اپیزود اول:
اگه نخوام بگم همۀ ما، ولی به جرأت میتونم بگم بیشتر ما؛ دنیا و تمام پدیده های اون رو فقط از پنجره ای که خودمون دوست داریم میبینیم و کمتر حاضر میشیم چیزی غیر از اونیکه توی ذهنمون نهادینه شده رو قبول کنیم:
اعتقاد فقط از نوعی که من دارم درسته!... سلیقه و گرایش سیاسی فقط اونیکه من بهش تمایل دارم درسته!... رفتار من با دوستان و در مقابل مخالفینم کاملاً درسته!... تصمیمی که من گرفتم قطعاً درسته و اگه بعضیا الآن باهاش مخالفند حتماً فردا به درستی تصمیم امروز من واقف خواهند شد! و ...
این منش و مرام ما با کمترین استثناء از بالا به پائین وجود داره؛ گاهی کارهایی که دنیا و حتی مملکت خودمون سالهاست که تجربه کردند و بهش رسیدند رو زیر پا میذاریم و میگیم نه! راه حل من به نتیجۀ بهتری خواهد رسید! روش من حتماً نتیجه بخشه! و گذشتگان در اینمورد دچار اشتباه فاحشی بودند...
بدترین جای کار اینجاست که وقتی به نادرستی فکر و عمل خودمون میرسیم هزارتا آسمون و ریسمون میبافیم که فکر و عملمون رو توجیه کنیم. وقتی به نتایج و آثار اعمالمون وقوف پیدا میکنیم حتی خودمون در خلوتمون هم به ندرت حاضریم قبول کنیم که اشتباه کرده ایم و این شاید ریشۀ بسیاری از گرفتاریهای مزمن و تاریخی ماست.
اپیزود دوم:
شمال که میرین، این جمله رو شاید بیشتر از صدها بار بر تابلوی غذاخوریهای مختلف میبینین: «اکبرجوجۀ واقعی " فقط " همینجاست!» ... یعنی مرغ سرخ کرده با رب انار هم، فقط اونی که من دارم ارائه میدم؛ واقعی و درسته!... رستورانِ من هیچ جای دیگه ای هیچ شعبۀ دیگه ای نداره!...
اپیزود پایانی:
"پائولو کوئیلو" در وبلاگ شخصی خودش نوشته:
«ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد. وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست،احتمالاً اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند. اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد. در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد. دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند. آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی میز مانده است!»
پی نوشت پائولوکوئیلو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که دیگران را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که حتی در صورت وجود نیتی خیرخواهانه؛ دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانشآموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و همزمان میاندیشید: «این اروپاییها عجب خُلهایی هستند!»