اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠

امروز صبحِ زود؛ وقتی مسافتی از مسیرم به سمت محل کار رو قدم زنان طی میکردم، وقتی باد خشکِ صبحگاهی صورتم رو نوازش می داد؛ لحظه ای خودم رو تو رؤیای کودکی دیدم؛ بازهم اون حس قشنگ، اون بویِ آشنایِ قدیمی با تمام وجود به سراغم اومد: بوی پاییز -عطر مهر...
غم غریبی تو دلم نشست!... روحم پر کشید به سالها قبل:
تابستون با همه گرما و بازیها و شیطنتهاش، با تمام خاطراتش تموم میشد و بادِ سرد پاییزی یادآوری میکرد که: مدرسه ها دارن باز میشن... خریدهای مربوط به مدرسه رو قبلاً انجام داده بودیم ... یکهفته قبل از اول مهر هم میرفتیم مدرسه تا کتابهای درسی سال جدید رو تحویل بگیریم؛ رایگان، بدون ریالی پول!... آخ که چه بویی داشت کتابهای تازهی ورق نخورده!... چقدر با کتابهای جدید حال میکردم! همه شون رو ورق میزدم و با ولع خاصی تو صفحاتشون دنبال چیزای جدید میگشتم...
غم وغصه
ی اومدن پاییز، زیاد طول نمی کشید: فقط  چند روز آخر تابستون تا روز اول مدرسه!... مدرسه ها که باز میشد دیگه حال و هوات پاییزی نبود، با دیدن دوستانی که اکثراً در طول تابستون ازشون بیخبر بودی، با قرار گرفتن تو حال و هوای مدرسه و با شروع شیطنتهای خاصش، بازهم شاد بودی: رها از همهی دردها و غصه ها...

چقدر برای اونروزا دلم تنگه! ... کاش میتونستم فقط یکروز، اون حال و هوای مستانهی کودکانه رو دوباره تجربه کنم... حتم دارم که اینبار قدر اون یکروز رو خیلی خوب میدونم!...
دلم برای تخته سیاه کلاسمون که واقعاً سیاه بود تنگ شده! حتی برای اون تخته پاک کن که ازچوب بود و روش نمد کشیده بودن!... برای گچهای تحریر؛ سفید - رنگی!...  دلم تنگه حتی واسه نیمکتهای چوبی کلاس که ساعتها روشون میشستیم بی اونکه پشت یا کمرمون درد بگیره!... برای تیکه آهنی که تو راهرو، نزدیکِ در، آویزون بود و وقتی ناظم مدرســه با چکش بهش ضربه میزد، با بی زبانی ناله میکرد: زنگ خورد! بدو تا زودتر از بقیه، از مدرسه بزنی بیرون!...
چقدر برای همکلاسیام دلم تنگه! کجان؟ چیکار میکنن؟ دنیا به کامشون هست؟...

آخ که چقدر دلم برای معلمهام تنگه! کجان؟ چیکار میکنن؟ عمری به دنیاشون هست؟...
... چی بگم؟ از کی بگم؟ دلم برای اون پیرمرد لبوفروش سر راه مدرسه مون هم تنگ شده! چه لذتی داشت اون لبوی شیرینِ داغ که تو هوای سرد پاییز، لای کاغذ روزنامهی کهنه دستمون میداد!...
راه طولانی خونه تا مدرسه رو پیاده میرفتیم... نه! می دویدیم... نه! فکر کنم پرواز میکردیم ... چه زود می رسیدیم!... چه روزای خوبی بود! دلم برای اون روزا تنگه خدا!... کوچه ها و خیابونا پر از درخت بودند و کف کوچه ها پر از برگهای پاییزی! ... صدای خش خش برگها زیر پام رو خیلی وقته یادم رفته! نمی دونم چرا خاطرات اون روزا برام رنگی نیست! همه ش سیاه-سفیده!...
 
من پاییزیَم! متولد پاییز! متولد مهر!... پاییز رو دوست دارم! بوی پاییز رو دوست دارم! ولی دلم پاییزی نیست!... میدونم که روزای تلخ و شیرین، همه گذرا هستند و عمر روزای بد، کوتاه!...

میدونم که در کشاکش روزگار؛ اگه زرد شدیم، اگه پژمرده، اگه سوختیم و دلخسته؛ امّا:  به امیدِ بهاری سبز؛ دل، جوان خواهیم داشت... دل، به خزان و پاییز هرگز نخواهیم سپرد:

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم 
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره 
پر از خاطراتِ تَرَک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم
اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ما آورده ایم
اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم
اگرخنجر دوستان، گُرده ایم
گواهی بخواهید، اینک گواه:
همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم ...    

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠

این روزها که هنوز زیاد از حال و هوای معنوی و مخلصانهی ماه رمضان دور نشده ایم و فعلاً مدتی طول میکشه که آثار مثبت و روحانی این ماه عزیز از تن و روحمون خارج بشه(!) ، یک دغدغه ای که مدتهاست تو ذهنم بوده، بیشتر از گذشته فکرم رو  به خودش مشغول کرده:
همیشه احساس میکنم برای بیان و اِبراز قسمتی از اعتقادات و باورهای مذهبیِ خودم دچار فشار و معذوریت هستم و این فشار مثل دو کفهی  سنگینِ یک گیرهی صنعتی، از دو جهتِ متفاوت بهم فشار میاره... واقعیت اینه که عده زیادی از همفکرها و عموماً هم نسلی های من هم دچار چنین فشاری هستند و گاهی مجبور میشن خودشون را چنان بنمایند که نیستند!... اعتقاد به باورهای مذهبی و ایمان به وجودِ اراده ای مسلط و مقدّر(فراتر از تمام پدیده های هستی)، موضوعیه که برخی عمیقاً به اون رسیده اند و این باور در رفتار و گفتارشون نمود عملی داره؛ ولی بدلیل برخی فشارهای پیرامونی و شرایط محیطی، مجبور به پنهان کردن این باورها هستند...
خوب که با خودم فکر میکنم میبینم متأسفانه برخی ظواهر در این امر تأثیرگذاریِ فراوانی داره... خیلی ساده و خودمونی میگم:   تصورِ اینکه کسی، در عین حالی که اعتقاد قلبی به خدا و اولیاء خدا داره، نماز و روزه اش رو بجا میاره و به دعا و توکل و توسل معتقده؛ ظاهری شیک و مرتب هم داشته باشه، از لباسهای مد روز استفاده کنه (مثلاً پیراهن و تیشرت آستین کوتاه و شلوار جین بپوشه) و صورتش رو اصلاح (یا در حد معقولی آرایش)بکنه، به نظر خیلی از افراد در جامعهی عموماً ظاهربینِ ما ، تصوری غیر ممکنه و یا حتی به سانِ جمعِ اضداد؛ امری محاله!...
خیلی دور نیست و زمان زیادی از اونروز سپری نشده که خطیب یکی از مهمترین تریبونهای رسمی کشور، که با دولت وقت (دوره اصلاحات) و اوضاع اونروز جامعه بشدت مخالف بود (و امروز هم منصبی مهم و تأثیرگذار در سطوح بالای حاکمیت داره)، دینداری و نمازخوانیِ جوانانی که اسامیِ امروزی (و غیرعربی) دارند رو از یک تریبون عبادی سیاسیِ معتبر، به استهزا گرفته و فرمودند :«مگه "میترا" و "سیترا" هم نماز میخونند؟»... وقتی خطیبی که بر جایگاه عُلما تکیه زده چنین نظری داشته باشه، چه انتظاری از قضاوت ظاهربینانهی قاطبهی افراد جامعه باید داشت؟...
فکر میکنید چرا نسل جدید که آینده مملکت رو خواهند ساخت تا حدود زیادی از باورهای مذهبی، روی گردان شده اند؟... چی باعث شده تا منِ متعلق به نسل امروز( ونه فردا) که با  فراغ بال و خیالی نسبتاً آسوده (با وجود تمام خطوط قرمز تحمیلی) در مورد سیاست و اقتصاد و فرهنگ و اجتماع در وبلاگم مینویسم ، نمیتونم با راحتی کامل در مورد اعتقادات و ایمان و باورهای دینی خودم  مطلب بنویسم؟ چرا وقتی در مطلبی از وبلاگم به خاطره ای اشاره میکنم که در آن، با توسل به "یاس بانو" از دردی جانکاه رهایی یافته ام؛ مورد شماتتِ ضمنیِ برخی از دوستانم در پیامهایشان قرار میگیرم و به نوعی، متهم به اعتقاد به خرافات میشم، اونهم در مورد خاطره ای که راویِ اون از قولِ فرد دیگری نیستم بلکه برای شخص خودم اتفاق افتاده و در صحت آن تردیدی ندارم؟...
متأسفانه امروز در جامعهی ما؛ ازسوی عده ای متحجر، نداشتن ظاهری مشابه با کسانی که مدعی دین و دینداری و حفظ اصول و ارزشها هستند، تلقی به بی اعتقادی و دین گریزی و یا حتی نفاق و ریا و بدعت میشه!... آن کسانی که شکل و ظاهری متفاوت با مدعیان نمادینِ دین و اصول و ارزشها دارند، آن کسانی که ممکن است موسیقی گوش بدهند و فیلم خارجی هم ببینند، کسانیکه مدل مویشان صرفاً فرق از بغلِ کوتاه نیست ، کسانیکه شاید حجاب برتر ندارند واحتمالاً اسمشان شهرام و افشین و فرنوش و  گلنوش و میترا و سیترا ( و ...) است ، به زعمِ تفکرات ظاهربینانهی عده ای معدود (ولی پرنفوذ) در اجتماع ما، افرادی لاابالی و غیر معتقد و غیر متشرع هستند و از نظر مدعیانِ ارزشها، شهروند درجه دو محسوب میشوند (به نامگذاری کاراکترها در سریالهای تلویزیونیِ ایرانی دقت کنید و نام شخصیتهای منفیِ داستانها رو تو ذهنتون مرور کنید!)...
چطور میشه با این شرایط و با این دافعه(!)، از جوان امروزی ، انتظار جذب و جاری شدن در رودخانه زلالِ معنویات و اعتقاداتِ راستین داشت؟...متأسفانه الآن تفکر جامعه و دید و نگاهِ مردم نسبت به کسانی که شکل و شمایلی متدین و ظاهری خاص دارند و به غلط، خودشون رو تنها و تنها نماینده و پرچمدار دین و ایمان و تشرع میدونند و قرائتِ  خودشون از ایمان و اعتقادات رو تنها قرائتِ  درست از دین تلقی میکنند ؛ به صورتی هست که همون افراد ( به غلط یا درست) از دید بسیاری از مردم به نماد نقضِ آزادیها و حقوق مسلّم و مُصرّحِ فردی و اجتماعی، عدم التزام به مردمسالاری،عدم امانتداری در آرای مردم و ترویج خشونت و خرافه و غیره بدل شده اند.  نتیجهی این نوع دیدگاه نسبت به این نمادهای ساختگیِ دینداری رو میتونیم یکی از دلایل دین گریزی نسل جوان محسوب کنیم... چگونه یک جوان را میتوان به سمت دین و ایمان و اعتقاد و نماز و روزه جذب کرد وقتی برخی مدعیان دینداری در جامعه به گونه ای رفتار کرده اند که باعث دفع حداکثری و عدم تمایل قلبی و باطنی نسل جوان نسبت به خود شده اند؟...
از سوی دیگر هم عده ای با بی اعتنایی به دین و معنویات و غرق شدن در لذاتِ حقیر دنیوی و تمسخر کردن دین و اعتقادات، با ظاهری زننده و مشمئز کننده و باطنی آلوده، زمینه  و فضایی رو ایجاد کرده اند تا برای امثال ما، سخن گفتن از اعتقادات مذهبی، سخت و توأم با هزینه بشه چرا که سریعاً برچسب اُمّل بودن و خشک مغزی بر پیشونی مون خالکوبی میشه! ...  این دو فشار از دو جهت متفاوت، همون فشار سنگین دو کفهی یک دستگاه پِرِسه که صدای خردشدن استخونهامون رو به گوش میرسونه!...
وقتی توی خلوت خودم به این موضوع  فکر میکنم و خودم ( و بسیاری کسان دیگر با چنین تفکری)رو در زیر فشار این دو کفهی سنگین، بلاتکلیف میبینم، بی اختیار به یاد شعری از "افشین یداللهی" میفتم که سالها قبل، تیتراژ یک سریال تلویزیونی پربیننده بود و فارغ از موضوع و داستانِ اون مجموعه، به تنهایی مفهومی عمیق و  همسو با  دغدغه مطرح شده در این پست داره:
«از کفر من تا  دین تو، راهی به جز تردید نیست
دلخوش به فانوسم مکن اینجا مگر خورشید نیست؟
با حس ویرانی بیا تا بشکند دیوار من
چیزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وار من!
بی جستجو ایمان ما از جنس عادت می شود
یعنی عبادت بی عمل، وَهمِ سعادت می شود
با عشق آنسوی خطر، جایی برای ترس نیست
در انتهای موعظه، دیگر مجال درس نیست
کافر اگر عاشق شود بی پرده مؤمن می شود
چیزی شبیه معجزه با عشق ممکن می شود»...
 

درست و منطقی اینه که دینداری باید با انتخاب آزاد از طرف فرد و بدون هیچگونه فشار و ترسی، توأم باشه و شرایطی ایجاد نشه که فرد، بخاطر عملکرد عده ای مدعی دینداری، از دین گریزان بشه و یا برعکس، بخاطر ترس از تمسخر عده ای بی دین و لا ابالی، قید اعتقادات و معنویات رو بزنه و یا اگه اعتقادی هم داره اون رو پنهان بکنه!...
اندیشمند فرزانه ای معتقده:« در اسلام، ایمان راستین و اعتقاد اصیل آن است که از راه تفکر آزاد و انتخاب آزادِ آدمی به دست آید و تقلید و عادت زدگی در این مورد مردود است»...

... من بیشتر، نگران فرزند خودم هستم ... فضای جامعه در آینده، اون رو به چه سمتی سوق خواهد داد؟... فشارهای سنگین این دو کفهی دستگاه پِرِس، اعتقادات او را چگونه شکل خواهد داد؟...
من واقعاً نگران فرزندم هستم...

... دوستِ  ظریف و نکته سنجی میگفت:  ما به هزار و یک دلیل و علت؛ و از جهـاتِ گوناگــــــون، "نسل سوخته" ایم؛ پس وای به حال فرزندان ما که "نسل پدرسوخته" خواهند بود!... 

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ٩ شهریور ۱۳٩٠

با سلام خدمت دوستان عزیز این وبلاگ...
ضمن تبریک عید سعید فطر و آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه دوستان در این ماه پرفیض و برکت؛ باستحضارتون میرسونم با توجه به اینکه
( پس از شش ماه کار بی وقفه وبدون استراحت، تحمل فشارها و استرسهای کاری، یک فقره اسباب کشی منزل، مشکلات خرید یک باب آپارتمان و اخیراً هم کلنجار رفتن با درد جانفرسای سنگ کلیه) بمدت یکهفته (از امروز)، جهت تمدید قوا و تجدید روحیه در مسافرت شمال کشور خواهم بود، با اینکه لپ تاب و مودمِ پُرتابلم رو همراهم دارم ولی طبیعیه که فرصت کافی برای مراجعه به اینترنت نخواهم داشت. بر این اساس ضمن پوزش بخاطر تأخیر در انتشار مطلب جدید و نیز تأخیر احتمالی در پاسخگوئی به پیامها، خدمتتون عرض میکنم که پست آتی انشاءالله روز پنجشنبه 17/6/90 منتشر خواهد شد... ضمناً از دوستانیکه در این مدت، کمتر فرصت خواهم کرد به وبلاگشون سر بزنم عذر میخوام...
ممنون میشم اگه من رو تنها نذارید و در این فرصت به پستهای قبلی مراجعه کنید و اگه قبلاً پیامی واسه اونا نذاشتین و یا حرف جدیدتری دارید، پیامتون رو بنویسین. به این ترتیب آمار بازدیدمون هم زیاد اُفت نمیکنه...
منتظر باشید... منتظرتان خواهم بود... پس تا سلامی دوباره؛ بدرود...

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

اپیزود اول:  

 توی زبون ترکی مرسومه که میگیم:« سؤز زمانینا چَکر » و مفهومش اینه که: «خاطره ای که حالا میخوام بگم، مربوط به یک موقعیه که تقریباً همین وقتهای سال بود»:
یادم میاد سالها قبل؛ وقتی حدوداً بیست و هفت هشت ساله بودم، درچنین ایامی از ماه رمضون، توی  مسجد محل کارمون پای صحبتهای یک حاج آقای میانسالی می نشستیم ( که از طرف سازمان تبلیغات معرفی شده بودند و شنیدنشون به نوعی اجبار بود!)... حاج آقا در اون روزهایی که تبِ منازعات سیاسی خیلی تند شده بود، وابسته و طرفدار جریانی بود که بنده باهاش مخالف بودم و طرز فکرم به جناح مخالفِ ایشون نزدیکتر بود... اون حاج آقای محترم، توی صحبتهاشون گاهی مطالبی رو مطرح میکردن که به زعم بندهی حقیر؛ اشتباه یا جهت دار بود، از مسائل مربوط به تاریخ اسلام بگیر تا مباحث روزمره در اون مقطع زمانی!...   ایشون با مهارتی خاص در طی مسیرِ این مباحث، یک جورایی از جاده خاکی، میانبر میزد تو هدفش که همانا تبلیغِ منویات خود و جناح متبوعش بود... خلاصه من هم که جوان بودم و پُر شر و شور و اساساً مطالعات نسبتاً خوبی (به نسبت سن و سالم) داشتم و دستی هم بر نوشتن (و البته کمی هم بوی قرمه سبزی از کله ام متصاعد میشد)؛ این وضعیت رو تاب نیاوردم و با هماهنگی چند تا از دوستان، جوابیه نسبتاً کامل و مستدلی برای حاج آقا نوشتم. اظهاراتشون رو بصورت جدی به چالش کشیدم و در قالب یک نامه بدون اسم و امضاء؛ دادم دست راننده شون... بعد از این اتفاق، ایشون 3 روز به مسجد محل کار ما تشریف نیاوردند و اما روز چهارم پس از اتمام دوره 3 روزهی دورکاری و قهر؛ بجای پاسخ به مطالب مطروحه توسط حقیر، شروع کردند به جار و جنجال و فریادِ واشریعتا و شلوغ کردن اوضاع...  عده ای از حاضران با وجود اینکه؛ هم، صحبتهای ایشون رو شنیده بودند و هم نامه من رو خونده بودند، بدون ذره ای تفکر و تأمل، جوّگیر شدند و شروع کردند به سر تکان دادن در تأیید حرفهای حاج آقا! ... اوضاع چنان غبارآلود و متشنج شد که فکر کردم همین حالا حکمِ مهدور الدم رو در مورد من توی ملاء عام به اجرا میذارن!... بگذریم که رئیس اداره مون (هرجا هست،خدا حفظش کنه)بموقع مداخله کرد و با تأیید استدلالهای بنده، فضا رو تغییر داد تا چند نفر دیگه هم، جرأتِ ابراز عقیده در موافقت با من پیدا بکنن و قیل و قال بخوابه!...  

از اون روز و اون خاطره، بیشتر از اینکه صحنه تشنج و بلوا و خطری که من رو تهدید میکرد به یادم بمونه، صحنهی سر تکان دادن جماعتی (به نشانه تأیید) یادم مونده که کوچکترین اطلاعی از اصل قضایا و استدلالات مطرح شده توسط طرفین نداشتند و بدون فهمِ موضوع، ابراز عقیده میکردند!...  صحنهی رقت انگیزِ سر تکان دادنِ اون جماعت، کابوسیه که عمراً فراموشم نمیشه!...

اپیزود دوم:   

 حتماً تا حالا عبارت " بُز اَخفَش " رو شنیدید... "بز اخفش"؛  در مورد کسانی بکار میره که درباره موضوعی، بدون داشتن اطلاع و آگاهی کافی، نظر مثبت میدن و اون موضوع رو تأیید و تصدیق میکنن... حالا ببینیم اصلاً این جناب "اخفش" کی بوده و بز ایشون چه ویژگی خاصی داشته که اسمش اینطوری سر زبون ها افتاده :
"اخفش"؛(سعید بن مسعده خوارزمی)، معروف به ابوالحسن، عالِمِ نحوی و ایرانی و از شاگردان سیبویه بوده... نقل شده  که ایشون در دوران طلبگی و تحصیل، در مباحثه به شکلی عمل میکرده که هیچ طلبه ای مایل نبوده باهاش هم بحث بشه و مباحثه بکنه. بنابراین، اخفش به ناچار بزی رو  میخره و تربیت میکنه و مانند یک هم درس و هم کلاسی، مسائل علمی رو واسش بیان می کنه و از حیوان زبان بسته هم تصدیق می خواد!... بز بیچاره طوری تربیت شده بوده که در مقابل گفتار "اخفش" سرش رو تکون می داده و در واقع اون رو تأیید می کرده... از اون زمان به بعد، عبارت "بز اخفش" ضرب المثل شده!...

پی نوشت اپیزود دوم:  

   بعضی از ماها ممکنه مثل خودِ جنابِ "اخفش" باشیم و بعضی هم بلانسبت مثلِ "بز اخفش"!... هم انتظارِ اینکه دیگران، همیشه ما رو تأیید کنند و مخالفی نداشته باشیم انتظار نادرستیه و هم اینکه بدون آگاهی و تفکر و تدبر، کورکورانه و مقلدانه از چیزی یا کسی تبعیت مطلق داشته باشیم کار غلطیه!... خیلی سخته بتونیم به اون مرحله از تکامل فکری برسیم که هم انتظار تبعیت مطلق دیگران از خودمون رو نداشته باشیم و هم ناآگاهانه از کسی یا گروهی و عقیده ای پیروی نکنیم... خیلی سخته که هم از شنیدن صدای مخالف برنیآشوبیم و هم جرأت و جسارتِ ابراز مخالفت با چیزی  که از عدم حقانیتش آگاهی داریم رو داشته باشیم...

اپیزود پایانی:  

   "فریدریش نیچه" معتقده: ‏«امروزه همه می‌دانند که تحمل انتقاد، نشانه‌ی بارز فرهنگ است. حتی ‏بعضی‌ها می‌دانند که مردان برجسته خواهان و تحریک‌کننده‌ی این انتقاد هستند، ‏زیرا این انتقاد به آنها نشان می‌دهد که بی‌عدالتی آنها در کجاست و اگر این ‏نشانه وجود نداشته باشد، آنها از بی‌عدالتی خود مطلع نمی‌شوند. اما توان انتقاد ‏کردن و حفظ وجدان صادق در مخالفت با آنچه که همیشگی، سنتی و مقدس ‏است، هنری والاتر از تحمل و ‏تحریک انتقاد است و این هنر در فرهنگ ما ‏حقیقتاً بزرگ، نو و شگفت‌آور است. این هنر گامی نهایی در آزاداندیشی ‏است، اما این موضوع را چه کسی می‌داند؟»

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه