اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

یا مقلب القلوب والابصار ( ای دگرگون کنندۀ قلبها و دیده ها)
قلب ها و دیدگانمان پرشده از تاریکی و سیاهیِ گناه...
با زبان تو را می خوانیم و در عمل نافرمانیت می کنیم...
یا مدبراللیل والنهار ( ای تدبیر کنندۀ شبها و روزها)
تدبیر شب و روزمان را به دستِ هوای نفس داده ایم...
هرچه اراده کند فرمانش می بریم...
دریغ از یک ذره مقاومت...
ولی...
یا محول الحول والاحوال ( ای تغییر دهندۀ حالات)
در آستانۀ این سال جدید...
اگر چه می دانیم که بدیم ...
اگر چه نیستیم آن بنده ای که تو می خواهی ...

با تمام این اوصاف:
حول حالنا الی احسن الحال ( حال و روزگار مارا به بهترین حالها تغییر بفرما)
که تنها تویی توانا بر همۀ کارها...
 تویی مهربانترینِ مهربانها... 

بار الها ! نعمت سلامتی مبدأ تمام نیازهاست و عاقبت به خیری مقصد همۀ نیازها.
بین این مبدأ تا آن مقصد؛ والاترین نیازها، دلخوشی است.
به بزرگیت قَسَم می دهم: نیازهای همه عزیزانم را در سال جدید برآورده بفرما... 

آمیـــــــــــــن
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^  


ادامه مطلب ...
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳

برای تماشای مصاحبه زنده تلویزیونی مورخه 9 اسفند 93 اینجانب
با شبکه استانی سهند (به زبان آذری)؛ میتوانید از اینجا مراجعه فرمایید

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳

به بهانه نزدیک شدن سالروز شهادت سردار رشید؛ آقا مهدی باکری

چرا آقامهدی در آن سوی دجله ماند؟

دکتر محسن رضایی، فرمانده اسبق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در رابطه با سردار شهید "مهدی باکری" گفت: دجله‌ نقطه‌ای دارد که به صورت دایره‌ای شکل از شمال به جنوب پیچ می‌خورد که به آن کیسه‌ای می‌گفتند. محل ماموریت لشکر 31 عاشورا در این منطقه بود. آن‌ها می‌بایست با پیشروی در دل نیروهای عراق شکافی ایجاد می‌کردند تا ارتباط شمال به جنوبشان قطع شود
فرمانده سپاه در دوران جنگ با بیان اینکه لشکر عاشورا این نقطه را به دست آورد و به هدف رسید، اظهار داشت: اما در روز دوم و سوم عملیات اوضاع برمی‌گردد و از آقامهدی خواسته می‌شود که به عقب برگردد اما نمی‌آید. سوال این است که چرا به عقب برنگشت؟
وی افزود: تاکنون کتاب‌های ارزنده‌ای در رابطه با شخصیت‌ آقامهدی و آقاحمید نوشته شده است اما کسی درباره‌ی این راز حرفی نزده است.
رضایی گفت: در عملیات بدر، 2 قرارگاه عملیات می‌کردند. یکی از قرارگاه‌ها فرمانده‌اش آقای بشردوست بود که لشکر عاشورا نیز تحت امر این قرارگاه عملیات می‌کرد. نیروهای لشکر عاشورا توانسته بودند از مرز عبور کنند، ساحل دجله را گرفته و به خاک دشمن نفوذ کرده بودند اما موفقیتی به دست نیامده بود.

وی تصریح کرد: بشردوست با آقامهدی تماس می‌گیرد که شما تکلیف‌تان این است که برگردید، آقامهدی می‌گوید: اینجا جنگ، جنگ آتش است و برنمی‌گردم. به احمد کاظمی که با ایشان دوست بودند گفتم که به آقا مهدی بگویند برگردد، به ایشان هم گفته بود برنمی‌گردم و اتفاقا جای خوبی است که شما هم بیایید.
رضایی افزود: در نتیجه خودم به آقای کبیری رئیس ستاد لشکر عاشورا گفتم برو به آقامهدی بگو بیاید پشت بی‌سیم. اما آقای کبیری هم موفق نشده بود او را راضی کند که بیاید پشت بی‌سیم. در این دجله چه خبر بود؟

وی گفت: آقامهدی می‌دانست که اگر بیاید پشت بی‌سیم خارج از این که من نماینده امام در جنگ بودم، به دلیل رابطه‌ی قلبی که با هم داشتیم باید برمی‌گشت اما نیامد. 
فرمانده سپاه در دوران جنگ هشت ساله با اشاره به ماموریت لشکر عاشورا در عملیات بدر گفت: این لشکر باید به پلی می‌رسید که محل ارتباط شمال به جنوب نیروهای عراقی بود و بایستی این پل منفجر می‌شد. یک گردان تخریب نیز قرار بود در کنار آقا مهدی باشند. نیروهای لشکر منطقه را گرفتند، به پل رسیدند اما خبری از گردان تخریب نبود و آن‌ها در نیمه‌های شب راه را گم کرده بودند.
وی افزود: اما این گردان زمانی به کنار آقامهدی رسید که گردان متلاشی شده بود. آقا مهدی گروه دیگری را بسیج کرد و گفت بلم بیاورید و از دجله مهمات وارد کنید. اما تا این گروه نیز برسند دشمن به پل رسیده بود. آقا مهدی همچنان امیدوار بود. از آن سو دشمن نیز بسیار تلاش می‌کرد چون گلوی آن‌ها در دست ایران افتاده بود.
رضایی گفت: در اینجا درگیری سختی بین نیروهای آقامهدی و دشمن صورت گرفت. لشکری که تمامی نیروهایش نیز به آن سوی دجله نرسیده بودند. آقامهدی مقاومت می‌کرد و می‌جنگید. فشار آتش دشمن زیاد شد. بشردوست با او تماس گرفت که برگردد اما قبول نکرد.
فرمانده اسبق سپاه در حالی که در فراق فرمانده شجاع لشکر عاشورا اشک می‌ریخت، ادامه داد: من در بدر به دنبال مهدی می‌گشتم اما او از من فرار می‌کرد. آقامهدی بین خود و غیرتش مانده بود. غیرتش حکم می‌کرد که بماند اما خودش می‌گفت برگردد.

رضایی با بیان این سوال که چرا آقا مهدی نیامد، اظهار داشت: من تنها تصویری که می‌توانم از این صحنه برداشت کنم، تصویر غم انگیز حضرت ابوالفضل عباس(ع) در دفاع از مشک بود.
وی افزود: همه‌ی دوستان علاقه من را به آقامهدی می‌دانند. من او را خوب می‌شناختم. فکر می‌کنم بتوانم بگویم چه بر آقا مهدی گذشت. ابوالفضل(ع) علمدار سپاه امام مامور می‌شود برای اهل خیمه آب بیاورد. وقتی آب را از فرات می‌گیرد با عشق و علاقه به سمت خیمه‌ها می‌رود. وقتی او را محاصره می‌کنند تمام تلاشش این بود که مشک حفظ شود. تیر بر چشمانش می‌زنند. تیر بر دستانش می‌زنند. اما حضرت مشک را بر دهان می‌گیرد. وقتی به مشک تیر انداختند حضرت دیگر خجالت می‌کشید به سوی خیمه‌ها برود. آقامهدی هم همین طور شد.
رضایی تصریح کرد: آقامهدی باکری می‌دانست جنگ به بن بست رسیده است و باید در بدر موفق شود و دجله را حفظ کند. آقا مهدی وقتی دید مشک پاره شده است، از این دنیا رفت. در نهایت گلوله‌ای بر پیشانیش نشست و بر زمین افتاد. او را سوار بر قایق می‌کنند تا به این سوی دجله بیاورند اما با اصابت آرپی‌جی به قایقش از دجله به اروند، از اروند به خلیج فارس و از آنجا به ابدیت پیوست.


ادامه مطلب ...
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳

گفت: دیدی آخرِ کار، ادعای پاکدستیِ دولتمردانِ عدالت محورِ مهرورز به کجا انجامید؟ عجب صدای مهیبی داشت این سقوط طشت رسوائی از بام عوامفریبی!

گفتم: کدام آخر کار؟ این تازه اول کار است و از این صداها، بیشتر خواهیم شنید ! مگر باور نداری که: «همه مردم را برای مدت کوتاهی میتوان فریب داد و بعضی از مردم را برای همۀ عمر ؛ ولی همۀ مردم را برای همۀ عمر نمی توان فریب داد!» ؟... هشت سال کسانی با نقاب "نوکری مردم" اقتصاد این مملکت را به قهقرا بردند، آمار وارونه دادند و طلبکار ملت هم شدند؛ ولی سنت الهی در برملا شدن مکرهایشان، خدشه ناپذیر بود.

گفت: حالا آن رفقای عزیزی که حمایتهای بی نظیری از دولت پاکدست محبوبشان داشتند چه میخواهند بگویند و چه بهانه ای برای آنهمه تعریف و تکریم و پشتیبانیِ بی دلیلشان خواهند داشت؟ همان رفقایی که فقط خود را صاحب اصلی انقلاب و قیم ملت و معیار تشخیص حق می پندارند و بر طبل بصیرت میکوبند. همانهایی که هر صدای انتقادی را به طعن و تمسخر و شدت و حدّت مینوازند و به ضدیت با نظام متهم می کنند!

گفتم: ای بابا! مگر نمی دانی دیوار حاشا بلند است؟ کدام حمایت؟ کدام پشتیبانی؟ کدام اصولگرایی؟!...
فعلاً که باد، در جهتِ "اعلام برائت" می وزد... حامیان پروپاقرصِ سابق، فعلاً پیاده روی در کوچۀ علی چپ را برگزیده اند و لابد همۀ ملت را مبتلا به آلزایمر میپندارند! البته به زعم آنان بخشی از مردم که ذاتاً اشتباهی اند و – بلانسبت – "عوضی" تشریف دارند !!!

گفت: آخر چه دلیلی داشت که آنچنان دگم و محکم، پشت آنهمه خطا و انحراف بایستند تا امروز نتوانند از زیر بار مسئولیت خسارتهایی که بر کشور وارد شد بگریزند؟ اگر در آن موقع بخاطر منافع جناحی و تعصبات باندی و از سر بغض نسبت به اصلاح طلبان، مهر تأیید بر کلیّتِ اقدامات اعجاب انگیز معجزۀ هزاره نمی زدند؛ امروز مجبور به حاشا نبودند و نیازی نبود تا تمام همت خود را مصروف نمایند که شاید مردم باور کنند که : «من نبودم دستم بود! تقصیر آستینم بود!!»

گفتم: تو هم خیلی داری سخت میگیری؟ چه کسی گفته ایشان دل نگران باور مردم هستند؟... برای دلواپسانِ  همیشه پایدار، موضوعات مهمتری هم برای دلواپسی وجود دارد. مثلاً اینکه: چرا و به چه علت وزیر دیپلماسی – که البته مورد حمایت قاطع بالاترین مقام رسمی کشور نیز هست – چند قدم با طرف مذاکرۀ خود "تاکی واکی" کرده است؟ مذاکره ای که مدتهاست پشت یک میز و در مرآی افکار عمومی انجام میپذیرد و محرمانه و مخفیانه هم نیست... با وجود چنین نگرانیهای بزرگی که مخلّ امنیت ملی میتواند باشد(!)، چند اختلاس و سوء استفادۀ برملا شدۀ ناقابلِ دوازده - سیزده رقمی یا همین کمک چندصد میلیونی دولت مهرورز به 170 نمایندۀ همیشه پایدار در حمایت از دولت سابق، به کجای چه کسی بر می خورد؟!

گفت: حالا کمی موضوع برایم روشن شد! ... کم کم دلیل نعل وارونه زدن ها و رد گم کردن ها و هیاهو و صدای "رسا"ی دلواپسان و حامیان رسانه ای آنها را میفهمم ولی... هنوز این را متوجه نمی شوم چه شده که دولتمردان سابقاً مهرورز، چوب حراج به رفاقتشان زده اند و دیگر قربان صدقۀ هم نمی روند و "خط قرمز" تعیین نمی کنند و بجایش پنبۀ یکدیگر را می زنند؟!!!

گفتم: مگر این حکایت را نشنیده ای که:

« دو رفیق که از قضا یکی از آنها نابینا بود از داخل کاسه ای بطور شراکتی مشغول خوردن "تنقلات" بودند و قرار گذاشته بودند هرکدام، هربار فقط یک عدد از تنقلات داخل کاسه را بردارند و بخورند... ناگهان دوست نابینا، مچ دست رفیق بینای خود را چسبید و عتاب برآورد که « چرا چهارتا چهارتا بر میداری رفیق؟»... رفیق بینا که متحیر شده بود با لحنی حاکی از تعجب پرسید « از کجا فهمیدی من چهارتا چهارتا بر میدارم؟!»... و رفیق نابینا پاسخ داد « چون من سه تا سه تا بر می داشتم و تو اعتراضی نداشتی!»...

-----------------------
پی نوشت 1:
این مقاله بنام اینجانب در "بهار نیوز" مورخه 93/11/09 منتشر شده است که از اینــــــجا میتوانید مشاهده فرمایید.
 همزمان این مقاله در پایگاه خبری-تحلیلی " اعتدال " مورخه 93/11/09 نیز منتشر شده است که از اینجــــــــا قابل مشاهده است. 

پی نوشت 2:
پیامهای دریافتی در بخش نظرات، لزوماً بیانگر دیدگاه نویسندۀ وبلاگ نمیباشد.

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - سه‌شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۳

 

پی نوشت:
درست است که با هر نوع تروریسم که منجر به کشته شدن انسانی شود مخالفم ...
درست است که اعمال تروریستی خوارج نوین و  تندروهای مدعی ایدئولوژی را، موجب وهن مذهب می دانم ...

امــــا؛ توهین به مقدسات ادیان و مذاهب و بویژه ساحت پیامبران الهی را هم، از شنیع ترین مصادیق "تروریسم" می دانم و معتقدم هیچ کس حق ندارد به بهانۀ " آزادی بیان" ؛ به محبوبترین و مقدس ترین باورهای دیگران، اهانت نماید.

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳

امشب؛ 29 آذرماه و مصادف است با هشتمین سالگرد فوت مرحوم "ناصــــر عبداللـــهی"...

از همان اولین باری که صدای ناصر را در آلبوم "عشق است" با اشعار استاد "محمدعلی بهمنی" و دکلمۀ "پرویز پرستویی" عزیز شنیدم، صدایش بینهایت به دلم نشست و احساس بسیار زیبایی که از آرامش و صلابت صدای منحصر بفردش (با شعرهایی پرمغز و دلنشین) به من منتقل میشد، لحظاتی بسیار عمیق و خاطره انگیز را برایم رقم زد.

در روزهای سخت و پرماجرای اقامتم در خطۀ محروم و مظلوم سیستان، صدای ناصر؛ در بسیاری از اوقات، آرامش بخش لحظات تنهایی ام بود و شعرهای زیبا و تأثیرگذاری که برای ترانه هایش انتخاب میکرد چه بسا موجب افزایش اعتقادم به بسیاری از ارزشهای معنوی میشد تا با تمسک به آنها تحمل مشکلات راحت تر باشد. در این وبلاگ، گاهی در مرور خاطرات به تأثیرگذاری برخی از آثار ناصر در ماجراهایم اشاراتی داشته ام ( از آن جمله اند پستهای: بیصداتر از سکوت ، بوی پائیز عطر مهر ، امشب ، و...)

اولین کنسرتی که در طول زندگیم رفتم نیز کنسرت مرحوم ناصر عبداللهی بود. سال 1380 در زابل، به همراه همسرم... شبی بسیار زیبا و بیاد ماندنی که اجرای ناصر مانند همیشه عالی و پر احساس بود و تا ابد در خاطرمان خواهد ماند... این کنسرت پایه گذار علاقه بیشتر ما بود و منجر شد تا بعدها در خرداد 83؛ ناصر، کاست آلبوم "هوای حوا" را با امضای خودش به من هدیه دهد:

روز فوت ناصر، (29 آذز 85) یکی از بدترین روزهای عمرم بود. با شنیدن این خبرناگوار که همچون پتکی بر سرم فرود آمد تا مدتها در بهت بسر میبردم... مدتی پس از فوتش با شنیدن آلبوم "ماندگار"، این حسرت تا همیشه در دلم ماند که چه زود از ادامه هنر رو به اوجش محروم شدیم و صد حیف که داغ شنیدن ترانه هایی جدید با صدای گرم و پر احساسش تا ابد در دلمان خواهد ماند.
هنوزم که هنوز است هر از چندگاهی به یادگارهایش رجوع میکنم و گاه زیر لب با ترنم ترانه هایش به آرامش میرسم... روحش شاد

پس از مرگ ناصر، هیچگاه باور نکردم که او به مرگ طبیعی مرده باشد. شایعات بدخواهان و طعنه های گزندۀ شایعه سازان را نیز هرگز باور نکردم. حس عجیبی به من می گفت که در آینده ای نه چندان دور پرده از این راز کنار خواهد رفت و داغ دلمان تازه تر خواهد شد...
همچنانکه ناصر میخواند:
اگر داغ دل بود ما دیده ایم. اگر خون دل بود ما خورده ایم. گواهی بخواهید اینک گواه؛ همین زخمهایی که نشمرده ایم ...

اخیرا خبرگزاری دانشجو مطلبی را منتشر کرده است که تأیید کنندۀ آن حس غریب من است. مطلبی که اگر واقعیت داشته باشد باید ناصر را از این پس "شهید ناصر عبداللهی" صدا بزنیم:


ادامه مطلب ...
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ٧ آبان ۱۳٩۳

«دشت مرغاب» در محوطه‌ی پاسارگاد در استان فارس بیش از 2550 سال پیش یک باغ بزرگ بود، باغی با نگهبانان و خدم و حشم که از مقبره‌ی «کورش» محافظت می‌کردند، با سایبانی بزرگ روی مقبره که همه در زیر سایه‌ی آن زیارت می‌کرده‌اند. بر اساس سفرنامه‌های باقی‌مانده از آن دوران، «دشت مرغاب» باغی بزرگ و رویایی بود، با تندیس‌های زرین و زیورآلات آراسته و پر از درخت که حالا یک بیابان بایر است و در وسط آن تنها نمونه‌ آرامگاه‌سازی از دوره‌های پیش از اسلام یعنی مقبره‌ی کورش خودنمایی می‌کند. البته این بایر بودن با توجه به اسناد موجود پس از غارت مقبره‌ی کورش توسط سربازان یونانی به مرور به وجود آمده است.
به گزارش ایسنا، هفتم آبان ماه روزی‌ست که آن را به نام «کورش» - پادشاه بزرگ ایرانی - نامگذاری کرده‌اند، عنوانی‌ که هیچ‌ جایی در تقویم رسمی کشور ندارد!

اما کورش که بود؟ سال 559 پیش از میلاد یعنی 2553 سال پیش، «کورش» در سن 32 سالگی جانشین پدرش «کمبوجیه» شد و با فتح بابِل، جایی که حکمرانی بر آن به مثابه فرمانروایی بر جهان را داشت، در سال 58 پیش از میلاد تاجگذاری کرد و بعد از آن «کورش بزرگ» نام گرفت.او پس از اقدامات و فتوحاتی که برای ایران انجام داد، 30 سال بعد از تاجگذاری در 529 پیش از میلاد (2523 سال پیش) فوت کرد. بر اساس متن‌های موجود در کتاب «تربیت کورش» یا «کورش‌نامه» نوشته «گسنفون»، کورش به فرزندانش وصیت کرد تا در زمان دفن، جسدش را مومیایی نکنند، با طلا نپوشانند و بدنش را بدون تابوت در خاک بگذارند.کورش یک پادشاهی جهانی را شکل داد که در طول تاریخ بی‌مانند است، قلمرویی که به گونه‌ای که آن را نه در گذشته داشته‌ایم و نه در آینده مانند آن را خواهیم داشت. حتی پس از کورش بسیاری از پادشاهان قصد تقلید از وی را داشتند، مانند اسکندر که ابایی نداشت لباس هخامنشی بپوشد. او علاوه بر خودش به سربازان‌اش نیز دستور داد با زن‌های ایرانی ازدواج کنند تا فرهنگ ایرانی - یونانی به فرزندانشان منتقل شود.کورش خود را برای همیشه در تاریخ ایران و جهان جاودانه کرد. او با نوشتن حقوق منشور کورش، پس از پیروزی بر «نبونعید» و تصرف بابل، آن را یک سند و شاهد تاریخی پرارزش در سطح دنیا کرد، به گونه‌ای که در سال ۱۹۷۱، سازمان ملل متحد منشور حقوق بشر کورش را به همه‌ی زبان‌های رسمی کشورهای عضو سازمان منتشر کرد و بدلی از این استوانه را در مقر سازمان ملل در شهر نیویورک قرار داد.استوانه‌ی کورش بزرگ یا منشور حقوق بشر کورش لوحی از گل پخته است که در سال ۵۳۸ پیش از میلاد به فرمان کورش بزرگ هخامنشی نگاشته شده‌ است. نیمه‌ی نخست این لوح از زبان رویدادنگاران بابلی و نیمه‌ی پایانی آن سخنان و دستورهای کورش به زبان و خط میخی اکدی (بابلی نو) نوشته شده‌ است.این استوانه در سال ۱۲۵۸ خورشیدی/ ۱۸۷۹ میلادی در نیایشگاه اِسَگیله (معبد مردوک، خدای بزرگ بابلی) در شهر بابل باستانی پیدا شد و در موزه بریتانیا در شهر لندن نگهداری می‌شود. این منشور را یکی از بزرگترین نشانه‌های روحیه‌ی بردباری در فرهنگ ایرانی می‌دانند.
اما شخصیت کورش و اقدامات او باعث شد وی را «ذوالقرنین» بنامند؛ کلمه‌ای که به گفته‌ی بسیاری از بزرگان در قرآن نیز آمده است.از جمله بزرگانی که معتقدند ذوالقرنین یادشده در قرآن و مسیح عهد عتیق هر دو به کورش هخامنشی برمی‌گردد، می‌توان به «علامه طباطبایی» در تفسیرالمیزان، «آیت‌الله العظمی ناصر مکارم شیرازی»، ترجمه تفسیر سوره کهف از باستانی پاریزی، مولانا «ابوالکلام آزاد»، مفسر بزرگ قرآن و وزیر فرهنگ هند در زمان گاندی در تفسیرالبیان، و 10 نفر از مفسران بزرگ قرآن در تفسیر نمونه (مانند قرائتی، امامی، آشتیانی، حسنی، شجاعی، عبدالهی و محمدی، دکتر علی شریعتی در کتاب بازشناسی هویت ایرانی اسلامی، صدر بلاغی در قصص قرآن، آیت‌الله «سید محمد فقیه» استاد اخلاق و حافظ کل قرآن و نماینده مجلس خبرگان دوم، استاد محیط طباطبایی و حجه‌الاسلام شهید هاشمی‌نژاد اشاره کرد.به عنوان مثال باستانی پاریزی، عضو هیات علمی دائره‌المعارف بزرگ اسلامی پیشتر در این‌باره گفته است: در تورات، کورش به صورت اسم کورش آمده است. ما در کتب تاریخی خودمان آن را به صورت "کی‌روش" نوشتیم که درست هم است.وی با بیان این‌که تنها تصویری که از کورش باقی مانده تصویر برجسته‌ای در پاسارگاد است، ادامه داد: بر روی آن تصویر نام «کورش» نوشته نشده است، اما نقاشی از دوره‌ی صفویه داریم که این تصویر را کشیده و بالای آن سه خط به خط میخی نوشته شده «من کورش پادشاه هخامنشی هستم»، ولی آن نوشته الان وجود ندارد.باستانی پاریزی با بیان این‌که ‌60 سال پیش کتاب مذکور را ترجمه کرده است، افزود: انعکاس این مسئله در جامعه‌ روحانیت ایران بسیار مهم است که اسم یک ایرانی آریایی در قرآن آمده باشد. این از نظر جامعه‌ی ما ایرانی‌ها خیلی حرف است.این استاد برجسته‌ی تاریخ اظهار کرد: اولین‌بار یک ایرانی قرآن را ترجمه و در تبریز چاپ کرده که این نکته را در مورد «کورش» و «ذوالقرنین» قبول کرده است. بار دوم مرحوم تابنده گنابادی کتابی تحت عنوان «سه داستان اساطیری در قرآن» به چاپ رسانده که بر همین مسئله تاکید کرده است. مرحوم علامه طباطبایی هم در کتاب‌شان منعکس کرده‌اند که با استدلال‌هایی که ابوکلام آزاد کرده است تا دلیل دیگری بر رد آن پیدا نکنیم آن را قبول می‌کنم.زاگرس زند - ایران‌شناس و مدرس تاریخ ایران باستان - در گفت‌وگو با خبرنگار ایسنا درباره‌ی شخصیت کورش و آرامگاه وی اظهار کرد: آرامگاه کورش تنها نمونه‌ سنت آرامگاه‌سازی در پیش از میلاد است، چراکه در دوران قبل از کورش، پادشاهان ثروتمند و زیادی که دوره‌ی پادشاهی‌شان هر کدام معماری پرشکوهی داشته‌اند زندگی می‌کردند، اما پس از مرگ‌شان هیچ نشانی از مقبره یا مکان دفن آن‌ها وجود ندارد، به همین دلیل آرامگاه کورش را می‌توان نمونه‌ای از سنت آرامگاه‌سازی در آن زمان دانست.او سنت آرامگاه‌سازی را دارای باری مقدس در آن زمان دانست و افزود:‌ این سنت در آن زمان حتی به فرهنگ عامیانه نیز راه پیدا کرد، به گونه‌ای که پس از اسلام شکوفا شد، مانند معماری در ساخت بناهایی مثل حمام و مسجد در آن دوران که به طور کامل از ویژگی‌های ایرانی برخوردار بودند؛ آرامگاه‌سازی نیز از این خصوصیت بهره گرفته است.وی با بیان این‌که سنت آرامگاه‌سازی در ایران باستان بسیار متفاوت‌تر از ایران پس از اسلام است، افزود: با این وجود تنها آرامگاه باقی مانده از آن دوره، آرامگاه «کورش» است. این آرامگاه در بستر تاریخیِ خود، یگانه است. همچنین ساخت مقبره‌ی آن نیز اهمیت و بی‌همتا بودن کورش را نشان می‌دهد.این مدرس دانشگاه ادامه داد: با توجه به اسناد موجود و آنچه در سفرنامه‌ی افراد مختلف در دوران باستان نوشته شده، به نظر می‌رسد این آرامگاه حالتی زیارتگاهی داشته است، اما پس از مدتی چون مردم فراموش می‌کنند که آن مقبره متعلق به چه کسی بوده، تا حدود 200 سال پیش به این مقبره، قبر «مادر سلیمان» می‌گفتند.او اضافه کرد: در حدود اوایل سده‌ی 19 میلادی باستان‌شناسان با تحقیقاتی که انجام دادند و با توجه به متن‌ها و کتیبه‌های در دسترس‌شان، حدس زدند که این مکان متعلق به آرامگاه «کورش» است، بنابراین کمتر از 200 سال است که باستان‌شناسان به یقین متوجه شده‌اند که این مکان متعلق به «کورش» بوده است.زند همچنین درباره‌ی زیارتگاهی بودن این مقبره عنوان کرد: با توجه به منابعی مانند نوشته‌های «استرابون» تاریخ‌نگار و جغرافی‌دان جهان باستان و «هرودت»، تاریخ‌نویس به نظر می‌رسد مکانی که آرامگاه کورش در آن قرار دارد یک مکان زیارتگاهی بوده است. این دو تاریخ‌نویس نوشته‌اند: «اسکندر از این آرامگاه دیدن کرده است. آن آرامگاهی بزرگ و مملو از تندیس‌های زرین و زیورآلات آراسته با نگهبانان بی‌شماری بوده که مردم در آن زیارت می‌کرده‌اند.»این ایران‌شناس همچنین درباره‌ سازه‌ی مقبره‌ کوروش به خبرنگار ایسنا اظهار کرد: مساحت زیربنای آرامگاه کوروش 156 متر مربع و با ابعاد 12 در 13 متر است. این مقبره چند پلکان دارد که از کوچک به بزرگ روی هم سوار شده‌اند تا به اتاقک وسط برسند. ارتفاع پله‌ی اول 170 سانتی ‌متر‌، ارتفاع پله دوم و سوم هر کدام 130 سانتی‌متر و سه پله آخر نیز هر کدام 55 سانتی‌متر ارتفاع دارند. بنابراین بلندی کل بنای مقبره‌ی کورش 11 متر است، با یک سقف شیروانی مانند.وی آرامگاه کورش را به یک حرم بسیار کوچک شبیه دانست و افزود: معماری این مقبره، مدل معابد زیگوراتی و مقابر اورارتوئی‌هاست که سال‌ها در مهاجرت بوده‌اند، به نظر می‌رسد مقبره کوروش نیز از این مدل معماری سرمنشاء گرفته است.زند افزود: مقبره کورش از سنگ‌های بسیار بزرگ و سفید شکل گرفته است که بدون ملات و با بسط‌های سلسله‌ای روی هم وصل شده‌اند. این بنا به لحاظ مکانیک سازه و بحث فرسایش آب و باد به درستی طراحی شده و بیشترین پایداری ممکن را دارد.

پی نوشت:
شاید همنامی من با این پادشاه بزرگ، عمده ترین دلیل علاقمندی و تعصب من به کورش - این بزرگِ ماندنی و افتخار بشریت -، تلقی شود.  ولی تغافل رسمی - و شاید ناخواستۀ- دولتهای ما از بزرگداشت وی که جهان به نیکی و بزرگی او را می ستایند، هیچ عنوانی نمیتواند داشته باشد جز: تجاهل!  

 

مطالب قدیمی تر »
کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه