اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠

هفته ای که گذشت سرانجام فرصتی دست داد تا ساعاتی از زیر بار فشار کار و مسئولیت، شانه خالی کنم و در یک مسافرت کوتاه به زادگاهم (ارومیه)، به لطف یک دندانپزشک محترم که بواسطۀ همسایگی با خانۀ پدری، بر من منت نهاده و بجای استراحت در منزل (در یک روز تعطیل) در مطبشان حضور بهم رساندند،  از یک دندان درد کهنه رهایی یابم!...
این دندان درد مزمن، بیش از چندماه بود که بهنگام خوردن و آشامیدنِ مأکولات و اشربۀ خیلی گرم و یا خیلی سرد آزارم میداد و این اواخر حتی اصابتِ جریانِ هوای سرد نیز بر شدتِ آلامش کمی تا قسمتی می افزود!... وقتی در مطبِ طبیبِ گرانقدر بر روی تختِ متحرکِ هیدرولیکی به درازا جلوس کرده و دهانم را تا سرحد امکان گشوده و چشمانم را متعاقباً بسته و خود و فک و دهانم را به دست پزشک حاذق سپارده بودم، به ناگاه حالتی عجیب بر من وارد شد که در دل به وحشت و اضطراب افتادم!... آنچه بر من عجیب آمد این بود که از درد آمپول و جِرخوردن گوشه های دهانم که به درازایِ یکساعت (لاینقطع)  بغایت گشوده مانده بود و نیز از برخورد متۀ الماسۀ ظریف با عصبِ دندانِ رنجور و ضعیف، نه که دردم نمی آمد بلکه خوشم هم می آمد و اضطرابم از آن بود که نکند به "مازوخیسمِ جسمی" گرفتار آمده ام و چرا بجای گریز از درد؛ از درد خوشم می آید و از آن لذت هم میبرم؟!...
بیشتر که اندیشه کردم پاسخم را یافتم و بسیار کوشیدم تا بر خود مسلط شوم و به سانِ ارشمیدسِ فقید سر به کوچه و خیابان نگذارم و فریاد "یافتم - یافتم" سر ندهم!...
و اما آنچه یافتم، این بود:  گاهی برای رهایی از یک درد بزرگ و مزمن و طولانی، تحمل دردهای کوچک و حادّ و موقت؛ خوشایند است ...

 خوشست درد که باشد امید درمانــــــــش       دراز نیست بیابان که هست پایانش
 نه شرط عشق بود با کمان ابروی دوست         که جان سپر نکنی پیش تیربارانش
 عدیم را که تمنای بوستـــــــــــــان باشد           ضرورت است تحـمّل ز بوستانبانش
                                                                                              (سعدی)

 پی نوشت:
بنظر میرسد همۀ کشورها و ملتها برای زایش فرزندانی بنامهای "توسعۀ سیاسی" و "دموکراسی" ناچار به تحمل درد خوشایند زایمان هستند.

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ۱٤ بهمن ۱۳٩٠

خونۀ اول:

خانواده ای رو میشناسم که تو این خونه زندگی میکنن... وضع مالی خیلی توپی دارن! پولشون از پارو بالا میره... خونۀ بزرگ و مجلل و ماشین آخرین مدل دارن... یکی از عادتهای این خانواده اینه که همیشه باهم شام رو بیرون از خونه؛ توی رستورانهای خوب  و مشهورِ شهر میخورن!... تو این خونه همیشه برای اینکه انتخاب کنن امشب شام چی بخورن و تو کدوم رستوران بخورن؛ رأی گیری انجام میشه!... ولی معمولاً نتیجه از قبل مشخصه! بستگی داره به اینکه امشب بابا چی میل داره؟:  دیزی سنگی و سنگگ با ترشی لیته تو درکه؟ یا کباب کوبیده با ریحون تو اوشون فشن؟ شایدم استیک داغ توی ...؟ جالبتر اینه که هروقت میرسن رستوران میبینن میزشون از قبل رزرو شده!...

خونۀ دوم:

 خانواده ای رو میشناسم که تو این خونه زندگی میکنن... وضع مالی متوسطی دارن!... این خانواده سه تا فرزند پسر دارند که همیشه بدون اطلاع والدین؛ برای انتخابِ زرنگترین و قویترین برادر بین خودشون رأی گیری میکنن!... نتیجۀ رأی گیری مشخص میکنه که کدوم یک از برادرا از بقیه زرنگتر و قویتره تا بره واسه شام نون بخره!...جالبه که  اینجا هم معمولاً نتیجه از قبل مشخصه!... همیشه پسر کوچیکه رأی میاره!... و جالبتر اینه که پسر کوچیکه بابتِ اینکه از بقیه برادراش زرنگتر و قویتره؛ خوشحاله!...

خونۀ سوم:

 خانواده ای رو میشناسم که تو این خونه زندگی میکنن... وضع مالی خوبی ندارن!... مادر، سرپرست خانواده است و به سختی داره بچه هاش رو بزرگ میکنه... گاهی وقتها که برای شام چیزی واسه خوردن پیدا میشه، رأی گیری میکنن تا معلوم بشه اون یک ذره غذا به کی برسه؟... جالبه که  اینجا هم معمولاً نتیجه از قبل مشخصه!... غذا به یکی از بچه ها میرسه که اونشب از بقیه ضعیفتر و بیمارتره!... و جالبتر اینه که تابحال هیچوقت شام به مادر که از همۀ بچه هاش ضعیفتر و بیمارتره نرسیده!...

خونۀ چهارم:

یک خانوادۀ دیگه رو هم میشناسم که تو این خونه زندگی میکنن... فارغ از اینکه گاهی وضع مالیشون خوب میشه گاهی بد؛ ولی همیشه احساس خوشبختی میکنن... واسه بیشتر تصمیمها تو خونه رأی میگیرن و البته به همدیگه اطمینانِ کامل دارن... نه پدر میخواد زور بگه و میل خودش رو تحمیل بکنه، نه مادر میخواد فداکاری بکنه و تشخیص خودش رو مصلحت بدونه و نه بچه ها سرِ هم کلاه میذارن... واسه همین خوشبختن که: میدونن نظرشون نظرِ جمعیِ خانواده ست. هیچوقت هم نتیجه رأی از قبل مشخص نیست... تا چند وقت پیش واسه اینکه شام چی بخوریم و کی نون بخره و اینا رأی میگرفتن... حالا چند وقته سالی 2بار میرن مسافرت و علاوه بر موارد قبلی، واسه انتخاب مقصد سفر هم رأی میگیرن... شنیدم امسال میخوان برن مسافرت خارج... خدا رو شکر هر سال دارن پیشرفت میکنن...

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠

یک مدتیه که نوشتن خیلی برام سخت شده! هرطور که بنویسی، دربارۀ هر چیزی که بنویسی؛ بالاخره به یک جای یکی بر میخوره!... بقیۀ وبلاگها، حتی سایتها و روزنامه ها رو هم که سر میزنم میبینم تقریباً همه همینطورن!... همه داریم دچار نوعی "نگفتن" میشیم! شاید هم فکر میکنیم چه فایده داره؟ اینهمه در پرده گفتیم و گفتند چی شد؟... ولی:

اپیزود اول:

یادم میاد 22 سال پیش که دانشجو بودم گاهی وقتها از دانشگاه میرفتم محل کار پدرم تا ماشین رو از اونجا بردارم و برم دنبال کارهای خودم! ... پدر عزیز بنده هم برای اون یکی دوساعتی که ماشین دستِ من بود کلی کار تعریف میکرد: «بنزین میزنی، این چک رو از بانک میگیری میبری پولش رو میدی به فلانی، مادرت وبرادرهات رو از مدرسه میبری میرسونی خونه، ساعتِ دو و ربع هم میای دنبال من! » ... با یک حسابِ سر انگشتی میدیدم همین دوساعتی که ماشین دستِ منه به زحمت میشه دستورات بابا رو اجرا کرد چه برسه به امورات شخصیِ خودم!... خلاصه این محدودیتِ زمانی، من رو وادار کرد که رانندگی سریع رو یاد بگیرم و بهش عادت کنم، گاهی قوانین رانندگی رو خوب رعایت نکنم!، همۀ کوچه پس کوچه ها و میانبرهای شهرمون رو مثل کف دستم یاد بگیرم و خلاصه؛ بتونم به کارهای مورد علاقۀ خودم هم برسم!...

اپیزود دوم:

 مرحوم "نادر ابراهیمی" در کتاب "ابوالمشاغل" مینویسه:
«روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟ گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلاً، در روز ختم من، خویشانِ خویش، به اصرارِ خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتاً چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفاتِ خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود... آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مسئول دزد منحرف، به آدم بدکار هرزه، به یک چاقو کش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری است؟ ... با کدام تعریفِ آدمیت و انسانیت تطبیق می کند و به چه درد این دنیا می خورد؟
آقای محترم! ما نیامده ایم که بود و نبودمان هیچ تأثیری بر جامعه، بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم که با مخالفان آزادی دشمنی کنیم و برنجانیمشان،... همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما آمده ایم که با حضورمان، جهان را دگرگون کنیم، نیامده ایم تا پس از مرگمان بگویند: از کرم خاکی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلومتر، ما باید وجودمان و نفس کشیدنمان، و راه رفتنمان، و نگاه کردنمان، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدکاران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنکه همچون گوسفندی زندگی کرده باشیم که پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان کنند...
گمان می کنم که آن آقا خیلی وقت بود که از کنارم رفته بود، و شاید من هم، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یکی از خویشاوندان خوب را چنان برنجانم که در مجلس ختمم حضور به هم نرساند!»...

اپیزود پایانی:

"فردریک کبیر" ،که از سال ۱۷۴۰ تا ۱۷۸۶ بر کشور پروس (آلمان) حکومت می کرد روزی سوار بر اسب با همراهانش از یکی از خیابان های برلین می گذشت، گروهی از مخالفان اعلامیه تند و تیزی علیه او بر دیوار چسبانده بودند. فردریک آنرا به دقت خواند و گفت: «بی انصافها چقدر اعلامیه را بالا چسبانده اند ما که سوار اسب هستیم آن را به راحتی خواندیم ولی افراد پیاده برای خواندنش به زحمت می افتند. آن را بردارید و پایین تر بچسبانید تا راحت تر خوانده شود». یکی از همراهان با حیرت گفت: «اما این اعلامیه بر ضد شما و اساس امپراتوری است!». فردریک با خنده پاسخ داد: « اگر موقعیت ما واقعاً آنقدر بی ثبات است که با یک اعلامیۀ چند خطی متزلزل شود همان بهتر که زودتر برویم و جایمان را به به بهتر از خود بدهیم اما اگر وجود ما توأم با قانون و نیک خواهی و عدالت اجتماعی و آزادی بیان و قلم است؛ مسلم بدانید آنقدر ثبات و استحکام دارد که با یک اعلامیه از پا نیفتد.» ...

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه