اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳

دکتر رسول جعفریان در بخش وبلاگ "خبرآنلاین" نوشت:

تازه ترین داستان درباره رابطه ابن ملجم و امام علی (ع) این است که او قبلا از خواص نزدیک (از ده نفر اول) بوده، نزدیک ترین فرد به امام علی (ع) و خانه زاد ایشان بوده و متاسفانه عاقبت بخیر نشده است!!!
نمی دانم چرا این روزها حساسیت پیدا کرده ام تا در باره مطالب تازه تاریخی که برخی از خطیبان سرشناس می گویند و سیما یا سایت های مهم خبری آن را در سطح وسیع و بیشتر با اهداف سیاسی منتشر می کنند، جستجوی کنم. قبلا ـ به طنز یا جد ـ وقتی با دوستان در باره مداحان صحبت می کردیم، بحث این بود که چه حرف تازه ای کشف کرده اند، روضه جدیدی که هیچ کس نخوانده باشد. در این باره داستانها نقل می شد، مخصوصا برای مداحانی که پشت سر هم مداحی می کردند و هر کدام باید روی دست دیگری می زدند. حالا باید منتظر برخی از منبری ها باشیم که این کار را می کنند.

یکی از این اظهار نظرهای تازه که شب قدر در مصلای بزرگ امام خمینی مطرح شد، این جملات بود: کسی انتظار نداشت ابن ملجم شمشیر بکشد و به فرق امیرالمؤمنین(ع) ضربه بزند. کسی ابن ملجم را مراقبت نمی‌کرد چون او از دیگران به علی(ع) نزدیک‌تر بود و خانه‌زاد علی(ع) است!

تیتری هم که برای این انتخاب شده این است: «وقتی به سوابق خوب ابن ملجم نگاه می کنیم، باید نگران عاقبت به خیری خودمان شویم!»
برای اثبات این ماجرا هم به روایتی در بحار ارجاع داده شده است ...
کل سوژه بحث، موضوع عاقبت بخیری است و البته ثمره آن هم در حمله به کسانی است که سوابقی دارند و حالا به زعم ایشان در حال خراب شدن هستند و هشدار که مبادا چنین باشید. (چیزی که هر دو جناح می توانند به هم بگویند و دلیلی هم جز اظهار نظرهای آنها با تأکید رگ گردن وجود ندارد). نتیجه بحث این است که «عاقبت بخیری»‌ مهم ترین مسأله شب قدر است». یعنی در شب قدر از این مهم تر هم وجود ندارد! خوب به هر حال مهم است نه مهم ترین مسأله شب قدر.
در این میان، برای بنده جالب بود که چطور ابن ملجم این قدر به امام علی (ع) نزدیک بوده و این مطلب در کدام منبع کهن تاریخی آمده است. به هر حال موضوع به امام علی (ع) مربوط می شد.
ابتدا به سراغ بحار رفتم ببینم سند و منبع مطلب نقل شده چیست. شما وقتی روایتی در بحار دیدید، باید تا آنجا که سند و منبعش می آید عقب بروید. رفتیم. منبع این جملات یک خبر طولانی و داستانی از آثار ابوالحسن بکری، قصه گوی معروف تاریخ اسلام (چیزی مشابه ذبیح الله منصوری) نقل شده است:
منبع، یک کتاب داستانی از ابوالحسن بکری است که حتی زمان وی به درستی شناخته شده نیست و چند کتاب داستانی از وی در اختیار قصه گویان و داستانسرایان بوده و پر از عجایب و غرایب است. بیشتر آنها عربی بوده و در طول زمان و البته قدیما، به فارسی هم درآمده است.
کلا عرض کنم مرحوم مجلسی در اینجا و چند جای دیگر از ابوالحسن بکری مطالبی نقل کرده و در هر مورد قید می کند که اینها را در یک کتاب قدیمی دیده اما صحیح نیست، یا اطمینان به صحت آن ندارد...
به نظرم برای عاقبت بخیری نمونه های زیادی بود که می شد به آن ها تمسک کرد و بی جهت ابن ملجم را از خواص امیر مؤمنان و خانه زاد ایشان و از همه نزدیک تر به ایشان معرفی نکرد.
...
حقیقت اگر این مطلب به نوعی مربوط به امام علی (ع) نبود، دنبال نمی کردم و شهد الله که کاری به گوینده آن ندارم، اگر کسی در این باره نکته ای یافت و نوشت از او سپاسگزار خواهم شد.

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳

از وقتیکه خودم رو شناختم و حافظه ام یاری میکنه، یادم میاد که: همیشه بساط سفره ی افطار و سحری توی خونه مون برپا بوده و از وقتی چشم باز کردم اعضای خانواده ام رو تو ماه رمضون، روزه دار دیدم... خود من هم از وقتی تونستم ( یه چند سالی زودتر از سن تکلیف) ماه رمضونا روزه بودم و این دومین ماه رمضونیه که در طول عمر من با تابستون تقارن پیدا کرده. ( این اتفاق هر 36 سال یکبار میفته و 9 سال هم طول میکشه تا ماه رمضون از تابستون رد بشه و بره تو فصل بهار)... یکسال وقتی 18 سالم بود و کنکور میدادم روزه نگرفتم؛ یعنی نتونستم بگیرم چون ذهنم زود خسته میشد و البته میدونین که آدم وقتی درس میخونه یا از مغزش زیادی کار میکشه خیلی زود به زود گرسنه میشه! یکسال هم حدودای سال 81 بود؛ تو سیستان بودیم که شبِ 21 رمضان، سنگ کلیه دفع کردم و 8 روزِ باقیمانده رو نتونستم روزه بگیرم!...
گاهی تو ماههای دیگۀ سال، دلم برای ماه رمضون تنگ میشه! واسه پاکی و لطافتش، واسه اینکه حس میکنم به خدا نزدیکتر میشم، واسه اینکه صداقت رو تو خودم وبقیۀ مردم، بیشتر احساس میکنم. فکر میکنم تو این ماه بیشتر از اینکه جسمم ریاضت بکشه و از سموم تصفیه بشه؛ این روحمه که پالایش میشه و ناخالصیهاشو دور میریزه! برای همین همیشه دلم واسه این ماه تنگ میشه و ته دلم میگم: کاش زودتر برسه، کاش بقیه اوقاتِ سال هم همین حس و حال رو داشته باشم، کاش همیشه صاف و زلال میشدم، کاش... 
از وقتیکه خودم رو شناختم و حافظه ام یاری میکنه، یادم میاد که: همیشه سرسفره افطار و قبل از اذان، یک آوای ملکوتی، مهمونِ خونه های دلمون بود. طوریکه تا بچه بودم فکر میکردم اصلاً این نوا، جزء واجباتِ لاینفکِ رمضونه و تا خونده نشه و نشنویمش، افطار ممکن نیست!... "ربنـا"ی استاد "شجریان"، مثل چای و آبجوش و خرما و شیربرنج، مثل نون بربری و سنگک و پنیر و گردو؛ هویتِ سفره های افطارمونه ... دلچسب و شیرین، مثل باقلوا... عاشقش بودم و هستم، اونجا که میگه: «رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا : پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش ناپاکی مگردان»...
دو سالی هست که این نوای روحانی رو سر سفره افطار، فقط از پخش کننده موبایلم میتونم گوش بدم؛ هنوز مثل بچگیام فکر میکنم تا این "ربنا" رو نشنوم، موقع اذان نمیرسه و سفره مون برکت و روزه مون صفا نداره!... «رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا : ای پروردگار ما! از جانب خود به ما رحمتى بخش و کار ما را براى ما به سامان رسان»...


روزه هاتون قبول، دعاهاتون مستجاب، سفره تون پربرکت،
دلاتون مصفا : التماس دعا...
«رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَ ثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ»...

پی نوشت:
1- این پست قبلاً در دهم مرداد سال 90 در همین وبلاگ منتشر شده بود. 
2- نوای دلنشین ربنـــــــــای استاد شجریان را از اینجـــــــــــــا گوش دهید.  

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ۳٠ خرداد ۱۳٩۳

"محمد مطلق" در بخش وبلاگ "خبرآنلاین" نوشت:

« ساعت یازده و نیم شب رییس جمهور بدون لباس روحانیت با بلوز آستین کوتاه سفید و شلوار گرمکن مشکی، نیم رسمی و نیم راحت در حال تماشای بازی ایران – نیجریه است. نه پا روی پا انداخته و نه نظیر آنچه از روسای جمهور کشورهای غربی دیده ایم، پا روی میز گذاشته است. آقای روحانی به نشانه راحتی اندکی به پهلو خم شده اند؛ این وضعیت در یکی از عکس ها که از رو به رو گرفته شده و تلویزیون در کادر نیست به خوبی قابل مشاهده است. رنگ پیراهن رییس جمهور سفید و همرنگ پیراهن تیم ملی و یکی از سه رنگ پرچم کشورمان است که نشانه ای است از صلح، با پرچمی کوچک سمت چپ سینه که درست روی قلب قرار می گیرد.
 جمع شدن یا تاخوردگی فرش زیر میز تلویزیون، نشان می دهد اتاق چندان با سلیقه زنانه آراسته نشده و احتمالا آنچه می بینیم خانه رییس جمهور نیست بلکه می تواند اتاق استراحت ایشان در همان دفتر ریاست جمهوری باشد. مبلمان، تلویزیون، میز تلویزیون و فرش ایرانی نه چندان گران قیمتی که کف اتاق کوچک را پوشانده همه و همه معمولی و حتی از مد افتاده اند. به ویژه میز تلویزیون کاملا گویای از مد افتادگی است. نور و کادر عکس ها نشان می دهد آنها را یک عکاس حرفه ای نگرفته است.

اگر این اتاق یکی از اتاق های دفتر کار ریاست جمهوری باشد می توان گفت محمود احمدی نژاد رییس جمهور پیشین نیز بارها در آن استراحت کرده و چه بسا روی همان مبل و از همان تلویزیون یکی از بازی های فوتبال ایران را نیز تماشا کرده است. اما آنچه ما از رییس پیشین به واسطه عکس هایی که از او دیده ایم به یاد داریم، چهار زانو نشستن ایشان سر سفره در حال مالیدن پنیر به تکه ای نان لواش است یا خوابیدن روی فرش و مچاله شدن کنج دیوار و پشتی ...

اما محتویات روی میز رییس جمهور؛ یک استکان چایی – قندانی روی میز دیده نمی شود- یک ظرف کوچک آجیل، یک ظرف کوچک میوه و یک ظرف کوچک شکلات، دستمال کاغذی، کنترل تلویزیون – کنترل ماهواره یا دی وی دی روی میز نیست- و یک پیش دستی. رییس جمهور فعلا چیزی نخورده است.
نخستین سوالی که در مواجه با چنین تصویری در ذهن ساده اندیشان – ببخشید اصطلاح دیگری پیدا نکردم- شکل می گیرد این است که مگر رییس جمهور آنقدر وقت دارند که ساعت یازده و نیم شب این چنین راحت به تماشای فوتبال بنشینند! چنانچه یکی از همکاران من دقیقا همین سوال را از من می پرسد. در مرحله ای بالاتر، ذهن بهانه جوی سیاسی حتی می تواند به وضعیت پیشروی همان روز داعش در عراق و نشست ظریف و اشتون و اظهارات عراقچی در رابطه با مذاکره ایران و آمریکا درباره عراق و... اشاره کند و اینکه آیا در چنین بلبشویی شایسته است رییس جمهور خود را با فوتبال و استراحت ساعت یازده و نیم مشغول کند؟ تصویری که در سال های گذشته از نحوه مدیریت یک رییس جمهور در ذهن طبقات محروم فکری و فرهنگی جامعه رسوب کرده همان تصویر چهار زانو نشستن و مچاله خوابیدن است که اینک نیز با همان وجب اندازه می گیرند؛ رییس جمهوری که شب نمی خوابد، صبح نان و پنیر می خورد، ناهارش را با یقلوی از خانه به دفتر ریاست جمهوری می برد و با میهمانان عالی رتبه خارجی در کاخ سعد آباد دیدار نمی کند بلکه آنها را به خیابان پاستور می کشاند. در یکی از همین دیدارها بود که کلاغ های بی قرار درختان بلند حیاط ریاست جمهوری، کت یکی از سران کشورهای دوست را کثیف کردند. پس از آن نامه اعتراضی نوشته شد و...

پرسشی که در مقابل این بهانه باید پرسید آن است که چگونه می توان شب بی خوابی کشید و روز غذای خوب نخورد و بی اشتباه و کم هزینه مدیریت کرد؟ مسئله مهم هزینه مبلمان رییس جمهور – عین همان مبل در خانه ماهم هست- یا ظرف آجیل و یا اینچ تلویزیون او نیست مسئله هزینه مدیریت است.

چند روز پیش در یک رقم ناقابل، سازمان میراث فرهنگی 120 میلیارد تومان از سوی سازمان های بین المللی جریمه شد؛ نتیجه یک تصمیم اشتباه در زمان مدیریت نان و پنیر خورها. سازمان میراث فرهنگی همچنین اعلام کرده است خسارت های وارد شده به دلیل تصمیم در جابه جایی های غیر کارشناسی سازمان و عقد قراردادهای اشتباه آنچنان است که 120 میلیارد تومان در این میان گم است. حال این وضعیت را به همه سازمان ها و وزارتخانه ها تعمیم دهید. دولت روحانی در بهترین وضعیت شاید بتواند با ترمیم خرابی ها پس از چند سال کشور را به آخرین روزهای دولت اصلاحات برگرداند و تصویر نان و پنیر خوردن و مچاله خوابیدن و هزینه تراشیدن را از ذهن ها پاک کند.

اما تماشای فوتبال در ساعت یازده و نیم و چند نکته:

1- تماشای فوتبال اگرچه نوعی تفریح است اما برای یک مدیر تصمیم ساز بخشی از کار و مسئولیت است.

2- یک مدیر موفق مدیری نیست که شب نخوابد بلکه مدیری است که یک مجموعه را چنان اداره کند که هر کسی به درستی مسئولیت خود را به هنگام و دقیق انجام دهد.

3- یک مدیر خوب مدیری نیست که خود را از آجیل و میوه محروم کند، بلکه مدیری است که همان ها را برای همه بخواهد.

4- یک رییس جمهور خوب رییس جمهوری است که مثل هر انسان دیگری برای خوراک، پوشاک و تفریح خود برنامه دارد و در عین حال با تصمیم های اشتباه هزینه روی دست کشور نمی گذارد.»

عکس در ادامه مطلب


ادامه مطلب ...
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - پنجشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۳

دل آشفته بودن دلیل کمی نیست
اگـــر بی قــــــــــراری ؛ بدان یار یاری
و پایان این بی قراری بهشت است
بهشتی کــه سرخوش ز دیدار یاری
... 


ادامه مطلب ...
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٢ خرداد ۱۳٩۳

یادش بخیر ! ...
هفده سال پیش در چنین روزی ، روزهای پایانی خدمت سربازیم را در ارتش به عنوان افسر وظیفه میگذراندم و از ساعت 2 بعد ازظهر چنین روزی تا عصر فردای آن، افسر کشیک بودم!
روزهای سخت و پر التهابی را در فضای انتخاباتی طی کرده بودیم! به اقتضای سن و سال و شور حالی که داشتم - علیرغم ممنوعیتی که برای فعالیت انتخاباتی نظامیان وجود داشت-، به شدت فعال بودم و خاطرات فراوانی از آن روزهای شیرین ولی پر اضطراب بخاطر سپرده ام. هنوز هم نمونه پوسترهای تبلیغاتی آن روزها را به یادگار نگه داشته ام... صبح روز جمعۀ انتخابات، هیجان و عجلۀ زیادی داشتم. از یکساعت پیش از آغاز رأی گیری به نزدیکترین صندوق انتخاباتی رفتم. با اینکه جمعه بود و من بعد از ظهر کشیک بودم -و نیازی به پوشیدن لباس نظامی در آن ساعت از روز نبود-  ولی با لباس "سربازی" پای صندوق رفتم. باور داشتم که مؤثر بودن در خلق حماسۀ دوم خــــرداد؛ کم از سربازی نیست!...
فردای آن روز -در سالروز جشن بزرگ آزادی خرمشهر- ؛ به هنگام پخش اخبار ساعت 14 رادیو، در آشپزخانۀ پادگان بودم. وقتی پیام تبریک رقیبِ اخلاق مدار انتخاباتیِ وقت را شنیدم، باور کردم که: فرآیند "اصلاح" آغاز شد...

اکنون پس از هفده سال، حال که با تجربه تر شده ام، وقتی به پشت سر نگاه میکنم؛ می بینم که راهِ گذار به سمت دموکراسی و مردمسالاری، بسیار سخت تر و پیچیده تر از آنی است که در دورۀ جوانــــــی ام میپنداشتم. این مسیر سخت و صعب العبور، فراز و فرودهای فراوانی داشته و خواهد داشت و شاید سالهای بیشتری زمان بطلبد؛ ولی با خواست و ارادۀ ملت، عاقبت طی شدنی است.

امروز به یاد آن روزها، تفألی به حافظ زدم. حضرتش چه بجا فرمود:


ادامه مطلب ...
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳

مطلب زیر را از قلم یک خانم منصف خواندم و به دلم چسبید. در آستانه روز پدر ، خواندنش را برای شما هم توصیه می کنم:

«هیچ کس از دنیای مردانه نمی گوید. هیچ کس از حقوق مردان دفاع نمیکند. هیچ انجمنــی با پســـــــوند «... مردان» خاص نمیشود. مرد ها نمادی مثل رنگ صورتی ندارند. این روزها همه یک بلند گو دست گرفته اند و از حقوق و دردها و دنیای زنان می گویند. در حالی که حق و درد و دنیای هر زنی یکی از همین مردها است. یکی از همین مردهایی که دوستمان دارند و وقتی میخواهند حرف خاصی بزنند هول می شوند...
یکی از همین مرد های همیشه خسته. از همین هایی که از 18 سالگی دویدن را شروع میکنند و مدام باید عقب باشند. مدام باید حرص رسیدن به چیزی را بخورند. سربازی، کار، در آمد، تحصیل... همه از مرد ها همه نوع توقعی دارند. باید تحصیل کرده باشند. پولدار، خوشتیپ، قد بلند، خوش اخلاق، قوی... و خدا نکند یکی از اینها نباشند...
ما هم برای خودمان خوشیم!... مثلن از مردی که صبح تا شب دارد برای در آمد بیشتر، برای فراهم کردن یک زندگی خوب برای ما که عشقشان باشیم به قولی سگ دو می زند، توقع داریم که شبش بیاید زیر پنجره ویالون بزند و از مردی که زیر پنجره مان ویالون می زند توقع داریم که عضو ارشد هیات مدیرۀ یک شرکت هم باشد. توقع داریم همزمان دوستمان داشته باشند، زندگی مان را تأمین کنند، صبور باشند و دلداریمان بدهند، خوب کار کنند و همیشه بوی خوب بدهند و زود به زود سلمانی بروند و غذاهای بد مزۀ ما را با اشتیاق بخورند و با ما مهمانی هایی که دوست داریم بیایند و هر کسی را که ما دوست داریم دوست داشته باشند و دوست های دوران مجردیشان را فراموش کنند و non stop توی جمع، قربان صدقه مان بروند و هیچ زن زیباتری را اصلن نبینند و حتی یک نخ هم سیگار نکشند!
مرد ها دنیای غمگین صبورانه ای دارند. بیایید قبول کنیم مرد ها صبرشان از ما بیشتر است. وقت هایی که داد میزنند، وقت هایی هم که توی خیابان دست به یقه می شوند، وقت هایی که چک شان پاس نمیشود، وقت هایی که جواب sms شب به خیر را نمیدهند، وقت هایی که عرق کرده اند، وقت هایی که کفششان کثیف است؛ تمام این وقت ها خسته اند و کمی غمگین... و مــــا موجودات کوچک شگفت انگیـــز غــرغــروی بی طاقت را دوست دارند. دوستمان دارند و ما همیشه فکر میکنیم که نکند من را برای خودم نمیخواهد برای زیبایی ام میخواهد، نکند من را برای شب هایش میخواهد؟ نکند من را برای چال روی لُپم میخواهد؟ در حالی که دوستمان دارند؛ ساده و منطقی... مرد ها همه دنیایشان همین طوری است. ساده و منطقی... درست بر عکس دنیای ما.

بیایید بس کنیم. بیایید میکروفون ها و تابلو های اعتراضیمان را کنار بگذاریم. من فکر میکنم مرد ها، واقعن مرد ها، آنقدر ها که داریم نشان میدهیم بد نیستند. مردها احتمالن دلشان زنی میخواهد که کنارش آرامش داشته باشند. فقط همین. کمی آرامش در ازای همه فشار ها و استرس هایی که برای خوشبخت کردن ما تحمل میکنند. کمی آرامش در ازای قصر رویایی که ما طلب میکنیم... بر خلاف زندگی پر دغدغه ای که دارند، تعریف مردها از خوشبختی خیلی ساده است...»

برگرفته از : وبلاگ مژگان

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩۳

حسین آخانی در وبلاگ "خبرآنلاین" نوشت:

در اوایل سال نو که به کویر لوت رفته بودیم، دوست عزیزم آقای ایزدی ما را به دیدار درختچه زیبای اسکمبیل برد. در حین عکاسی سهره زیبایی برای خوردن میوه های اسکمبیل آمد. او از ما نمی ترسید. او تا بحال صدای تفنگ نشنیده بود و بوی باروت به مشامش نرسیده بود. هنوز سنگ ریزه تیر کمان پسر بچه های شیطون بدن ظریف او را نشانه نگرفته بود. او ما را دشمن نمی دانست. این اولین باری بود که در ایران تا این اندازه به پرنده ای نزدیک شده بودم.
خواستیم به او لطف کنیم. دوستمان آقای خاتمی با در بطری به او آب معدنی تعارف کرد. اصلا قبول نکرد. هر چه خواهش و تمنا کردیم، فایده نداشت و پرید چند قدم آن ورتر رفت تا دانه های اسکمبیل را بخورد. خیلی به فکر رفتم. آخر چرا این پرنده در این برهوت که قطره ای آب نیست، حاضر نیست دهانش را با آب معدنی گوارا خیس کند. آنهم پرنده ای که زیستگاه طبیعی اش در کنار آب گزارش شده است. می توان گفت که او هرگز در عمر خود آب ندیده و آب را نمی شناسد. ممکن است درست باشد. اما شاید خواسته به ما درسی دهد. 
او اگر آب را می خورد و از آن لذت می برد، یک عمر باید در حسرت آب گوارا غصه می خورد. دیگر کسی نبود که به او آب دهد. شاید همین آب باعث می شد متابولیسم بدن او را به هم بریزد و برایش درد و عذاب به ارمغان بیاورد.
همین روزها که درگیر بحران ارومیه هستم و ساعت ها با همکاران و متخصصان در جلسات بحث و گفتگو می کنم خواستم این درسی را که از سُهره سحر آمیز کویر لوت آموختم به شما و همکاران عزیزم در کارگروه های نجات دریاچه ارومیه انتقال دهم.

آنچه که امروز بحران آب در ایران است، بحرانی ناشی از بی آبی نیست. ایران همیشه با محدودیت آبی مواجه بوده است. مردمان ایران زمین همچون سهره لوت نشین می دانستند که با این شرایط چگونه کنار بیایند. آنها آگاهی داشتند که در کشور خشکی چون ایران آب را باید فقط در زیر زمین نگهداری کرد و بدون کوچکترین هزینه و صرف انرژی با قنات به روی زمین آورد. این اختراع بزرگ سیستم کارآمدی بود که با قدمتی چند هزار ساله مردمان ایران را از گزند خشکسالی - آنطور که کورش گفته بود - در امان می داشت. اما در این چند دهه اخیرغول های سد ساز و پیمانکاران بزرگ آمدند و با حرفهای قشنگ مسیر چند هزار ساله تاریخ ایران را تغییر دادند. پولهای نفت را گرفتند و سد ساختند. کشاورزی پایدار ما را تبدیل به کشاورزی با کمترین بهره وری و بیشترین مصرف آب کردند. شهرها را بزرگ کردند و تا آنجا که می شد مردم را تشویق به مصرف آب کرده و بخش بزرگی از آب را هم از سطح سدها تبخیر کردند. اگر چه تبلیغ می کردند که آب مصرف نکنید، ولی در عمل مرتب سد ساختند تا آب ارزان را به خانه های شهرنشینان و زمین های نو کشاوزرانی که دانشی از مصرف بهینه آب در کشور خشک ایران نداشتند، برسانند.
همین حالا کافی است که نگاهی به پروژه های ساخت و ساز در در تهران بیاندازید، که چگونه هزاران ساختمان بالا می رود. کسی هم نمی پرسد، همین حالا آب به بسیاری از طبقات بالای آپارتمان های تهران نمی رسد. چه دلیلی دارد که دریاچه مصنوعی در تهران ساخت و اطراف آن صدها برج را در منطقه ای که بیشترین فرونشست زمین دارد بنا کرد؟
سُهره سحر آمیز در کویر لوت، با نخوردن آب نسخه نجات ارومیه و ایران را در عصر بحران آب نوشت. او به ما گفت که اگر می خواهید در کشور خشک ایران زندگی پایدار داشته باشید، چاره ای ندارید که دیگر آب سدها را نخورید. چاره ای ندارید که اجازه دهید نزولات آسمانی دوباره در زیر زمین ذخیره شوند و درختان این سرزمین را سر سبز کنند و چاههای شما را پر آب کنند. اگر هم زیاد بود بگذارید بروند تا دریاچه ها و تالابها را سیراب کنند. اگر هم بناست تبخیر شوند، این کار را در گرم ترین و پست ترین نقاط حوضه آبریز انجام دهند تا بیشترین تاثیر را در ملایم کردن آب و هوای خشک و قاره ای ایران داشته باشند.

برای من ارزش داشت که به لوت بروم و ریسک خطر برخورد با مین را به جان بخرم و این درس را بیاموزم. ولی در شگفتم که چگونه ممکن است کسی که به استاد کویر شناسی ایران معروف شده، چشمانش را به زندگی در طبیعت ببندد، یا از حکومت مرگ در لوت بگوید و یا نسخه قتل دریاچه ارومیه را بنویسد!

مطالب قدیمی تر »
کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه