فال

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

اس ام اس عاشقانه

اینجا چراغی روشن است

اینجا چراغی روشن است
 
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
پيوند ها

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط کورش شفیعی ایران نژاد

 دوستان عزیز! متأسفانه بدلیل پاره ای از مشکلات از جمله هک شدن مجدد توسط جناب هکر نامحترم، تا اطلاع ثانوی (که احتمالاً بیش از 10 روز بطول نخواهد انجامید) پست جدیدم منتشر نخواهد شد!... و اگر مبارزه بنده با ایشان به نفع جناب هکر تمام شود علیرغم میل باطنی مجبور به مسدود نمودن این وبلاگ خواهم شد!
فعلاً که ایمیلهایم هک شده و هرکدام از دوستان اگر پیامی از طرف اینجانب با آدرس ایمیلهای قبلی دریافت میکنند مطلع باشند که ایمیلها از طرف بنده نیست!... البته منهم بیکار ننشسته ام و در حال مبارزه و بازپس گیری اطلاعاتم (که در عالم انصاف و مردانگی، حریم خصوصی من بحساب میآید) هستم...
دوستانی که هوای "اپیزود"خوانی به سرشون زده میتونن پست اپیزودیک جناب شیخ نهایی رو از اینجـــــــــــا بخونن و لذت ببرن.... به زودی برمیگردم... منتظر باشید... منتظرتان خواهم بود... بدرود...


نوشته شده در تاريخ ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط کورش شفیعی ایران نژاد

به اطلاع کلیه دوستان و خوانندگانِ محترم این پاتوق میرسانم؛ متأسفانه امروز (دهم اردیبهشت91)، بطور همزمان وبلاگ و ایمیلهای Yahoo  و Gmail اینجانب، توسط یک هکر مغرض هک شده بود و حتی پس از یکمرتبه بازیابیِ رمزِ ورود وبلاگ توسط اینجانب و حذف مطلبی که توسط هکر در وبلاگ منتشر شده بود ، مجدداً در ساعات منتهی به شب این عمل تکرارشده است. بدینوسیله اعلام میدارم پستی که در ساعات بعد از ظهر امروز (حدود ساعت 15) با عنوان "روز ملی خلیج" منتشر شده و در آن ضمن تحریف تاریخ، مطالبی غیرواقعی و موهن بیان شده بود؛ توسط اینجانب نوشته و منتشر نشده بلکه دستپخت جناب هکر نامحترم بوده است.
ضمن اینکه بنده در تلاش هستم با مراجعه به مراجع قانونی و پلیس فتا، این موضوع را تا انتها پیگیری نموده و هکر مذکور را شناسائی و به دست قانون بسپارم؛ از سایر دوستان عزیز هم میخواهم درصورتیکه دارای تجربه مشابهی هستند یا پیشنهادی در اینخصوص دارند  من را راهنمایی فرمایند.

با تشکر- کورش شفیعی ایران نژاد


نوشته شده در تاريخ ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط کورش شفیعی ایران نژاد

اپیزود اول:

آفتاب نیوز در 23 مهرماه سال گذشته نوشته بود: "فرج الله سلحشور" با اشاره به برخی صحبت‌ها درباره احتمال حضور "آنجلینا جولی" در ایران و بازی در یک فیلم سینمایی گفت: هنرپیشه‌های زن ایران خودشان یک پا آنجلینا جولی هستند و سینمای ایران باید هم برای ادامه فعالیت خود فاحشه بین‌المللی بیاورد.
فرج الله سلحشور با اشاره به احتمال حضور آنجلینا جولی بازیگر شناخته شده سینمای هالیوود به ایران به خبرنگار فرهنگی پانا گفت: باید دید چه شخصی اجازه می‌دهد آنجلینا جولی به ایران بیاید، آمدن آنجلینا جولی به ایران اتفاق خوبی است، برای سینمایی که فاحشه‌خانه است باید برای ادامه فعالیت خود نیز فاحشه بین‌المللی بیاورد.
وی خاطر نشان کرد‌: سینمای ایران فاحشه‌خانه است، مگر صبح تا شب عکس‌های هنرمندان چاپ نمی‌شود؟... وقتی زن‌های ما افتخارشان این است که عکس‌های خود را به صورت نیمه‌عریان در اینترنت بگذارند، یعنی خودشان یک پا آنجلینا جولی هستند...
کارگردان فیلم سینمایی حضرت یوسف(ع) در ادامه سخنان خود تأکید کرد: سینمای ایران هالیوودی است و بازیگران آن نیز هالیوودی هستند البته ذائقه انسان‌ها و سلیقه آنها قابل تغییر است به نظر من اگر یک جامعه را به سمت رستگاری بردی آن جامعه به سمت ارزش‌ها تمایل پیدا خواهد کرد. اگر به سمت زشتی‌ها متمایلش کردی آن جامعه به سمت زشتی‌ها خواهد رفت‌...
سلحشور ادامه داد: آدمی که دین و خدا و پیغمبر را قبول ندارد. اگر ریش حزب‌اللهی برای او بگذاریم و جای مهر را بر پیشانی او قرار دهیم آیا او مسلمان می‌شود؟ سینمای فعلی ما نیز اینگونه است که تنها یک روسری سر هنرپیشه‌ها کردند و برادر برادر گفتند و چند صحنه نماز و گلدسته مساجد را گذاشتند؛ آیا اینگونه سینمای ایران، اسلامی می‌شود؟ حال معاون سینماییِ آن شمقدری، ضرغامی یا منِ سلحشور باشد فرقی نمی‌کند ماهیت سینما باید درست شود و آن کافر باید شهادتینش را بگوید...

اپیزود دوم:

کشوری را در ذهنتان مجسم کنید که در آن، همه گونه آزادی (مطلوب و نامطلوب) مهیا است. کشوری که سواحل آن برای کسانیکه دنبال "فا...ه های بین المللی" هستند، یک سرزمین رویایی است. سرزمینی که یکی از جاذبه های توریستی آن، مهیا بودن همه گونه امکانات برای طرفدارانِ رفتارهای مخاطره آمیزِ خارج از عرف و اخلاقِ خانواده است.
حال تصور کنید در چنین کشوری؛ نماینده رسمی یک کشورِ دیگر که مدعی اخلاق و خانواده و ایدئولوژی است، با اینکه میتواند در محراب و منبر، وعظ و جلوه نماید و به راحتی چون به خلوت رفت، آن کارِ دیگر بکند؛ در ملاء عام، زیرآبی میرود و بچه های مردم را نیشگون میگیرد!... نیشگونی ناشی از تفاوتهای فرهنگی!

اپیزود پایانی:

"شیخ صنعان" پیر صاحب کمال و پیشوای مردم زمان خویش بود و قریب پنجاه سال در کعبه اقامت داشت پنجاه بار حج کرده بود و در کشف اسرار به مقام کرامت رسیده بود.
چنان اتفاق افتاد که شیخ چندین بار در خواب دیده بود که به روم سفر کرد و در مقابل بُت سجده کرد! با خود اندیشید اگر به موقع قدم در راه بگذارد راه تاریک بر وی روشن میگردد و اگر سستی کند همیشه در شکنجه خواهد ماند. بنابراین عزم سفر کرد. یاران با وی همراه گشتند و به خاک روم قدم گذاشتند همه جا را سیر میکردند تا ناگهان در ایوان، دختر ترسایی دیدند چون آفتاب درخشان!
دختر چون نقاب سیاه بر گرفت آتش به جان شیخ انداخت و عشقش چنان او را از پای درآورد که هر چیز که داشت را از دست داد. چنانچه ایمان و عافیت فروخت و رسوایی خرید...

پی نوشت:
پیامهای دریافتی، الزاماً بیانگر دیدگاه نویسندۀ وبلاگ نمیباشد.


نوشته شده در تاريخ ٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط کورش شفیعی ایران نژاد

سال گذشته در چنین روزهایی، مطلبی رو در وبلاگم کار کردم با عنوان " یاس بانو"... با توجه به اینکه تعداد زیادی از دوستان و همراهانِ امروزیِ این محفل صمیمی، خوانندۀ اونروزِ ما نبودند، لینک اون پست رو اینجــــــــا میذارم تا دوستان بخونن و نظراتشون رو برامون بنویسن!...

-----------------
پی نوشت:
1- لطفاً پیامهاتون رو در همین پست بذارید.
2-  
کماکان منتظر نظرات شما برای پست" اکبرجوجه واقعی" هم هستم.


نوشته شده در تاريخ ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ توسط کورش شفیعی ایران نژاد

اپیزود اول:

اگه نخوام بگم همۀ ما، ولی به جرأت میتونم بگم بیشتر ما؛ دنیا و تمام پدیده های اون رو فقط از پنجره ای که خودمون دوست داریم میبینیم و کمتر حاضر میشیم چیزی غیر از اونیکه توی ذهنمون نهادینه شده رو قبول کنیم:
اعتقاد فقط از نوعی که من دارم درسته!... سلیقه و گرایش سیاسی فقط اونیکه من بهش تمایل دارم درسته!... رفتار من با دوستان و در مقابل مخالفینم  کاملاً درسته!... تصمیمی که من گرفتم قطعاً درسته و اگه بعضیا الآن باهاش مخالفند حتماً فردا به درستی تصمیم امروز من واقف خواهند شد! و ...
این منش و مرام ما با کمترین استثناء از بالا به پائین وجود داره؛ گاهی کارهایی که دنیا و حتی مملکت خودمون سالهاست که تجربه کردند و بهش رسیدند رو زیر پا میذاریم و میگیم نه! راه حل من به نتیجۀ بهتری خواهد رسید! روش من حتماً نتیجه بخشه! و گذشتگان در اینمورد دچار اشتباه فاحشی بودند...  
بدترین جای کار اینجاست که وقتی به نادرستی فکر و عمل خودمون  میرسیم هزارتا آسمون و ریسمون میبافیم که فکر و عملمون رو توجیه کنیم.  وقتی به نتایج و آثار اعمالمون وقوف پیدا میکنیم حتی خودمون در خلوتمون هم به ندرت حاضریم قبول کنیم که اشتباه کرده ایم و این شاید ریشۀ بسیاری از گرفتاریهای مزمن و تاریخی ماست.

اپیزود دوم:

شمال که میرین، این جمله رو شاید بیشتر از صدها بار بر تابلوی غذاخوریهای مختلف میبینین: «اکبرجوجۀ واقعی " فقط " همینجاست!» ... یعنی مرغ سرخ کرده با رب انار هم، فقط اونی که من دارم ارائه میدم؛  واقعی و درسته!... رستورانِ من هیچ جای دیگه ای هیچ شعبۀ دیگه ای نداره!...

اپیزود پایانی:

"پائولو کوئیلو" در وبلاگ شخصی خودش نوشته:

«ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست،احتمالاً اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد. دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند. آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی  صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است!»

پی نوشت پائولوکوئیلو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که دیگران را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که حتی در صورت وجود نیتی خیرخواهانه؛ دیگران را از بالا نگاه می‌کنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و هم‌زمان می‌اندیشید: «این اروپایی‌ها عجب خُل‌هایی هستند!»


نوشته شده در تاريخ ٢٤ فروردین ۱۳٩۱ توسط کورش شفیعی ایران نژاد

پیش نوشت:
یکی از دوستان خوب این وبلاگ در پیامشون برای پست " قلّاده های پروپاگاندا" ، به مصداقِ خاص اون پست اشاره کرده و درخواستِ موشکافی و بحث در خصوص فیلم سینمائی "قلاده های طلا" ساختۀ آقای "ابوالقاسم طالبی" رو در این وبلاگ مطرح کرده بودند. ضمن توضیحِ اینکه منظور من از پستِ یاد شده همان بود که در متن آمده و با دریافتِ صحیح موضوع توسط دوستان، در باب کلیاتِ موضوع بحث شده است، یادآوری میکنم که پرداختن به مصداقی خاص، هدفِ اصلیِ آن پست نبوده است، ولی با این وجود بدلیل اینکه در متن و عنوانِ پست، گریزی هم به یکی از مصادیقِ اخیر آن در کشورمان ( فیلم سینمایی قلاده های طلا) زده شده بود؛ در این مجال برای آن دسته از دوستانی که تاکنون موفق به دیدن فیلم مذکور نشده اند یا تمایلی برای این کار ندارند، خلاصۀ داستانِ فیلم به نقل از سایت "بازتاب"، منتشر میشود:

« روایت «قلاده های طلا» با سکانسی شروع می شود که گوینده فرودگاه امام خمینی(ره) از نشستن هواپیماهایی از شهرهای مختلف انگلیس به ایران خبر می دهد و این یادآور ورود عوامل ایرانی وابسته به دولت انگلیس برای ایجاد درگیری های سال 88 است. در صحنه های بعد دوربین به یک قایق توریستی می رود که شخص مشروب خوری در حال پیاده سازی نقشه های انقلاب مخملی در ایران با اتصال به دولت های غربی و به طور خاص آمریکا برای سال 88 است و از برنامه شان برای انفجار هواپیمای سید محمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران سخن به میان می آورد و تاکید می کند با مرگ خاتمی، اتفاقی مشابه کشته شدن گاندی که باعث رای آوردن اقوامش در انتخابات هند شد رخ می دهد و یا رای آوردن همسر بی نظیر بوتو پس از ترور همسرش می افتد و جریانی هم طیف خاتمی به این شکل باقی می ماند. البته بعد از ناکام ماندن انفجار بمب در هواپیمای خاتمی و پرتاب آن به بیرون هواپیما و انفجار در کنار باند فرودگاه، این شخص در قایقش با عصبانیت می گوید که اگر بمب منفجر می شد چنان درگیری های خونین خیابانی می شد که دیگر انتخابات برگزار نمی شد!
در ادامه داستان، شخص هم تیمی (علی رام نورایی) مدیر پروژه انقلاب مخملی در ایران در قایق توریستی ماموریت می گیرد که به تهران برود و زمینه لازم برای این انقلاب را فراهم سازد، هرچند اصولاً انقلاب های مخملی به انقلاب های بدون خونریزی شهرت دارند و نه خونریزی. این شخص به همراه گروهی وارد تهران می شود و با استقرار در یک خانه تیمی به مدیریت تجمعات خیابانی می پردازد. این گروه که همه در یک خانه مستقر هستند، شامل دو منافق زن، دو سلطنت طلب پیر، جوان اعزامی از سوی آمریکا و انگلیس برای انقلاب مخملی، یک دوجنسه که انگیزه اش را از انقلاب مخملی رسیدن به یک مرد قوی بیان می کند، یک دختر که با سفیر انگلیس در ایران روابط نامشروع دارد و رابط این گروه با سفارت انگلیس در تهران است و دسته ای لات که وظیفه درگیری های خیابانی را دارند. در این قایق، جوان از مرد عامل آمریکا می پرسد که آیا عالیجناب تأیید کرده؟ که فرد به جوان می گوید از طریق آقازاده با عالیجناب هماهنگیم!
در طول فیلم، از زمان ماجرای انفجار بمب در هواپیمای خاتمی تا پایان فیلم، اتاق مقابله با این مقر انقلاب مخملی هم سالنی بزرگ مشابه سالن سازمان کنترل ترافیک اندکی شیک تر است که ده ها نفر از ماموران اطلاعاتی و همچنین مسئولان نیروی انتظامی در آن به مدیریت اوضاع می پردازند. در این جا و هنگام ورود جوان مأمور آمریکا و انگلیس گروه اجرایی اطلاعاتی این جوان را از فرودگاه دنبال می کنند که یک نفوذی در دستگاه اطلاعاتی به وی با موبایل آیفونی که غیرقابل ردیابی ساخته شده، خبر می دهد که تحت تعقیب است و این جوان با کشتن راننده آژانس که مامور اطلاعاتی است، می گریزد. در این مجموعه یک مدیر ارشد اطلاعاتی که مسئول امنیتی یا معاون امنیتی است (حمیدرضا پگاه)، یک نفر دوم (محمدرضا شریفی نیا) و یک نفر سوم و کارشناس ارشد جوان اطلاعاتی (امین حیایی) است.
در همین بین، زمان فیلم به حضور هواداران کاندیداهای انتخابات 88 در خیابان می رود و فضای دو قطبی میان رای دهندگان که دوربین از اینجا از طریق یک دختر و پسر حاضر در تجمعات خیابانی پیش از انتخابات که جزو اقوام یکی از مدیران ارشد وزارت اطلاعات (حمیدرضا پگاه) در پیش و آغاز درگیری های سال 88 است، وارد زندگی و خانواده این شخص می شود؛ مدیری که در طول فیلم کمترین سوءظن نسبت به نفوذی بودن او ایجاد می شود و در نهایت مشخص می شود، او همان عنصر خودفروخته به آمریکا و انگلیس است که بارها با لو دادن برنامه های اطلاعاتی ها، باعث پیش دستی اشخاص حاضر در خانه انقلاب مخملی می شود و آنها به این وسلیه چندین بار از کمند مأموران اطلاعاتی فرار می کنند.
در طول فیلم مانیتورهای داخل وزارت اطلاعات و مانیتورهای حاضر در خانه تیمی، صحنه هایی از فیلم حضور فائزه هاشمی در خیابان و فیلم های درگیری های خیابانی و همچنین بیانیه های موسوی شب قبل از انتخابات و صحبت های احمدی نژاد در مناظره را نشان می دهد. در صحنه ای از قطع اس ام اس ها و خطوط ارتباطی به عنوان اتفاقی مثبت که مانع از گسترش درگیری ها شده ذکر می شود و برخی فعالیت های اطلاعاتی در آن مقطع مورد یادآوری قرار میگیرد. در درگیری های خیابانی گوشه ای از درگیری های میدان ونک و نزدیک صدا و سیما و همچنین درگیری پایگاه بسیج ذکر می شود و البته عمده توجه به درگیری در پایگاه بسیج خیابان آزادی و بازسازی آن پرداخته شده که پس از تظاهرات آرام، گروهی با مدیریت عوامل همان خانه تیمی و لات ها به این پایگاه حمله کرده و پس از سنگ اندازی لات ها و آتش کشیدن این پایگاه، توسط جوان مسئول انقلاب مخملی چند بسیجی با کلت کشته می شوند و بسیجی ها تیراندازی نمی کنند تا آنکه این لات ها با قمه در آستانه ورود به آنجا قرار میگیرند و بسیجی ها با شلیک به چند نفر از اینها مانع این مسئله می شوند.
در این بین هنگامی که دستور ورود نیروی انتظامی به این منطقه برای برخورد با حمله کنندگان به پایگاه بسیج و دستگیری شان صادر می شود، یک درجه دار نیروی انتظامی تمکین نمی کند و این مسئله با تاخیر صورت می پذیرد که بسیج مجبور به شلیک های فوق الاشاره می شود. در این صحنه امین حیایی که پس از اولین شک به حمیدرضا پگاه و از دست دادن شخص اعزامی به ایران برای انقلاب مخملی (علی رام نورایی) از سوی معاون حفاظت اطلاعات که یک روحانی است و خانواده اش در خارج به سر می برند، معلق شده، مأمور کودتا را دستگیر می کند اما خودش و مأمور کودتا ازسوی گارد ویژه دستگیر می شوند که همان درجه دار نیروی انتظامی که تمکین نکرده بود با دستور گرفتن از سفارت انگلیس از طریق اس ام اس، این مأمور کودتا را آزاد می کند و امین حیایی به عنوان مامور اطلاعاتی تا زمان رسیدن همکارانش از اطلاعات و آزاد کردنش بازداشت می ماند و در نهایت درجه دار نیروی انتظامی پس از دستگیری اعتراف می کند که قصد سفر با خانواده اش به انگلیس را داشته که سفارت انگلیس او را عامل خود می کند... در صحنه های بعدی و با ناکام ماندن درگیری های خیابانی عوامل خانه تیمی، محل آنها شناسایی می شود که پیش از دستگیری، خانه تیمی شان تغییر محل میدهد و این مسئله را هم حمیدرضا پگاه در نقش مدیر ارشد اطلاعاتی به عوامل این خانه تیمی لو می دهد. در ادامه که اطلاعات به این تیم نزدیک تر می شود، فرد همجنس گرا شناسایی می شود که با نفر دوم تیم اطلاعاتی (شریفی نیا) برای شناسایی فرد نفوذی در وزارت اطلاعات همکاری می کند و در نهایت پس از درگیری میان نیروهای وزارت اطلاعات و نیروهای جاسوس خانه تیمی در یک ایستگاه مترو، در نهایت عوامل منافق و جاسوس دستگیر می شوند و مدیر ارشد اطلاعاتی هم در دستشویی مترو دستگیر شده و با وزارت اطلاعات مجدداً همکاری می کند.
البته پیش از دستگیری این عوامل، فرد همجنس گرا توسط فرد عامل درگیری های خیابانی کشته میشود و پیش از آن نیز دختر ایرانی رابط سفیر انگلیس با این خانه کشته می شود. دختر ایرانی رابط سفیر انگلیس با این خانه تیمی است که پس از ابراز نگرانی از احتمال دستگیری اش نزد سفیر و پس از خروج از سفارت، وقتی عوامل خانه تیمی متوجه می شوند که تحت نظر است با گلوله در خودرو کشته شده و وسط جمعیت رها می شود. البته از این کشته ها در فیلم به کرات وجود دارد که عمدتاَ توسط همین جوان مسئول انقلاب مخملی و از میان تظاهرکنندگان صورت می پذیرد و بیانگر نقش عوامل خارجی ایرانی الاصل در مرگ قربانیان درگیری ها پس از انتخابات است. »


نوشته شده در تاريخ ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ توسط کورش شفیعی ایران نژاد

اپیزود اول:

  "پروپاگاندا" در لغت به معنای تبلیغات است و معنای رایج و مصطلح آن عبارت است از: « تلاش برای ترویج نظرات خاص سیاسی از طریق ارائه گزارشات و تبلیغات واقعی یا غیرواقعی به قصد تأثیرگذاشتن بر ذهن مخاطب و هدایت به سمتِ همان تفکر و رفتار خاص و مورد نظر» .
این عمل بوسیله دولت‌ها،حاکمان و صاحبان قدرت صورت می‌گیرد و هدفِ اصلی آن جهت‌دهیِ افکار عمومی و القاء اندیشه‌ها، تلقین مقبولیت برای عملکردها و ثبت وقایع در ذهن توده‌های مردم و افکار جهانیان مطابق با منویاتِ  اصحابِ قدرت است.
 در نیمه اول قرن بیستم در آلمان، "نازی‌ها" از این شگرد برای کنترل اجتماعی و کسب مقبولیت بهره میبردند. "پروپاگاندا" در جهان امروز که به عصر انفجار اطلاعات موسوم است، در عرصه سیاست نقش ویژه‌ای دارد. فراگیر شدن وسایل ارتباط جمعی و رسانه‌های گوناگون، تبلیغات سیاسی را پیچیده و اهمیتِ آنرا روز افزون کرده است. از همین رو دولت‌ها،گروه‌ها و احزاب سیاسی در تلاش هستند با بکارگیری همۀ ابزارهای تبلیغی همچون: مطبوعات، ماهواره،  اینترنت، سخنرانی‌ها و "سینما"، ایده‌ها و اندیشه‌های خویش را به مخاطبین انتقال داده و با فنون تبلیغی و تکرار مکرر آنها، افکار عمومی را به سمت قرائت مطلوب خود سوق دهند. این عمل میتواند مثلاً با تولید یک فیلم سینمایی در خصوص موضوعی مهم و مورد توجه عموم انجام شود و با بدیهی و واقعی و محتوم نشان دادنِ سناریوی فیلم ( و حتی گاهاً با پنهان شدن در زیر نقاب بیطرفی و یا کوبیدنِ توأمان به نعل و به میخ) به آن هدف و خواستۀ نهایی خود یعنی صائب نمایاندن قرائتِ مورد نظر از موضوع،برسد.

اپیزود دوم:

در شاهکار بی نظیر "جورج اُروِل" ( رمانِ "قلعۀ حیوانات"- 1945  ) آثار تبلیغات سیاسی (پروپاگاندا) به طور کامل قابل ملاحظه است.
در این داستان؛ حیواناتِ مزرعۀ آقای مانر، پس از پیروزی انقلابشان علیه آدمها، با حذفِ نام "مزرعۀ مانر"  عنوان " قلعۀ حیوانات" را بر سر درِ آن نوشتند و "فرامین هفتگانه" ای را روی دیوار قیراندود با حروف سفیدِ درشت حک کردند... به مرور زمان و در گذر سالها، این فرامین تغییر و تغییر کردند و گاه به ضدّ خود بدل شدند ولی پروپاگاندای حاکم، چنان بر اذهان حیواناتِ قلعۀ موصوف، تأثیرگذار بود که آنان همواره بر این باور بودند و ماندند که فرامین و منشور انقلابشان، از آغاز نیز همینها بوده و هیچ تغییری نکرده است. شخصیتهای معاصر، تمام عملکرد گذشتگان را تخطئه کرده و صرفاً خود را بعنوان منشأ آثار مثبت معرفی نمودند  و گاه کار را تا به آنجا پیش بردند که یاد و خاطره و حتی نام آنها را نیز از حافظۀ تاریخیِ ساکنین قلعه (مزرعه) حذف کردند. این اقدام را آنهایی انجام دادند که بواقع از نظر عملکرد و بزرگی به گرد پای محذوفین نیز نمیرسیدند... و این معجزه فقط از "پروپاگاندا" برمیآید!...

اپیزود پایانی:

مردی هنگام مرگ و در حال احتضار گفت: شتر مرا هم بیاورید تا او هم مرا حلال کند، چون شتر را به حضور او آوردند دست محبتی بر سر و صورتش کشید و گفت: ای حیوان! مدتها بود که به من سواری می دادی و از برای من زحمت می کشیدی چنانچه در این مدت صدمه ای به تو رسیده یا در آب و علفت کوتاهی نموده ام مرا حلال کن. شتر گفت:هر بدی از ناحیه تو به من رسیده می گذرم؛ مگر یکی از آنها را که هرگز نمی بخشم و آن اینکه گاهی  افسار مرا به دم اَستر خود بسته، سوارش می شدی و مرا به دنبال آن میکشیدی از اینرو مردم با دیده حقارت به من نگاه می کردند، بر من این کار تو سخت میآمد. در قیامت جلوی تو را می گیرم که چرا توهین به حیثیت من نمودی! مگر نمی دانستی مقدم داشتن کوچک و نادان بر بزرگ و دانا خلاف عدالت و گناهی نابخشودنی است!
 
پی نوشت: 
پیامهای دریافتی، الزاماً بیانگر دیدگاه نویسندۀ وبلاگ نمیباشد.  

.: Weblog Themes By Pichak :.




دریافت كد ساعت

من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه

تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک
فال حافظقالب وبلاگقالب وبلاگگالری عکسفاگالری عکس آلامتو