اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٠

حَیَّ عَلَی الصّلاة... این آوایی بود که در سحرگاه نوزدهم رمضان، در شب های قدر، لیالی نزول قرآن؛ همچون تمامی سحرگاهان در فضای سرد و مرموز کوفه طنین انداخت...حَیَّ عَلَی الصّلاة...
علی(ع)؛ خسته از سفرشبانه اش به خرابه های کوفه، خسته از کشیدن بار طعام به منازل ایتام، پس از نجواهای غریبانه اش در چاه، با قدم هایی استوار - به استحکام روزهای بدر و اُحد- به سوی مسجد کوفه حرکت میکند، غازهای مهربان خانه مانع می شوند، التماس میکنند، ولی ... باید رفت...

کوچه ها خاموش و تاریکند! کوچه های کوفه - این شهر بی وفایان تاریخ- چه غم غریبی دارد!
کوچه ها به چه می اندیشند؟ به تولد نور ولایت در خانه خدا؟ به مولود کعبه؟ به اولین نماز اسلام دوشادوش پیامبر؟ به ذوالفقار؟ به بدر؟ به اُحد؟ به خاک نشاندن عمربن عبدود؟ به در هم شکستن دروازه های خیبر؟...
کوچه ها به چه می اندیشند؟ به مظلومیت اول مظلوم عالم؟ به سوگواری یاس کبود؟ به صبر؟ به سکوت؟...
کوچه ها به چه می اندیشند؟ به عدالت؟ به شجاعت؟... نه!... کوچه های کوفه سالهاست که به اینها می اندیشند!... پس این غم غریب چیست که فضا را چنین سنگین و نفس ها را درسینه حبس نموده است؟... غم فراق است؟... علی مسافر است؟...

قَد قامتِ الصَّلاة... قَد قامتِ الصَّلاة... یاران علی به علی اقتدا کرده اند... صفوف نماز فشرده و بهم پیوسته است... صدای دلنشین علی در مسجد طنین انداز: الحمدلله رَبّ العالَمین، اَلرّحمن الرَّحیم، مَالکِ یَوم الدّین...
پدر خاک، آنکه نخستین بار در خانه خدا، قدم بر خاک گذاشت، باز هم در خانه خدا، در محراب عشق، برای آخرین بار، سر بر خاک و قدم بر افلاک میگذارد...
فرشته ها و ملائک به زمین آمده اند... شب قدر است... وَ تَنَزَّلُ المَلائکَةُ وَ الرّوح فیهَا...
عالم و آدم به علی اقتدا کرده اند... فرشتگان از این اقتدا مسرورند و به آن میبالند. تولی به ولایت عشق، مباهات هم دارد... السّابقونَ السّابقون اولئکَ المقرّبون...
علی، این مرد نامتناهی به رکوع می رود... سُبحانَ ربِیَّ العظیمِ وَ بِحَمده... گدای مسکین، چشم بر نگین پادشاه دوخته تا زکات از امیر مؤمنان بستاند... نخلهای کوه پیکر کوفه، به اقتدای اسدالله در حال رکوعند!... یا نه!...  بار سنگین فراق، قامتشان را کمانی کرده است!...
و حال نوبت سجود است... سُبحانَ ربِیَّ الاَعلیَ وَ بِحَمدِه... شمشیر نفاق، تیغ ظلم و تحجّر و جهل، فضای محراب را میشکافد، آسمان می غرّد، ابرها خون میبارند... فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبه ... به خدای کعبه رستگار شدم...

-----------------------------------------------------
پی نوشت:
این متن رو در رمضان سال 1379 نوشته بودم که تاکنون در طول این سالها در 2 نشریه به چاپ رسیده ... به مناسبت این شبها؛  پست اخیر رو در این نشریه مجازی، بی کم و کاست بازنشر کردم... شاید اگه امروز دوباره این مطلب رو مینوشتم، در بعضی قسمتهای متن تغییراتی ایجاد میشد و یا قسمتهایی رو بهش اضافه میکردم ولی ترجیح دادم به همون شکل اولیه منتشر بشه و اگه حرف تازه ای هم هست فعلاً توی دلم نگهش دارم! ...
از شما دعوت می کنم از اینجا،  نوایی دلنشین و پرمعنا رو گوش دل بسپارید... التماس دعا...

 

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠

خاطره ای یادم اومد از 17 سال پیش؛ با توجه به ارتباط مفهومی که این خاطره با بحث اصلیم داره، بد نیست  براتون تعریف کنم:

هفت ماهِ آخرِ دوران خدمت سربازی، پس از هفده ماه سپری کردنِ دورانی سخت و به دور از شهر و دیار، به شهر خودم منتقل شده بودم و روزهای نسبتاً راحت تری رو میگذروندم. افسر وظیفه بودم (ستواندوم رسته ی مهندسی) و بعنوان مهندس ناظر پروژه های عمرانی لشگر، انجام وظیفه میکردم... یک روز، دم دمای صبح، که میخواستم از خواب پا شم و لباسهای نظامی رو بپوشم و برم پادگان، همینطور که تو اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم، یک پشه ناچیز (!) اومد و گوشه سمتِ چپِ لبِ بالام رو نیش زد!... آقا چشمتون روز بد نبینه!؛  بمحض اینکه این پشه (که احتمالاً سمی بوده) آدرسِ مذکور از لب بنده رو به نیش خود، نوش کرد این قسمت از لب شروع کرد به باد کردن!... انگار کمپرسور باد آپاراتی رو بهش وصل کردن!... در عرض چند ثانیه اون قسمت از لبِ من آویزون شد. باور کنید لب بالا از لب پایینم رد شد و تا نزدیکی چونه ام رسید!... سراسیمه خودم رو توی آینه نگاه کردم و از ترسِ چهره ی زشتی که بهم تحمیل شده بود تا حد سکته پیش رفتم!... واقعاً قیافم وحشتناک شده بود... اگه آقای عبدالله اسکندری میخواست یکی از اجنّه های کابوس شبانه "مختار" رو گریم کنه، ترسناکتر از این نمیتونست... به سختی به خودم مسلط شدم و لباسهام رو پوشیدم و یک دستمال جلوی صورتم گرفتم ( که اگه بنده خدایی منو ببینه، زهره ترک نشه) و صبحِ خیلی زود، رفتم خونه ی پزشک خانوادگیمون  (که یک دکتر پاکستانی-انگلیسی بود) و با توجه به ارتباط صمیمانه ای که باهاش داشتیم زنگ خونشو زدم و از خواب بیدارش کردم... جناب دکتر بعد از دیدن صورتم اصلاً وحشت و حتی تعجب هم نکرد و بلافاصله یک آمپول بهم تزریق کرد (احتمالاً ضد حساسیت) و گوشه لبم به همون سرعتی که باد کرده و آویزون شده بود شروع کرد به پنچر شدن و برگشتن سر جای اولش!... به همون سرعت که زشت و بدترکیب شده بودم دوباره خوش تیپ(!)شدم... بعد از این حادثه همیشه با خودم فکر میکنم: راستی! فاصلهی بین زیبایی و زشتی؛ و دوباره زشتی و زیبایی؛ فقط به اندازه فاصلهی دو تا نیشه: نیش پشه و نیش آمپول!

توی پست قبلی از زیباییهای ماه رمضون گفتیم، از لطافت و مهربونی، از پاکی و صداقت، از نزدیکی به خدا، از ربّـنا ... تو این مطلب میخوام از زاویه دیگه ای به ماه رمضون نگاه کنم؛ رمضان از نگاهی دیگر؛ رمضان پریم!  :
 اپیزود اول:
یکروز قبل از شروع ماه رمضونِ امسال، مطابق معمول که اکثر خریدهای روزانهی خونه رو از فروشگاه رفاه محلمون انجام میدم؛ رفتم فروشگاه رفاه... راستش برای سحری میخواستم چای کیسه ای بخرم و همسرم هم سفارش شکر و گلاب کرده بود برای پختن فرنی... وقتی وارد فروشگاه شدم از تعجب خشکم زد! انگار دزد به فروشگاه زده بود! فروشگاه به اون بزرگی تقریباً از جنس، نیمه خالی بود! ملت، داخل فروشگاه، سراسیمه داشتن سبدهای چرخدارشون رو پر میکردند...حتی گاهی کار به قاپیدن جنس از روی قفسه هم میکشید!... گونیهای برنج و بسته های گوشت قرمز و مرغ و انواع کنسروها و نوشیدنیها و بسیاری چیز دیگه توی سبدهای مردم، خودنمایی میکردن!... یک لحظه فکر کردم نکنه به جای فرارسیدن ماه مهمانی و برکت الهی، مردم خبردار شدن که قراره قحطی سومالی به اینجا سرایت کنه و بنده حقیر از این موضوع بیخبرم؟... مگه چه خبره؟ مگه قراره همه مایحتاج یکماه رو توی یکروز بخریم؟... خلاصه، من یک بسته چای کیسه ای و یک شیشه گلاب خریدم و در حالیکه با حیرت به یخچالهای خالیِ گوشت و مرغ نگاه میکردم، نا امید از پیدا کردن یک بسته یک کیلویی شکر، برای این دو قلم کالای غیر اساسی(!)که خرید کرده بودم، مجبور به ایستادن طولانی در صف ترخیص کالا شدم!!... توی صف با خودم فکر میکردم: چرا همیشه چشمامون از شکممون گرسنه تره؟ کی میگه ملت وضع اقتصادی خوبی نداره؟ ولی آیا ملت همه شون اینطوری زندگی میکنن؟! خیلیها هم حتی قادر به خرید دو قلم از این سبدهای انباشته از همه چیز نیستند!... شاید هم نوسانات عجیب و بی قاعده قیمتها، ملت رو دچار این استرس بیهوده و بی منطق کرده؟... خدا داند...

اپیزود دوم:
چند روز پیش یکی از اقوام که خوشبختانه وضع مالی خیلی خوبی دارند یک مهمانی افطاری در یکی از سالنهای مجلل غذاخوری ارومیه، ترتیب داده بودند و ما هم دعوت بودیم و برای شرکت در این مراسم افطاری، به همراه همسر و فرزندم از تبریز، راهی زادگاهمون-ارومیه- شدیم... در حدود 300 نفر مهمان
( شاید هم بیشتر) ، در افطاریه حضور داشتند که اکثراً هم از قشر مرفه و متوسط به بالای جامعه (از نظر اقتصادی)بودند...  با وجود اینکه غذای رستوران از کیفیت خوبی برخوردار بود ولی حدس میزنم بسیاری از مهمانان از چنان تمکّنی برخوردار بودند که در منزل خودشون، امکان استفاده از غذای بهتر رو هم داشتند! ... بنظر میومد تعداد قابل توجهی از مهمونا هم ( "با" یا "بی" عذر موجهِ شرعی و پزشکی و...) روزه دار نبودند!... با خودم فکر میکردم: چه خوب بود صاحب این مهمونی ( که خدا احسانش رو  قبول کنه)بجای اطعام افراد و اقوام متمول، به عدهی بیشتری فقیر و مسکین ونیازمند ( که تعدادشون هم در جامعه کم نیست)افطاری میداد یا کمکِ آذوقه ای و نقدی و غیره میکرد... البته اگه کسی اطعام فقرا و رسیدگی به نیازمندان رو انجام داده باشه، بعد بخواد از باب صله ارحام و دیدار اقوام هم، چنین مهمانیی ترتیب بده، حرفی نیست... انشاا.. که این فامیل خوب ما از این دسته بوده...

اپیزود سوم:
بعضی از ماها، نیّت مون از روزه گرفتن در ماه رمضان، در واقع یک نوع رژیم لاغریه!...  روزه میگیریم تا "فیت نِس" بشیم! هر روز هم خودمون رو پای ترازو وزن میکنیم و هفته ای یکبار دور کمرمون رو سانتیمتر میزنیم!...با خودم فکر میکنم:  برخی از ما که سخت ترین قسمت روزه داری، یعنی امساک 16 ساعته از خوردن و آشامیدن رو انجام میدیم، چرا خودمون رو از اون قسمت معنوی و لذت بخش روزه  که همون نزدیکی به خالق و رسیدن به صفای باطنه، محروم میکنیم؟... چه خوبه یکبار قضیه رو از این زاویه نگاه کنیم و اینطوری عمل کنیم! نمازمون رو خالصانه بخونیم و با تمام وجود روزه بگیریم نه فقط با لب و دهن و شکم!... کاشکی یکبار هم اینطوری امتحان کنیم چون حتماً به امتحانش می ارزه!...

اپیزود چهارم:
 گاهی ماها بطور عجیبی توی ماه رمضون دچار رخوت و سستی و تنبلی میشیم!... این موضوع شاید در اواخر این ماه و با توجه به کاهش تدریجی ذخیره انرژی بدن، کمی توجیه داشته باشه ولی در اصل؛ این یک امر تلقینیه و یک عادت به شمار میاد! خیلی از کارهای مهم رو نگه میداریم و بهونه میکنیم و میگیم :« ایشالله بعدِ ماه مبارک!» ... با خودم فکر میکنم: باید از این روحیه کسالت بار خارج بشیم... آدم توی یک مهمونی بزرگ، مگه با کسالت و دهن درّه و خمیازه  و چشمای پف کرده، پا میذاره؟... ماه مهمونی خداست؛ نشاط و شادابیمون رو حفظ کنیم! فرصتیه که بیشتر و بهتر از همیشه به کارهامون بپردازیم! آخه این چه کاریه که با کم کردن ساعات کار ادارات، مملکت رو بمدت یکماه؛ نیمه تعطیل بکنیم؟... من که ساعات کارم نسبت به ماههای قبل، افزایش پیدا کرده! شما چطور؟ ...

بنظر شما این رفتارها (و بسیاری رفتارهای نکوهیده دیگه ی ما)در این ماه عزیز، از نوع نیش پشه است یا نیش آمپول؟... چنین رفتارهایی، این ماه رو برای ما زشت میکنه یا زیبا؟... فاصله بین زشتی و زیبایی در این ماه چقدره؟... ماه رمضان برای همه ما به یک شکله؟  برای همه رمضانه یا برای بعضیا رمضان پریمه؟!!...

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠

از وقتیکه خودم رو شناختم و حافظه ام یاری میکنه، یادم میاد که: همیشه بساط سفره ی افطار و سحری توی خونه مون برپا بوده و از وقتی چشم باز کردم اعضای خانواده ام رو تو ماه رمضون، روزه دار دیدم... خود من هم از وقتی تونستم ( یه چند سالی زودتر از سن تکلیف) ماه رمضونا روزه بودم و این دومین ماه رمضونیه که در طول عمر من با تابستون تقارن پیدا کرده. ( این اتفاق هر 36 سال یکبار میفته و 9 سال هم طول میکشه تا ماه رمضون از تابستون رد بشه و بره تو فصل بهار)... یکسال وقتی 18 سالم بود و کنکور میدادم روزه نگرفتم؛ یعنی نتونستم بگیرم چون ذهنم زود خسته میشد و البته میدونین که آدم وقتی درس میخونه یا از مغزش زیادی کار میکشه خیلی زود به زود گرسنه میشه! یکسال هم حدودای سال 81 بود؛ تو سیستان بودیم که شبِ 21 رمضان، سنگ کلیه دفع کردم و 8 روزِ باقیمانده رو نتونستم روزه بگیرم!...

گاهی تو ماههای دیگهی سال، دلم برای ماه رمضون تنگ میشه! واسه پاکی و لطافتش، واسه اینکه حس میکنم به خدا نزدیکتر میشم، واسه اینکه صداقت رو تو خودم وبقیهی مردم، بیشتر احساس میکنم. فکر میکنم تو این ماه بیشتر از اینکه جسمم ریاضت بکشه و از سموم تصفیه بشه؛ این روحمه که پالایش میشه و ناخالصیهاشو دور میریزه! برای همین همیشه دلم واسه این ماه تنگ میشه و ته دلم میگم: کاش زودتر برسه، کاش بقیه اوقاتِ سال هم همین حس و حال رو داشته باشم، کاش همیشه صاف و زلال میشدم، کاش... 

از وقتیکه خودم رو شناختم و حافظه ام یاری میکنه، یادم میاد که: همیشه سرسفره افطار و قبل از اذان، یک آوای ملکوتی، مهمونِ خونه های دلمون بود. طوریکه تا بچه بودم فکر میکردم اصلاً این نوا، جزء واجباتِ لاینفکِ رمضونه و تا خونده نشه و نشنویمش، افطار ممکن نیست!... "ربنـا"ی استاد "شجریان"، مثل چای و آبجوش و خرما و شیربرنج، مثل نون بربری و سنگک و پنیر و گردو؛ هویتِ سفرهی افطارمونه ... دلچسب و شیرین، مثل باقلوا... عاشقش بودم و هستم، اونجا که میگه: «رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا : پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش انحراف مگردان»...
دو سالی هست که این نوای روحانی رو سر سفره افطار، فقط از پخش کننده موبایلم میتونم گوش بدم؛  هنوز مثل بچگیام فکر میکنم تا این "ربنا" رو نشنوم، موقع اذان نمیرسه و سفره مون برکت و روزه مون صفا نداره!... «رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا : ای پروردگار ما! از جانب خود به ما رحمتى بخش و کار ما را براى ما به سامان رسان»...

 

روزه هاتون قبول، دعاهاتون مستجاب، سفره تون پربرکت،
دلاتون مصفا : التماس دعا...

«رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَ ثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ»...
-------------------------------------------



پی نوشت:

گاهی وقتا آموزگار روزگار و دست سرنوشت و تقدیر، کاری میکنه که مجبوری برای مدتی دوری ِعزیزی رو تحمل بکنی... من امشب برای مدتی از حاصل عمرم- برادرم - خداحافظی کردم تا راهی سفری بشه... براش آرزوی سلامتی و موفقیت دارم؛ هرچند دلم به رفتنش رضا نیست ولی دلم همیشه همراهش پر خواهد کشید:
               می توان رفت به یک چشم پریدن تا مصر       بـوی پیراهن اگر قافلـــه ســــــالار شود


نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠

مطلبی رو چندی پیش بواسطه یک دوستِ خوب، خوندم و چون برام خیلی جالب بود حیفم اومد که شما رو از شنیدنش بی نصیب بذارم:

یکی از صبح‌های سرد ماه ژانویه در سال ۲۰۰۷، مردی در متروی واشنگتن، ویولن می نواخت.
او به مدت ۴۵ دقیقه، ۶ قطعه از "باخ" را نواخت. در این مدت، تقریباً دو هزار نفر وارد ایستگاه شدند، بیشتر آنها سر کارشان می‌رفتند. بعد از سه دقیقه یک مرد میانسال، متوجه نواخته شدن موسیقی شد. او سرعت حرکتش را کم کرد و چند ثانیه ایستاد، سپس عجله کرد تا دیرش نشود...
4دقیقه بعد: ویولنیست، نخستین دلارش را دریافت کرد. یک زن پول را در کلاه انداخت و بدون توقف به حرکت خود ادامه داد... ۵ دقیقه بعد: مرد جوانی به دیوار تکیه داد و به آهنگ او گوش سپرد، سپس به ساعتش نگاه کرد و رفت...
۱۰ دقیقه بعد: پسربچه ای سه‌ساله‌ در حالی که مادرش با عجله دستش را می‌کشید، ایستاد. ولی مادرش دستش را محکم کشید و او را همراه برد. پسربچه در حالی که دور می‌شد، به عقب نگاه می‌کرد و ویولنیست را می‌دید. چند بچه دیگر هم  عکس العمل مشابهی داشتند، اما همه پدرها و مادرها بچه‌ها را مجبور کردند که نایستند و سریع با آنها بروند...  45 دقیقه بعد: نوازنده بی‌توقف می‌نواخت. تنها شش نفر مدت کوتاهی ایستادند و گوش کردند. بیست نفر پول دادند، ولی به مسیر خود بدون توقف ادامه دادند. ویولنیست، در مجموع ۳۲ دلار کاسب شد.

یک ساعت بعد:
مرد، نواختن موسیقی را قطع کرد. هیچ کس متوجه قطع موسیقی نشد. بله؛ هیچ کس این نوازنده را نمی‌شناخت و نمی‌دانست که او "جاشوآ بل" است، یکی از بزرگ‌ترین موسیقی‌دان‌های دنیا... او یکی از بهترین و پیچیده‌ترین قطعات موسیقی را که تا حال نوشته شده، با ویولن‌اش که ۳٫۵ میلیون دلار می‌ارزید، نواخته بود. تنها دو روز قبل، "جاشوآ بل" در "بوستون" کنسرتی داشت که قیمت هر بلیط ورودی‌اش به طور متوسط ۱۰۰ دلار بود...  باور کنید این یک داستان واقعی است: "واشنگتن پست" در جریان یک آزمایش اجتماعی با موضوع ادراک، سلیقه و ترجیحات مردم، ترتیبی داده بود که "جاشوآ بل" به صورت ناشناس در ایستگاه مترو بنوازد.

- سؤالاتی که بعد از شنیدن این رویداد در ذهن ایجاد می‌شوند:
 در طول زندگی خود چقدر زیبایی در اطرافمان بوده که از دیدن آنها غافل شده ایم و حال به جز خاطره ای بسیار کمرنگ چیزی از آن نداریم؟ به زیبایی هایی که مجبور به پرداخت هزینه برای آنها نبوده ایم چقدر اهمیت داده ایم؟ در تشخیص زیبایی های اطرافمان چقدر استقلال نظر داریم؟ تبلیغ زیبایی ها چقدر در تشخیص واقعی زیبایی توسط خودمان تاثیر گذار بوده؟ (به عبارت دیگر آیا زیبایی را خودمان تشخیص میدهیم یا بواسطه هیجانِ تبلیغات و قیمت آن؟)
- و نتیجه‌ای که از این داستان گرفته می‌شود:
 اگر ما دقایقی وقت نداریم تا بایستیم و گوش فرا دهیم به  اجرای کم نظیر یکی از بهترین موسیقی‌دان‌های دنیا که با یکی از بهترین سازهای موسیقی جهان در حال نواختن یکی از بهترین  قطعات موسیقی‌ساخته شده (تاکنون)  است…  پس:« از بسیاری چیزهای خوبِ دیگر در زندگی‌مان نیز غفلت کرده و میکنیم!»

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه