اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٠

 یادم میاد بچگیام چند بار بخاطر بکار بردن بعضی لغات که معنیش رو خوب نمیدونستم تنبیه شدم!... یکی از این واژه ها؛ " ماسکامِد" بود که سالها بعد وقتی معنیش رو فهمیدم، متوجه شدم کسانی که من رو بخاطر بکاربردن اون کلمه، تنبیه کردند، مثل من معنی اون رو نمیدونستن و گرنه بیخودی تنبیهم نمیکردن!... توی شهر ما که چند صباحی در دوران جنگ جهانی دوم ( 1320ه ش)، در اشغال روسها بوده، به هر وسیله و ابزاری که ظاهری زمخت و باطنی ناکارآمد داشته باشه "ماسکامِد" میگفتن و من سالها بعد فهمیدم که اون کلمه، نه فُحشه و نه بی ادبی... "ماسکامد" در حقیقت همون "مسکو مِید" [Moscow made] به معنی "ساخت مسکو" است... چون از همون قدیم  اجناس ساخت روسیه کیفیت خوبی نداشتن پس به هر جنس خراب و ناکارآمد، به کنایه "ماسکامد" گفته میشد!...
در ادامه ی بحثمون در پستِ"مجید دلبندم" (که در اون به بحث در مورد برخی لغات و اصطلاحاتی که به صورت اشتباه ازشون استفاده میکنیم، پرداختیم)؛ در این پست میخوام به برخی واژه ها و اصطلاحاتی اشاره کنم که عموماً بیگانه اند و ظاهر و تلفظی عجیب و غریب دارند و ما گاهی در محاوراتمون ازشون استفاده میکنیم، در حالیکه وجه تسمیه و معنای واقعیشون رو نمی دونیم...
یکی از این واژه های عجیب و پرکاربرد؛ اینه: "هَشَلهَف"!...
این واژه در حقیقت بیان طنز و مسخره آمیزیه برای جملـه ی انگلیسـی:[ I shall have ]  به معنای "من خواهم داشت" ... جماعتِ ایرانـــــــیِ شوخ طبع که عادت به تمسخر تلفظهــــــــــا (و اصولاً همه چیز) داره، این عبارت جدی انگلیسی رو به اینصورتِ طنازانه  و هَجوآمیز تلفظ کرده تا نشون بده تلفظِ این عبارت، چقدر نچسب و مسخره است! . بدین ترتیب حالا پس از گذشت سالها، عبارت "هشلهف" برای هر کلمه و واژه ی نچسب و نامفهوم (چه فارسی، چه بیگانه)بکار میره و هیچ ارتباطی به هشت و هفت و حاصلضرب اونا نداره!...

"شِرّ و وِر" یکی دیگه از این واژه هاست و معمولاٌ هنگامی بکارش میبریم که کسی زیاده از حد، سروصدا بکنه و یا بعبارتی بیشتر از کوپنش حرف بزنه و هیاهو کنه. مثلاً در هر موردی اظهار نظر بکنه. از اقتصاد جهانی و اُپک گرفته تا گاوداری، از فناوریهای نانو گرفته تا نحوه پخت نان سنتی و قس علیهذا... واژه "شِـرّ و ور" در حقیقت یک کلمه فرانسویه  [Charivari]  به معنای "همهمه و هیاهو و سر وصدا" که به فرهنگ عمومی ما راه پیدا کرده!...

خیلی از ماها، ذاتاً دوست داریم که از خودمون تعریف کنیم و به برخی از کارهامون جنبه قهرمانانه و شاهکار بدیم و البته فکر میکنیم هرچی پیازداغش رو بیشتر بکنیم و حرف و ادعامون رو در هاله ای از غرور و مباهاتِ دروغین بپیچونیم؛ بیشتر قابل باور میشه و بیشتر بهمون حال میده... مثلاً کسی که  در اداره کردن یک جای کوچیکتر، کلی مشکل ایجاد کرده؛ داعیه ی مدیریت جاهای بزرگتری رو داشته باشه و یا فی البداهه خبر از کشفِ اسراری بده که بشر سالهاست به دنبالشه... اینو توی فرهنگ عامه بهش میگن: "قُمپُز در کردن"!...
 اما قمپز چیه؟ ... قمپز نوعی توپ جنگی سَرپُر بود که دولتِ امپراطوری عثمانی در جنگهاش با ایران مورد استفاده قرار میداد. این توپ اثرتخریبی نداشت چون گلوله ای در کار نبود بلکه مقدار زیادی باروت درش میریختند و پارچه های کهنه و مستعمل رو با سُنبه توش جا می دادند و میکوبیدند تا کاملا سفت و محکم بشه. این توپها رو در مناطق کوهستانی که صدا میپیچید و پژواک داشت به طرف دشمن شلیک می کردند . صداش بقدری مهیب و ترسناک بود که تمام کوهستان رو به لرزه در می آورد و تا مدتی صحنه جنگ رو تحت الشعاع قرارمی داد ولی در واقع هیچ تخریب و تلفاتی مانند یک توپ جنگی نداشت. در جنگهای اولیه بین ایران وعثمانی صدای عجیب و مهیبِ قمپز، در روحیه سربازان ایرانی اثر می ذاشت و از پیشروی اونا جلوگیری می کرد ولی بعدها که ایرانی جماعت به ماهیت و توخالی بودن اون پی بردند هروقت صدای گوشخراشش رو می شنیدند به همدیگه می گفتند :«نترسید! قمپز درمی کنند.»...

بد نیست توی این پست بهتون بگم واژه ی "چُسان فُسان" که گاهی در توصیف آدمهای پُراِفاده، مغرور و از دماغ فیل افتاده، بکار میبریم، نه فحشه  و نه به دور از نزاکت!... هیچ ارتباط منطقی و غیر منطقی هم با چُسِ فیل و ذرت بوداده و مشتقات اون نداره!...  این واژه، بازهم یادگار حمله روسهاست و از اون دوران به جا مونده... این عبارت از واژه ی روسی [Cossani Fossani ] به معنی آرایش شده و شیک پوش گرفته شده ...

این روزا وقتی کسی کار و بارش خراب شده باشه و اوضاعش بهم بریزه میگن:« یارو "زپرتی" شده!»... این واژه هم یادگار حضور قزاق های روسی در ایرانه؛  به زبان روســـــــــی [zeperti] یعنی "زندانی" و در اون دوران، هروقت سربازی به زندان می افتاد بهش میگفتن "زپرتی" و این واژه به مرور زمان، معنای حاضر( بهم ریخته و خراب) رو به خودش گرفته و جزء اصطلاحات رایج در فرهنگ عامه شده! فرهنگی که گاهی برخی مسئولین هم  علیرغم مباینت با شأنِ جایگاهشون، به اقتضای نیاز بهش متوسل میشن و کلماتی  که به "لو" ختم میشه رو از تریبونهای رسمی بکار میبرن...

واژه هایی چون "فکسنی" و "نخاله" هم از زبان روسی به فرهنگ زبان عامیانه ما راه پیدا کرده اند... "فکسنی" [fkussni]  در زبان روسی به معنای "بامزه"  است و در نزد ما به کنایه و واژگونه به معنای "بیخود و مزخرف"  به کار برده میشه ... کلمه "نخالـــــــــــــه" [Nakhal] هم به زبان روسی به آدم بی ادب و گستاخ  گفته میشه و  حالا مردم ما؛ از اون برای اشاره به چیزهای اسقاط و به درد نخور، استفاده میکنند...

...


ادامه مطلب ...
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - سه‌شنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩٠

دکتر "الهی قمشه ای" می گوید:
یکی از جذاب ترین تعبیرات " نفس و عشق " ، قصه دیو و سلیمان است که از دیرباز در ادب پارسی به اشاره و تلمیح از آن یاد شده است .
قصه چنین است که سلیمان، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده و سلیمان به دولتِ آن نام ، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند  . این دیوان ، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند ، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمانِ روح آیند ، خادم دولتسرای عشق شوند.
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیوی از این واقعه باخبر شد . در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد . کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (چراکه از سلیمانی، جز صورتی و خاتمی نمی دیدند ) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته ، دیوی بیش نیست . اما خلق او را انکار کردند . و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعین سلطنت، خود را " مسکین و فقیر " می دانست ، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.
دلی که غیب نمایست و جـــام جــــم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟ (حافظ )

اما دیو چون به تلبیس و حِیَل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و مُلک براو مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد ،آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند :
که زنهار از این مکر و دستان و ریو
به جــــــــــای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت ظلمانی دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و درکمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای اونشانند.
  به گفته ی حافظ :
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیَـل ، دیو سلیمـــــان نشود
و
بجز شکر دهنی ، مایه هاست خوبـــــی را
به خاتــــمی نتوان زد دم از سلیمانـــــــــی

 و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمــــــان بی صفــــــاست
از سلیمان تا سلیمـــــــــان فرق هـــــاست

و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت . روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا ، خاتم گمشده را درشکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد ، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی ، بیرون شهر است . پس  بر دیو بشوریدند و همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند .

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهایی ات کوتاه باشد،
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی.
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دست کم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ ساده ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان که هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبایی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روییدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: این مالِ من است.
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم!



نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٠

بدون ( نیاز به ) شرح !

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

جاتون خالی آخر هفته ی قبل، به همراه همسر و فرزندم؛ در جشن قرعه کشی یکی از مؤسساتِ تجاری، دعوت بودیم . درسته که در قرعه کشی؛ (طبق معمول)، چیزی نصیب ما نشد ولی به هرحال ساعاتی به تفریح گذشت و اندکی از خستگی کارهای هفته کاسته شد!...
در ردیف جلوی ما؛ خانواده ای نشسته بودند که دو فرزند دختر داشتند. مادر خانواده، دختر کوچکتر رو (که در حدود 3 سال داشت) بغل کرده بود و نوازش میکرد. خانوم و آقا هم بنظر میومد با هم قهرباشند چون در تمام طول مراسم، نه تنها با هم صحبتی نکردند حتی غلط نکنم به هم یک نیم نگاه هم نکردند!  دختر دوم خونواده که حداکثر 2 سال از اولی بزرگتر بنظر میرسید  روی صندلی مابینِ پدر و مادرش نشسته بود . دختره در این اوضاع و احوال، برای جلب توجه و محبت والدینش بطور تصنعی و با صدای بلند سرفه میکرد  و البته همچنــــــان مورد بی توجهی خانواده ش بود. دلم برای دختره خیلی سوخت. اونقدر الکی سرفه کرد که فکر کنم آخر کار واقعاً دچار سرفه و ناراحتی تنفسی شد ولی دریغ از حتی یک نیم نگاه مهربانانه و توجه و نوازش از سوی والدین... با خودم فکر میکردم واقعاً چه کسی نیاز به " تربیت" داره؟ دختره یا پدر و مادرش؟!!...

گاهی از خودم میپرسم فارغ از نقش پر اهمیتی که همسرم در تربیت پسرم داره، من چه نقشی در اینمورد باید ایفا بکنم و اصولاً  آیا کار و وظیفه ای سخت تر و مهم تر از وظیفه ی تربیت صحیح فرزندم بر عهده دارم؟... چقدر در انجام این وظیفه موفق هستم و تا چه حد دچار خطا و اشتباه شده ام؟... مگه نه اینکه رفتارهای فرزند من در جامعه ی فردا، متأثر از نحوه تربیتش در دوران کودکی خواهد بود؟... جامعه شناسان اعتقاد دارند که تمام کنشها و واکنشهای افراد در اجتماع ، منبعث از محیط تربیتشون در دوران کودکی و نوجوانیه و شخصیت واقعی افراد از همین روزهای کودکی شکل میگیره و پرورش پیدا میکنه... اینجاست که فقط گوشه ای از این مسئولیت بسیار سنگین برام آشکار میشه و فهرست تمام کارها و روشهای اشتباهی که در اینخصوص از من سر میزنه، جلوی چشام رژه میره! بدبختانه یکی دو تا هم نیستند:

  • گاهی وقتی پسرم سرفه میکنه، با غضب بهش نگاه میکنم و میگم:« بازهم آب خنک از تو یخچال خوردی؟» یا « بازم بعد از بازی عرق کردی و رفتی بستنی خوردی؟» و یا «...». طفلک "بردیا"(پسرم) خیلی سعی میکنه جلوی سرفه کردنش رو پیش من بگیره و این خودش ممکنه موجب تشدید سرفه هاش بشه!... چه خوبه که وقتی سرفه میکنه، یک دستمال بهش بدم و چیزی نگم . اون تذکرات قبلی رو نگه دارم و به وقتش یعنی موقع خوردن آب خنک یا بستنی، یادآوری کنم.
  • گاهی پیش میاد با پسرم سری به فروشگاههای بزرگ زنجیره ای ( مثل رفاه ) میزنیم تا خرید کنیم... چه خوبه وقتی کارمون تموم شد و میخوایم از فروشگاه خارج بشیم بجای اینکه بچه رو (که علاقه ای به ترک محل نداره) کشون کشون بیرون ببرم و یا بهش برای بیرون رفتن شرط بذارم و قول و رشوه بدم، خیلی جدی بهش بگم:« پسرم! من راه خروج رو پیدا نمیکنم، ممکنه کمکم کنی؟»... باور کنید در عرض ایکی ثانیه، راه خروجی رو نشونم میده و قبل از من از فروشگاه میزنه بیرون!
  • ...

تعداد این موارد زیاده و روم نمیشه همشو اینجا بگم! ... 
بیایید بخونیم و قضاوت کنیم؛ در خصوص موارد روزمره زیر که برای هر یک از ما ممکنه پیش بیاد کدوم روش بهتره؟ ... آیا در عمل هم به این انتخاب  خودمون پایبندیم؟ ... معلومه که کدوم بهتره و کدوم بدتر! مهم عمل کردنِ درسته! خصوصاً مواقعیکه عصبانی هستیم:

    • بچه ی B زمین خورده... بلند می‌شه و به بازی ادامه می‌ده...
      بچه ی A زمین خورده‌...مادر توی سر خودش می‌زنه و "یا ابالفضل" می‌گه تا اگه بچه چیزیش هم نشده باشه از ترسِ جیغ و دادِ مامانش، زَهره تَرَک بشه!... مادر بچه رو بلند می‌کنه و مثل جارو می‌تکونه... بچه می‌ترسه و جیغ می‌کشه. مادرهنوز داره تو سرش میزنه... هر دو بطور مفصّل هوار می‌کشند. بعد بچه می‌ره تا دوباره بازی کنه. مادرهم اطرافو نگاه میکنه و آیینه رو درمیاره
      تا آرایش و سر و وضعش رو کنترل کنه.
    • خانواده A میخوان با ماشین خودشون برن بیرون... بچه A میپره و روی صندلی جلوی ماشین، جلوس میکنه ... مادر داد میزنه:« اونجا جای منه! بیا برو عقب بشین» ... پدر میگه: « حالا ایندفعه رو بذار بشینه! آسمون که زمین نمیاد!»...
      خانواده B میخوان با ماشین خودشون برن بیرون... بچه ی B خودش میره رو صندلی عقب میشینه ...کمربند ایمنیش رو  می بنده ... قفلِ در عقب ماشین رو هم میزنه. چون بطور منطقی بهش گفته شده که جاش اونجاست و اگه جلو بشینه و یا کمربندشو نبنده، پلیس، جریمه مون میکنه.
    • توی مطب دکتر، حوصله بچه B سر رفته... مادر از کیفش کاغذ و مداد‌رنگی بیرون می‌آره.... بچه مشغول  نقاشی می‌شه... 
      توی مطب دکتر حوصله بچه A سر رفته‌ ... مادر کاغذ و مداد رنگی نداره... یک قبض تلفن از کیفش پیدا میکنه و درمی‌آره. یک خودکاری هم ته کیفش پیدا می‌کنه... اول کلی سعی می‌کنه و خودکار رو به نوک زبونش می‌زنه تا بنویسه!.... بچه دوتا خط می‌کشه. خودکار جوهر نداره و حوصله شو سر میبره... از جاش بلند می‌شه تا دور اتاقِ انتظار مطب، یک چرخی بزنه.... مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده‌باشه، لاینقطع می‌گه: «نرو، نکن، نگو، دست نزن، بیا، حرف نزن،
      آروم باش، ول کن، به پدرت میگم ها...». اعصاب همه خورد شده‌...
    • بچه B در مدرسه دعوا کرده... داستان رو برای مادرش تعریف می‌کنه. مادرگوش می‌ده، اما عکس‌العملی نشون نمی‌ده...
      بچه A در مدرسه دعوا کرده‌... داستان رو برای مادرش تعریف می‌کنه.... مادر درحالیکه تلویزیون نگاه میکنه گوش می‌ده... به بچه می‌گه: «اونا خانواده خوبی نیستن. واسه همین بی‌تربیتن. تو باهاش بازی نکن! ضمناً  تو هم فردا برو محکم بزنش! مگه تو ضعیف و ترسویی؟ منهم فردا مادرش رو ببینم حسابی حالشو میگیرم!»
       
    •   بچه A نق می‌زنه. مادر دعواش می‌کنه... پدر به مادر می‌توپه که بچه رو دعوا نکن... بچه، لگدی حواله پدرش می‌کنه... مادر می‌خنده!... پدر بچه رو دعوا می‌کنه... بچه گریه میکنه... مادر به پدر میگه مگه خودت نگفتی با بچه دعوا نکن! چرا زدیش؟... آخر کار به بچه وعده ی رشوه می‌دن ( مثلاً شکلات)  تا نق نزنه و گریه نکنه!...  بچه سر تعداد شکلاتها چونه میزنه!!...
       بچه B اصولاً زیاد نق نمیزنه!

 

  • بچه  B بستنی می‌خوره. مادرش بهش  دستمال می‌ده تا  دور دهنش رو پاک کنه...
    بچه A بستنی می‌خوره... مادرش دستمال همراش نیست!... دور دهن بچه رو با کف دست یا آستینش پاک می‌کنه.

  • توی خونه ی A از صبح که همه بیدار میشن تا نصف شب که همه میخوابن، تلویزیون روشنه و بچه ی A همه برنامه ها رو اعم از فیلم و سریال و موسیقی و اخبار و فوتبال پیگیری میکنه؛ چه برنامه ها در حد سن و سالش باشند چه نباشند(!) موظفه که همه رو مرور کنه ... "نانا" و "لولا" و " سالوادور" و " آنالیا" و "بفرمایید شام" و "60دقیقه " و ... موقعی هم که مادرش یادش میفته که بچه تکالیف مدرسه رو انجام نداده، اونوقته که جیغ و داد شروع میشه و پدر میتونه "تام و جری" رو زنده و لایو روی صحنه تماشا کنه!...
    توی خونه ی  B  روزی چند ساعت اعضای خونواده به تماشای برنامه های تلویزیونی خاص و مورد علاقه خودشون میشینن. بچه ی B  علاوه بر برنامه های تلویزیونی رده سنی خودش گهگاهی هم  CD  های کارتون و آموزشی میبینه... روزی دو سه ساعت هم کلاً تلویزیون خاموشه و هرکسی  در مورد کار و علاقه خودش مطالعه میکنه یا به اینترنت سر میزنه...
  • ...

جاهای خالی بعدی رو شما پرکنید...  خدا وکیلی  بنظر شما بچه ی A بیشتر به تربیت نیاز داره یا پدر و مادرش؟!... و آیا تربیتی که والدین A انجام میدن مثل " گِــردی بر گــُنبد" نخواهد بود؟...

 

 

 

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠

مادر! ... نگاه خسته و تاریکت، با من هزارگونه سخن دارد، با صد زبان به گوش دلم گوید؛  رنجی که خاطر تو ز من دارد... دردا که از غبار کدورت ها،ابری به روی ماه تو می بینم، سوزد چو برق، خرمن جانم را؛سوزی که در نگاه تو می بینم ... چشمی که پر زخنده ی شادی بود، تاریک و دردناک و غم آلودست، جز سایه ی ملال به چشمت نیست؛آن شعله ی نگاه، پر از دود است ... آرام خنده مــی زنــی و دانم؛ در سینه ات کشاکش طوفان است، لبخــنـــد دردنـاک تو ای مـــادر؛ سوزنده تر ز اشک یتیمان است ... تلخ است این سخن که به لب دارم؛ « مادر! بلای جان تو من بودم!»، امّا تو ای دریغ گمان بردی؛ فرزند مهربان تو، من بودم ... چون شعله ای که شمع به سر دارد، دائم ز جسم و جان تو کاهیدم، چون بت تو را شکستم و شرمم باد، با آن که چون خدات پرستیدم ... شرمنده من به پای تو می افتم، چون بر دلم ز ریشه گنه باریست، مــادر! بــلای جان تو من بودم! این اعترافِ تلخِ گنهکاریست ... ( متنی منسوب به دکتر علی شریعتی)

 

روز مادر، براین دارندگان قباله ی " بهشت" مبارک باد

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه