اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠

یا مقلب القلوب والابصار ( ای دگرگون کنندۀ قلبها و دیده ها)
قلب ها و دیدگانمان پرشده از تاریکی و سیاهیِ گناه...
با زبان تو را می خوانیم و در عمل نافرمانیت می کنیم...

یا مدبراللیل والنهار ( ای تدبیر کنندۀ شبها و روزها)
تدبیر شب و روزمان را به دستِ هوای نفس داده ایم...
هرچه اراده کند فرمانش می بریم...
دریغ از یک ذره مقاومت...

ولی
...


یا محول الحول والاحوال ( ای تغییر دهندۀ حالات)
در آستانۀ این سال جدید...

اگر چه می دانیم که بدیم ...
اگر چه نیستیم آن بنده که تو می خواهی ...

با تمام این اوصاف:

حول حالنا الی احسن الحال ( حال و روزگار مارا به بهترین حالها تغییر بفرما)
که تنها تویی توانا بر همۀ کارها...

 تویی مهربانترینِ مهربانها... 


نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠

اگه دوست دارین دمِ عیدی بر تعداد کارهای نیکوکارانه ای که انجام میدین اضافه بشه،
یک سر به اینجـــــــــا بزنین...

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩٠

در ادامۀ پستهای "باران" و "پس از باران" و در پاسخ به دوستانی که بارش زیبا و غافلگیر کنندۀ باران را در روز شهرآورد بهارستان، کم اهمیت تلقی میکنند و نیز برای آنانی که "سید خندان" را بهترین و پاکترین محلۀ تهران بزرگ نمیدانند، همچنین برای آنانی که کاتولیک تر از پاپ شده و سعیِ باطل داشتند تا زلالِ لطیفِ باران را به خیالِ خود با هتاکی، به لجن آلوده کنند؛ شاهدی از غیب رسید و آفتاب آمد دلیل آفتاب...
"خبرآنلاین" که سایتی معتبر و پربازدید است و یقیناً اصلاح طلب نیست، نتیجۀ نظرسنجی چهره سیاسی سال را به شرحی که در زیر ملاحظه میکنید منتشر کرد. فقط گویا شمارش آراء استثنائاً اینبار، بی استصواب انجام شده است!
تأییدیه مطلب را هم از اینجا ببینید...

 

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ٢٢ اسفند ۱۳٩٠

دوست بسیار ارجمندم جناب آقای الماسی (صاحب وبلاگ "کشکول شیخ نهایی")، غزل واره ای زیبا بنام "بوی بهاران" سروده اند که بدلیل ارتباط معنایی و همسویی با پیام پست "باران"، عیناً در این وبلاگ منتشر میشود. میتوانید آنرا از  اینجـــا  بخوانید.

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ۱٩ اسفند ۱۳٩٠

با توجه به اینکه همانند پست "صندلی داغ" ؛ بدلیل استقبال دوستان از پست "باران" و زیاد بودنِ تعداد پیامها و طولانی بودنِ متنِ کامنتها و پاسخها برای این پست؛ پرشین بلاگ قادر به نمایش مابقی پیامهای پستِ "باران" نبود ، بر این اساس، پستِ"پس از باران" رو ایجاد و پیامهای سرریز شدۀ "باران" رو به اینجا منتقل کردم... لطفاً ادامه پیامها رو در این پست بخونین و  پیامهای خودتون رو در اینجا قرار بدین... ممنونم از مشارکت فعال و مؤثر شما در این بحث... با ما باشید...

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٠

اپیزود اول:

آن مرد آمد!... آن مرد در باران آمد!... آن مرد با باران آمد!... باران آمد!... باران برخی را خیس کرد! برخی را غافلگیر!... نم نم باران صدایش از غرش رعد بیشتر بود!... باران شست!... باران  برآب کرد!... باران با خود برد!... باران آمد!... دلهایی را صیقل داد!... چشمهایی را شست!... آن مرد آمد!... آن مرد با باران آمد!...آن مرد شبیه باران است!... آن مرد از جنس باران است!... باران!...

اپیزود دوم:

مردم گاه بی انصاف،‌ بی منطق و خودمحورند ولی تو آنان را ببخش.
اگر مهربان باشی تورا به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی تو مهربان باش.
اگر موفق شوی؛ دوستان دروغین و دشمنان حقیقی خواهی یافت ولی موفق باش.
آنچه را در طول سالیان سال بنا نهاده ای شاید یک شبه ویران کنند ولی سازنده باش.
نیکی های درونت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش.
بهترینهایت را به دنیا ببخش حتی اگر هیچ گاه کافی نباشد...
                                                             ( با اندکی تغییر برگرفته از متنی منتسب به دکتر شریعتی)

اپیزود سوم:

مهم نیست چقدر امکانات در اختیار داشته باشی؛ مهم اینست که از امکانات درست استفاده کنی:

پی نوشت 1 :
گاه میشود بی هراس از شماتتِ خلق، کمترین امکانِ در اختیار را غنیمت شمرد، و همصدا با ترنم دعای باران؛ در کویری خشک، به زایشی دوباره در دشت امیدوار بود.

پی نوشت 2 :
این نوشته مخاطبی خاص دارد... مخاطبی که شاید هیچگاه، هیچیک از نوشته هایم را نخواند... ولی من در هربار نوشتن، تبسم روحانی او را در ذهن تصویر میکنم...

پی نوشت 3:
من تهرانی نیستم؛ بغیر از یک مدت زمان محدود در تهران  اقامت طولانی نداشته ام. ولی خوب که فکر میکنم میبینم بین تمام محله های تهران؛ " سیّد خندان" را از همه بیشتر دوست دارم!...

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - پنجشنبه ٤ اسفند ۱۳٩٠

تو ورزش فوتبال؛ همیشه بازی بین دو تیم محبوب همشهری ( که بهش "شهرآورد" یا "داربی" میگن) خیلی مهم و هیجان انگیزه و معمولاً از استقبال بسیار بالای تماشاگرها برخوردار میشه... تماشاگرهای دو آتیشۀ این دو تیم؛ با تعصب و همتِ خاصی به ورزشگاه میرن تا از تیم محبوبشون حمایت کنن و تمام توان خودشون رو در حمایت و تشویق تیم خودی بکار میبرن تا موجب بالا رفتن شانسِ بُرد تیم خودشون بشن... این برد خیلی مهمه چون تا مدتی (تا دربی بعدی) هوادارانِ تیم برنده بر اوضاع مسلط هستند و برگِ برنده دستشونه... ضمن اینکه این برد، تاریخساز هم هست و یک جایی اون گوشه های تاریخ ثبت میشه!... معروفترین و محبوبترین شهرآورد فوتبال در دنیا بین تیمهای "بارسلونا" و "رئال مادرید" برگزار میشه که بهش میگن: " اِل کلاسیکو"... بازی بین دو تیم "استقلال" و "پرسپولیس" هم داربی معروف و بزرگ ایرانه که معمولاً مشارکت تماشاگران در اون حداکثریه و حدود 100هزار نفر تماشاچی رو به صحنۀ استادیوم "آزادی" میکشونه...

در راستای اینکه این فدراسیون فوتبال ما کارهای عجیب و غریب زیاد انجام میده؛ فرض کنید بخاطر عدم همسویی مسئولان و طرفداران یکی از این دو تیم محبوب با  مشی و منشِ فدراسیون، این فدراسیونِ مقتدر بیاد و در آستانۀ یک دربیِ حساس، بیشتر بازیکنان مؤثر و کلیدی و مسئولینِ اون تیم مغضوب رو با آرای کمیتۀ انضباطیِ فدراسیون محروم بکنه، بعضیاش رو از طریق ستاد مبارزه با دوپینگ متهم و تعلیق بکنه و با واسطه های بیرونی و دستهای پنهان خودش به ضرب تطمیع و تهدید، موجبات تظاهر به مصدومیت تعداد دیگری از بازیکنان اون تیمِ بخت برگشته رو فراهم بکنه! (از بحث انتخاب داور هم فاکتور میگیرم)...
خب! نتیجه چی میشه؟:
تیم "غیرهمسو" و معترض، نصاب لازم برای تعداد بازیکنانِ خوب رو از دست میده و اگه از بازیکنان امید و جوانِ خودش استفاده کنه، قطعاً بازی رو مفتضحانه میبازه و این باختش در تاریخِ داربیها ثبت میشه! تنها چاره ش اینه که اصلاً بازی رو بیخیال بشه و توش شرکت نکنه!... اما فدراسیون که مجبوره بالاخره یک بازی تحت عنوان "شهرآورد" برگزار کنه، طرحی میریزه تا بازیکنانِ تیم "همسو" در یک دیدار نمادین، خودشون با خودشون و با رنگ پیراهنهای متفاوت بازی کنن! نتیجه که اصلاً مهم نیست! چون در هر صورت برندۀ بازی، تیم "همسو" خواهد بود... تنها اتفاقی که میفته کاهش تعداد تماشاگرهاست، چون طرفداران تیم "غیرهمسو" که برای تماشای بازی تیم حریف با خودش؛ عمراً استادیوم نمیان... طرفدارای تیم "همسو" هم چون رقابتی درمیون نیست و کُری و هیجان و تعصب و اهمیتی وجود نداره کمتر به استادیوم میان و ترجیح میدن اگه وقت کردن بازی رو از سیما ببینن!... البته این فدراسیون فوتبال ما که کارهای جالب و عجیب کم ازش ندیدیم میتونه تعداد تماشاگرها رو هرچقدر که خودش دوست داشت اعلام بکنه!... دقت کردین تو همین لیگ خودمون که بلیطها و صندلیهای استادیوم، سریالنامبر و شماره ندارن، آمار تماشاگرها رو تا رقمِ یکان و با دقت اعلام میکنه؟ مثلاً 32458 نفر!... مثل اینکه یکنفر دونه دونه نشسته این آدمها رو شمرده!...
بقول "عادل فردوسی پور" : «تو این فوتبال؛ واقعاً همه چیمون به همه چیمون میاد!»... 

پی نوشت: 
لطفاً "فوتبالی" پیام بذارین! ... این مطلب هیچ ربطی به سایر موضوعاتی که به ذهن شما خطور میکنه (از جمله انتخابات مجلس نهم) نداره و هرگونه تشابه موضوعی شدیداً تکذیب میشود.

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه