هدف وسیله را توجیه می کند حتی به شاخص ترین وزیر "اصولگرا" ی کابینه نیز به شدت تاخته و از آب گل آلود ماهی می گیرند! وزیری که بنظر میرسد اینروزها برای حفظ آرامش جامعه و از روی مصلحت و تدبیر (حتی به بهای پذیرش شماتت دوستان) بظاهر از ادامۀ افشای مبادی و مقاصد "پول های کثیف" و نحوۀ تأثیرگذاری آن در روند عادی انتخاباتها استنکاف میکند.

آیا به راستی نمی شود در یک فرآیند مردمسالار و اخلاقمدار و بعبارتی در یک "بازی جوانمردانه"،  با رقیب سیاسیِ خود رقابت نمود و نتیجه را به تشخیص و نظر مردم – که حق الناس است – سپرد؟... اگر در فضای حقیقی، انجام یک رقابت کاملاً جوانمردانه بمنظور انتقال دموکراتیک قدرت، خواستۀ دور از انتظاری باشد ولی آیا نمیتوان در کشوری که داعیه "مردمسالاری دینی" دارد لااقل از پرداختن به "بازی کثیف" اجتناب کرد؟

طنز تلخی است که امروز حامیان معنوی تجمعات تندروانۀ "خودجوش!" و  تئوریسین های گروههای برهم زنندۀ سخنرانیها و کنسرتهای دارای مجوز؛ نعل وارونه میزنند و قائلین به روشهای مدنیِ "گفتمان" و "اعتدال" را "افراطی" میخوانند و طُرفه اینکه، به ذکر خاطره و لطیفه از "شعبان بی مخ" هم  تمسک می جویند!

شاید خالی از لطف نباشد ما هم به سطوری از کتاب "شعبان جعفری در آئینۀ اسناد"* اشاره ای داشته باشیم تا اولی الابصار، قرابت های قهرمانان این داستان را در گذشته و حال، خود به قضاوت نشینند:

در بخش هایی از این کتاب نوشته شده است:

به هرحال در این انتخابات که در اواخر اسفند 1332 در تهران، انجام گرفت، "شعبان" با انتشار اعلامیه های مختلف با عنوان "جمعیت جوانمردان جانباز" نسبت به چگونگی برگزاری انتخابات اعلام نظر می کرد، مثلاً در اعلامیه شماره 4 این جمعیت که با امضای وی منتشر شد، آمده بود: «... بکوشید تا خون هایی که در رستاخیز 28 مرداد ریخته شده به هدر نرود! مجلس جای کسی است که در مرحله اول به زهد و دیانت معروف و وارد در سیاست و در شاه دوستی، میهن پرستی، شهامت، رشادت و اخلاق؛ امتحانات لازم را در طول عمر داده و هرگز برای او انحرافی رخ نداده باشد و تنها به خاطر خدمت به شاه و میهن پا به مجلس گذاشته و از جاه و مقام دوری جوید و ... »

«...من برای آن انتخابات خیلی زحمت کشیدم. هنگام سرکشی به حوزه ها با یک پرچم که روی آن نوشته شده بود "نصر من الله و فتح قریب" می رفتم. در این حوزه ها، خیلی زد و خورد می کردیم، چرا که هرکس می خواست وکیل خودش را انتخاب کند»...

***

اگر منصفانه و با تأسی به اخلاق دینی به موضوع بنگریم خواهیم دید:  بُرد به هر قیمتی و با ترفندهایِ خارج از قاعدۀ بازی؛ هرچند پیروزی است، فتح است، قدرت می آورد... ولی دلچسب نیست! زیبــــــــــا نیست! محبوبیت نمی آورد، ارزش و  اعتباری هم ندارد...
اگر پیروزی با رقابتی جوانمردانه بدست آید؛ دلچسب و گوارا و معتبر است... میتوان برتری در نتیجه را به ضرب زر و زور و تزویر بدست آورد ولی لذتِ بازی جوانمردانه، حتی اگر به باخت منجر شود؛ با هیچ چیز قابل مقایسه نیست... تن دادن به قواعد بازی در یک رقابت سیاسی سالم برای انتقال قدرت، از لوازم  مردمسالاری واقعی است.  هرچند ممکن است در کوتاه مدت برای عده ای تمامت خواه خوشایند نباشد ولی در بلند مدت قطعاً موجب تعالی و ترقی جامعه و چرخش عادلانۀ قدرت و مسئولیت خواهد شد.

 

این "مونولوگ" زیبا از سریال "هزاردستان"؛  بسیار عمیق، دلنشین و تفکر برانگیز است. آنجا کـــه "رضا خوشنویس (رضا تفنگچی)" با وجدان خود کلنجار می رود... با انگشتِ هنرمندِ خود، به بحث می نشیند:

«آزردمت انگشتک؟ دوست داری آتش از اسلحه بچکانی یا مرکّب از قلم نئین؟ خون می طلبی یا جوهر؟ انگشتِ چه کسی در این میان باشی گران قدرتری؟ خوشنویس یا تفنگچی؟»

 ------------------------------------------------------

  • کتاب "شعبان جعفری در آئینۀ اسناد"؛ نوشتۀ "عباس فاطمی نویسی" و از انتشارات مرکز بررسی اسناد است.
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ۱٤ فروردین ۱۳٩٤

رئیس جمهور دیپلمات و حقوقدان کشور عزیزمان و تیم حرفه ای، انقلابی و مؤیَّد دیپلماسی دولت تدبیر و امید با هدایت وزیر خارجۀ هوشمند و خستگی ناپذیرش؛ از همان ابتدای تشکیل دولت، وعدۀ انجام مذاکراتی برای رسیدن به توافق "برد – برد" را به ملت عزیز ایران داده بودند.
رسیدن به یک نتیجۀ یک طرفه و رؤیا پردازانۀ  "برد – باخت" در مواجهه با تمام قدرتهای جهانی، توهمی بود که مدعیان مدیریت جهانی(!) داعیه دار آن بودند. وعده ای که به یک شوخی بیشتر شباهت داشت و نه تنها در عالم واقعیت هرگز میسر نبود بلکه با ادامۀ این زیاده خواهیِ متوهمانه، روز به روز شرایط برای رسیدن به توافقی عزتمندانه را نیز غیر محتمل تر می نمود.

با بازگشت عقلانیت و تدبیر به مانیفست مدیریتی دولت و شروع دور جدید مذاکرات، راه بسیار سخت و طاقت فرسایی برای جلب اعتماد جامعه جهانی و عبور از گردنه های سخت و پر پیچ و خم تبلیغاتِ ایران هراسانۀ دشمنان طی شد.
مگر ما از مذاکرات چه می خواستیم؟ در بازی "برد – برد" دقیقاً منظورمان چه بود؟ چه تعریفی از "برد" برای خودمان در این بازی داشتیم؟
مگر نه اینکه میخواستیم به دنیا بقبولانیم فعالیت های هسته ای ما "صلح آمیز" است و در دکترین نظامی ما، جایگاهی برای تسلیحات اتمی وجود ندارد؟ مگر نمی خواستیم به همۀ دنیا اثبات کنیم که فتوای رهبر انقلابمان؛ نه یک شعار، نه یک تاکتیکِ دشمن فریب، بلکه یک اعتقاد فقهیِ واجب الاطاعه است؟
مگر نه اینکه انتظار داشتیم دنیا حق فعالیت "صلح آمیز" هسته ای ما را به رسمیت بشناسد؟ مگر نه اینکه می خواستیم حق "غنی سازی" در خاک خود و ادامۀ روند رو به رشد "تحقیق و توسعه" در دانش فیزیک هسته ای را همانند سایر اعضای باشگاه هسته ای جهان داشته باشیم؟ مگر نه اینکه میخواستیم همۀ سایت ها و تجهیزات هسته ای مان را حفظ کنیم و مجبور به برچیدن هیچکدام از آنها نباشیم؟
مگر نه اینکه می خواستیم پروپاگاندای "ایران هراسیِ" لابی صهیونیزم جهانی را بی اثر کنیم و نشان دهیم با هیچ کسی ابتدا به ساکن، بنای دشمنی و مخاصمه نداریم؟
آیا خواهان برچیده شدن تحریم های ظالمانه بین المللی – که بواقع بر اقتصاد کشورمان اثرات نامطلوب فراوانی گذاشته است – نبودیم؟...  و مگر نه اینکه همۀ اینها را در شب تاریخی و به یادماندنی سیزدهم فروردین 94  دریک توافق سیاسیِ خوب، یکجا بدست آوردیم؟ اگر این "برد" نیست پس چیست؟ کجای این تفاهمنامه، عزت ایران و ایرانی را ملکوک کرده است که عده ای ادای دلواپسی در آورند  و با تنها هنری که دارند (حرّافی)، آن را معاهدۀ "لوزان چای!" بخوانند...
دلواپسان وطنی که در این وادی، همگرائی بی نظیری با دلواپسان خارجیِ متأثر از لابی صهیونیستی پیدا کرده اند، گویا از علم سیاست فقط لفاظی اش را خوب بلدند و در سایر دروسِ آن و از جمله واقع بینی و عقلانیت و تدبیر، مردود همیشگی اند.
البته  طبیعی است کسانی که مسببین چنین شرایط اقتصادی و بین المللی نابسامانی  برای کشورمان بوده اند و یا از رانت های فراوان شرایط تحریمی سود می جسته اند، دلواپس باشند. دلواپس از قضاوت مردم، دلواپس از اینکه آن گروه کم شماری از ملت هم که تاکنون متوجه عمق خسارات ناشی از سیاستهای پر غلط دولت تحت حمایت دلواپسان نشده اند، با چشمانی باز، شسته و بینا به مقایسه و تشخیص سره از ناسره بپردازند و با بصیرتی واقعی، دست ایشان را برای همیشه از مصادر قدرت کوتاه کنند.

مردم به زودی شاهد خواهند بود در سه ماهۀ آینده با اجرا و عملیاتی شدن این توافق سیاسی، چه تغییرات مثبتی به مرور در زندگی و معیشتشان رخ خواهد داد. با پاره شدن واقعیِ کاغذپاره های تحریم(!) و لغو تحریم های بانک مرکزی و سوئیفت و فروش نفت و ...؛ جانی دوباره به اقتصاد کشورمان دمیده خواهد شد و با حصول و افزایش "همدلی و همزبانی"  میان ملت و دولت، روزهای بالندگی کشور عزیزمان دوباره بعد از مدتها فرا خواهد رسید.

پی نوشت:
این مقاله بنام اینجانب در "بهار نیوز" مورخه 94/01/17 منتشر شده است که از اینــــــجا میتوانید مشاهده فرمایید.

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

یا مقلب القلوب والابصار ( ای دگرگون کنندۀ قلبها و دیده ها)
قلب ها و دیدگانمان پرشده از تاریکی و سیاهیِ گناه...
با زبان تو را می خوانیم و در عمل نافرمانیت می کنیم...
یا مدبراللیل والنهار ( ای تدبیر کنندۀ شبها و روزها)
تدبیر شب و روزمان را به دستِ هوای نفس داده ایم...
هرچه اراده کند فرمانش می بریم...
دریغ از یک ذره مقاومت...
ولی...
یا محول الحول والاحوال ( ای تغییر دهندۀ حالات)
در آستانۀ این سال جدید...
اگر چه می دانیم که بدیم ...
اگر چه نیستیم آن بنده ای که تو می خواهی ...

با تمام این اوصاف:
حول حالنا الی احسن الحال ( حال و روزگار مارا به بهترین حالها تغییر بفرما)
که تنها تویی توانا بر همۀ کارها...
 تویی مهربانترینِ مهربانها... 

بار الها ! نعمت سلامتی مبدأ تمام نیازهاست و عاقبت به خیری مقصد همۀ نیازها.
بین این مبدأ تا آن مقصد؛ والاترین نیازها، دلخوشی است.
به بزرگیت قَسَم می دهم: نیازهای همه عزیزانم را در سال جدید برآورده بفرما... 

آمیـــــــــــــن
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^  


ادامه مطلب ...
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳

برای تماشای مصاحبه زنده تلویزیونی مورخه 9 اسفند 93 اینجانب
با شبکه استانی سهند (به زبان آذری)؛ میتوانید از اینجا مراجعه فرمایید

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳

به بهانه نزدیک شدن سالروز شهادت سردار رشید؛ آقا مهدی باکری

چرا آقامهدی در آن سوی دجله ماند؟

دکتر محسن رضایی، فرمانده اسبق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در رابطه با سردار شهید "مهدی باکری" گفت: دجله‌ نقطه‌ای دارد که به صورت دایره‌ای شکل از شمال به جنوب پیچ می‌خورد که به آن کیسه‌ای می‌گفتند. محل ماموریت لشکر 31 عاشورا در این منطقه بود. آن‌ها می‌بایست با پیشروی در دل نیروهای عراق شکافی ایجاد می‌کردند تا ارتباط شمال به جنوبشان قطع شود
فرمانده سپاه در دوران جنگ با بیان اینکه لشکر عاشورا این نقطه را به دست آورد و به هدف رسید، اظهار داشت: اما در روز دوم و سوم عملیات اوضاع برمی‌گردد و از آقامهدی خواسته می‌شود که به عقب برگردد اما نمی‌آید. سوال این است که چرا به عقب برنگشت؟
وی افزود: تاکنون کتاب‌های ارزنده‌ای در رابطه با شخصیت‌ آقامهدی و آقاحمید نوشته شده است اما کسی درباره‌ی این راز حرفی نزده است.
رضایی گفت: در عملیات بدر، 2 قرارگاه عملیات می‌کردند. یکی از قرارگاه‌ها فرمانده‌اش آقای بشردوست بود که لشکر عاشورا نیز تحت امر این قرارگاه عملیات می‌کرد. نیروهای لشکر عاشورا توانسته بودند از مرز عبور کنند، ساحل دجله را گرفته و به خاک دشمن نفوذ کرده بودند اما موفقیتی به دست نیامده بود.

وی تصریح کرد: بشردوست با آقامهدی تماس می‌گیرد که شما تکلیف‌تان این است که برگردید، آقامهدی می‌گوید: اینجا جنگ، جنگ آتش است و برنمی‌گردم. به احمد کاظمی که با ایشان دوست بودند گفتم که به آقا مهدی بگویند برگردد، به ایشان هم گفته بود برنمی‌گردم و اتفاقا جای خوبی است که شما هم بیایید.
رضایی افزود: در نتیجه خودم به آقای کبیری رئیس ستاد لشکر عاشورا گفتم برو به آقامهدی بگو بیاید پشت بی‌سیم. اما آقای کبیری هم موفق نشده بود او را راضی کند که بیاید پشت بی‌سیم. در این دجله چه خبر بود؟

وی گفت: آقامهدی می‌دانست که اگر بیاید پشت بی‌سیم خارج از این که من نماینده امام در جنگ بودم، به دلیل رابطه‌ی قلبی که با هم داشتیم باید برمی‌گشت اما نیامد. 
فرمانده سپاه در دوران جنگ هشت ساله با اشاره به ماموریت لشکر عاشورا در عملیات بدر گفت: این لشکر باید به پلی می‌رسید که محل ارتباط شمال به جنوب نیروهای عراقی بود و بایستی این پل منفجر می‌شد. یک گردان تخریب نیز قرار بود در کنار آقا مهدی باشند. نیروهای لشکر منطقه را گرفتند، به پل رسیدند اما خبری از گردان تخریب نبود و آن‌ها در نیمه‌های شب راه را گم کرده بودند.
وی افزود: اما این گردان زمانی به کنار آقامهدی رسید که گردان متلاشی شده بود. آقا مهدی گروه دیگری را بسیج کرد و گفت بلم بیاورید و از دجله مهمات وارد کنید. اما تا این گروه نیز برسند دشمن به پل رسیده بود. آقا مهدی همچنان امیدوار بود. از آن سو دشمن نیز بسیار تلاش می‌کرد چون گلوی آن‌ها در دست ایران افتاده بود.
رضایی گفت: در اینجا درگیری سختی بین نیروهای آقامهدی و دشمن صورت گرفت. لشکری که تمامی نیروهایش نیز به آن سوی دجله نرسیده بودند. آقامهدی مقاومت می‌کرد و می‌جنگید. فشار آتش دشمن زیاد شد. بشردوست با او تماس گرفت که برگردد اما قبول نکرد.
فرمانده اسبق سپاه در حالی که در فراق فرمانده شجاع لشکر عاشورا اشک می‌ریخت، ادامه داد: من در بدر به دنبال مهدی می‌گشتم اما او از من فرار می‌کرد. آقامهدی بین خود و غیرتش مانده بود. غیرتش حکم می‌کرد که بماند اما خودش می‌گفت برگردد.

رضایی با بیان این سوال که چرا آقا مهدی نیامد، اظهار داشت: من تنها تصویری که می‌توانم از این صحنه برداشت کنم، تصویر غم انگیز حضرت ابوالفضل عباس(ع) در دفاع از مشک بود.
وی افزود: همه‌ی دوستان علاقه من را به آقامهدی می‌دانند. من او را خوب می‌شناختم. فکر می‌کنم بتوانم بگویم چه بر آقا مهدی گذشت. ابوالفضل(ع) علمدار سپاه امام مامور می‌شود برای اهل خیمه آب بیاورد. وقتی آب را از فرات می‌گیرد با عشق و علاقه به سمت خیمه‌ها می‌رود. وقتی او را محاصره می‌کنند تمام تلاشش این بود که مشک حفظ شود. تیر بر چشمانش می‌زنند. تیر بر دستانش می‌زنند. اما حضرت مشک را بر دهان می‌گیرد. وقتی به مشک تیر انداختند حضرت دیگر خجالت می‌کشید به سوی خیمه‌ها برود. آقامهدی هم همین طور شد.
رضایی تصریح کرد: آقامهدی باکری می‌دانست جنگ به بن بست رسیده است و باید در بدر موفق شود و دجله را حفظ کند. آقا مهدی وقتی دید مشک پاره شده است، از این دنیا رفت. در نهایت گلوله‌ای بر پیشانیش نشست و بر زمین افتاد. او را سوار بر قایق می‌کنند تا به این سوی دجله بیاورند اما با اصابت آرپی‌جی به قایقش از دجله به اروند، از اروند به خلیج فارس و از آنجا به ابدیت پیوست.


ادامه مطلب ...
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳

گفت: دیدی آخرِ کار، ادعای پاکدستیِ دولتمردانِ عدالت محورِ مهرورز به کجا انجامید؟ عجب صدای مهیبی داشت این سقوط طشت رسوائی از بام عوامفریبی!

گفتم: کدام آخر کار؟ این تازه اول کار است و از این صداها، بیشتر خواهیم شنید ! مگر باور نداری که: «همه مردم را برای مدت کوتاهی میتوان فریب داد و بعضی از مردم را برای همۀ عمر ؛ ولی همۀ مردم را برای همۀ عمر نمی توان فریب داد!» ؟... هشت سال کسانی با نقاب "نوکری مردم" اقتصاد این مملکت را به قهقرا بردند، آمار وارونه دادند و طلبکار ملت هم شدند؛ ولی سنت الهی در برملا شدن مکرهایشان، خدشه ناپذیر بود.

گفت: حالا آن رفقای عزیزی که حمایتهای بی نظیری از دولت پاکدست محبوبشان داشتند چه میخواهند بگویند و چه بهانه ای برای آنهمه تعریف و تکریم و پشتیبانیِ بی دلیلشان خواهند داشت؟ همان رفقایی که فقط خود را صاحب اصلی انقلاب و قیم ملت و معیار تشخیص حق می پندارند و بر طبل بصیرت میکوبند. همانهایی که هر صدای انتقادی را به طعن و تمسخر و شدت و حدّت مینوازند و به ضدیت با نظام متهم می کنند!

گفتم: ای بابا! مگر نمی دانی دیوار حاشا بلند است؟ کدام حمایت؟ کدام پشتیبانی؟ کدام اصولگرایی؟!...
فعلاً که باد، در جهتِ "اعلام برائت" می وزد... حامیان پروپاقرصِ سابق، فعلاً پیاده روی در کوچۀ علی چپ را برگزیده اند و لابد همۀ ملت را مبتلا به آلزایمر میپندارند! البته به زعم آنان بخشی از مردم که ذاتاً اشتباهی اند و – بلانسبت – "عوضی" تشریف دارند !!!

گفت: آخر چه دلیلی داشت که آنچنان دگم و محکم، پشت آنهمه خطا و انحراف بایستند تا امروز نتوانند از زیر بار مسئولیت خسارتهایی که بر کشور وارد شد بگریزند؟ اگر در آن موقع بخاطر منافع جناحی و تعصبات باندی و از سر بغض نسبت به اصلاح طلبان، مهر تأیید بر کلیّتِ اقدامات اعجاب انگیز معجزۀ هزاره نمی زدند؛ امروز مجبور به حاشا نبودند و نیازی نبود تا تمام همت خود را مصروف نمایند که شاید مردم باور کنند که : «من نبودم دستم بود! تقصیر آستینم بود!!»

گفتم: تو هم خیلی داری سخت میگیری؟ چه کسی گفته ایشان دل نگران باور مردم هستند؟... برای دلواپسانِ  همیشه پایدار، موضوعات مهمتری هم برای دلواپسی وجود دارد. مثلاً اینکه: چرا و به چه علت وزیر دیپلماسی – که البته مورد حمایت قاطع بالاترین مقام رسمی کشور نیز هست – چند قدم با طرف مذاکرۀ خود "تاکی واکی" کرده است؟ مذاکره ای که مدتهاست پشت یک میز و در مرآی افکار عمومی انجام میپذیرد و محرمانه و مخفیانه هم نیست... با وجود چنین نگرانیهای بزرگی که مخلّ امنیت ملی میتواند باشد(!)، چند اختلاس و سوء استفادۀ برملا شدۀ ناقابلِ دوازده - سیزده رقمی یا همین کمک چندصد میلیونی دولت مهرورز به 170 نمایندۀ همیشه پایدار در حمایت از دولت سابق، به کجای چه کسی بر می خورد؟!

گفت: حالا کمی موضوع برایم روشن شد! ... کم کم دلیل نعل وارونه زدن ها و رد گم کردن ها و هیاهو و صدای "رسا"ی دلواپسان و حامیان رسانه ای آنها را میفهمم ولی... هنوز این را متوجه نمی شوم چه شده که دولتمردان سابقاً مهرورز، چوب حراج به رفاقتشان زده اند و دیگر قربان صدقۀ هم نمی روند و "خط قرمز" تعیین نمی کنند و بجایش پنبۀ یکدیگر را می زنند؟!!!

گفتم: مگر این حکایت را نشنیده ای که:

« دو رفیق که از قضا یکی از آنها نابینا بود از داخل کاسه ای بطور شراکتی مشغول خوردن "تنقلات" بودند و قرار گذاشته بودند هرکدام، هربار فقط یک عدد از تنقلات داخل کاسه را بردارند و بخورند... ناگهان دوست نابینا، مچ دست رفیق بینای خود را چسبید و عتاب برآورد که « چرا چهارتا چهارتا بر میداری رفیق؟»... رفیق بینا که متحیر شده بود با لحنی حاکی از تعجب پرسید « از کجا فهمیدی من چهارتا چهارتا بر میدارم؟!»... و رفیق نابینا پاسخ داد « چون من سه تا سه تا بر می داشتم و تو اعتراضی نداشتی!»...

-----------------------
پی نوشت 1:
این مقاله بنام اینجانب در "بهار نیوز" مورخه 93/11/09 منتشر شده است که از اینــــــجا میتوانید مشاهده فرمایید.
 همزمان این مقاله در پایگاه خبری-تحلیلی " اعتدال " مورخه 93/11/09 نیز منتشر شده است که از اینجــــــــا قابل مشاهده است. 

پی نوشت 2:
پیامهای دریافتی در بخش نظرات، لزوماً بیانگر دیدگاه نویسندۀ وبلاگ نمیباشد.

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳

 

پی نوشت:
درست است که با هر نوع تروریسم که منجر به کشته شدن انسانی شود مخالفم ...
درست است که اعمال تروریستی خوارج نوین و  تندروهای مدعی ایدئولوژی را، موجب وهن مذهب می دانم ...

امــــا؛ توهین به مقدسات ادیان و مذاهب و بویژه ساحت پیامبران الهی را هم، از شنیع ترین مصادیق "تروریسم" می دانم و معتقدم هیچ کس حق ندارد به بهانۀ " آزادی بیان" ؛ به محبوبترین و مقدس ترین باورهای دیگران، اهانت نماید.

مطالب قدیمی تر »
کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه