اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠

دیگه تقریباً  یقین دارم که هروقت دلِ پدر و مادرم ازم راضی بوده، کارهام خوب پیش رفته، گره های پیشِ روم به راحتی باز شدن و موفقیتها پشتِ سرهم سراغم اومدن و برعکس؛ هروقت ناخواسته ( والبته به ندرت) دلشون رو رنجوندم، لطفِ خدا هم نسبت به من کمرنگ شده و مشکلاتِ عجیب و غریبی جلوی پام سبز شدن... 
اگه پدر و مادر عزیزتون سایه شون رو سر شما باقیه، که قدرشون رو خوب بدونین و از لحظه لحظۀ زندگیتون برای شادیِ دلِ اونها و کسب رضایت قلبی و دعای خیــــرشون  استفاده کنید و اگــه دارِفانی رو وداع گفته اند؛ به یادشون باشین و طوری عمل کنین که باعث شادی روحشون بشید...

***

استاد "دکتر محمدرضا شفیــعی کدکنی" از اساتید برجستۀ ادبیاتِ کشورمون، توی دانشگاه و سر کلاس برای دانشجوها، خاطره ای از دورانِ جوانی خودشون تعریف کرده اند که بنظرم بسیار تأثیرگذار و درس آموزه ... حیفم اومد شما این خاطره رو از زبون ایشون نشنوید:

"من حدوداً 21 یا 22 سالم بود، مشهد زندگی می کردیم، پدر و مادرم کشاورز بودند با دست های چروک خورده و آفتاب سوخته، دست هایی که هر وقت اون ها رو می دیدم دلم می خواست ببوسمشان، بویشان کنم، کاری که هیچ وقت اجازۀ آن را به خود ندادم با پدرم بکنم، اما دستان مادرم را همیشه خیلی آرام مثل "ماش پلو" که شب عید به شب عید می خوردیم بو می کردم و در آخر بر لبانم می گذاشتم.

 نمی دونم بچه ها شما هم به این پی بردید که هر پدر و مادری بوی خاص خودشان را دارند یا نه؟ ولی من بوی مادرم را همیشه زمانی که نبود و دلتنگش می شدم از چادر کهنه سفیدی که گل های قرمز ریز روی آن ها نقش بسته بود حس می کردم، چادر را جلوی دهان و بینی‌ام می گرفتم و چند دقیقه با آن نفس می کشیدم... اما نسبت به پدرم؛ مثل تمام پدرها؛ هیچ وقت اجازۀ ابراز احساسات پیدا نکردم جز یک بار، آن هم نه به صورت مستقیم...
نزدیکی های عید بود،.. من تازه معلم شده بودم و اولین حقوقم را هم گرفته بودم، صبــح بود، رفتم آب انبار تا برای شستن ظروف صبحانه آب بیارم.

از پله ها بالا می آمدم که صدای خفیفِ هق هق مردانه ای را شنیدم، از هر پله ای که بالا می آمدم صدا را بلندتر می شنیدم... پدرم بود، مادر هم آرامش می کرد، می گفت: آقا! خدا بزرگ است، خدا نمیذاره ما پیش بچه ها کوچیک بشیم، فوقش به بچه ها عیدی نمی دیم، قرآنِ خدا که غلط نمی شه اما بابام گفت: خانم نوه هامون تو تهران بزرگ شدند و از ما انتظار دارند، نباید فکر کنند که ما ...
حالا دیگه ماجرا روشن تر از این بود که بخواهم دلیل گریه های بابام رو از مادرم بپرسم، دست کردم توی جیبم، 100 تومان بود، کل پولی که از مدرسه گرفته بودم، گذاشتم روی گیوه های پدرم و خم شدم و گیوه های پر از خاک و خلی که هر روز در زمین زراعی، همراهِ بابا بود بوسیدم.
آن سال همه خواهر و برادرام ازتهران آمدند مشهد، با بچه های قد و نیم قد که هر کدام به راحتی "عمو" و "دایی" نثارم می کردند. بابا به هرکدام از بچه ها و نوه ها 10 تومان عیدی داد، 10 تومان ماند که آن را هم به عنوان عیدی داد به مامان.
اولین روز بعد از تعطیلات بود، چهاردهم (فروردین)، که رفتم سر کلاس.
بعد از کلاس آقای مدیر با کرواتِ نویی که به خودش آویزان کرده بود گفت که کارم دارد و باید بروم اتاقش، رفتم، بسته ای از کشوی میز خاکستری رنگ زوار درفته گوشه اتاقش درآورد و داد به من.
گفتم: این چیه؟
"باز کن می فهمی"
باز کردم، 900 تومان پول نقد بود!
این برای چیه؟
«از مرکز اومده؛ در این چند ماه که اینجا بودی بچه ها رشد خوبی داشتند برای همین من از مرکز خواستم تشویقت کنند.»
راستش نمی دونستم که این چه معنی می تونه داشته باشه، فقط در اون موقع ناخودآگاه به آقای مدیر گفتم این باید 1000 تومان باشه نه 900 تومان!
مدیر گفت از کجا می دونی؟ کسی بهت گفته؟ گفتم: نه، فقط حدس می زنم، همین.
راستش مدیر نمی دونست بخنده یا از این پررویی من عصبانی بشه اما در هر صورت گفت از مرکز استعلام می‌گیرد و خبرش را به من می دهد.
روز بعد تا رفتم اتاق معلمان تا آماده بشم برای کلاس، آقای مدیر خودش را به من رساند و گفت: من دیروز به محض رفتنت استعلام کردم، درست گفتی، هزار تومان بوده نه نهصد تومان، اون کسی که بسته رو آورده صد تومانش را کِش رفته بود که خودم رفتم ازش گرفتم اما برای دادنش یه شرط دارم...
«چه شرطی؟»
بگو ببینم از کجا می دونستی؟ نگو حدس زدم که خنده دار است.
***

استاد شفیعیِ کدکنی، سرِ کلاس کمی به برق چشمان دانشجوها که مشتاقانه می خواستند جواب این سؤالِ آقای مدیر را بشنوند، نگاه کرد و دسته طلایی عینکش را گرفت و آن را پشت گوشش جا داد و گفت: "به آقای مدیر گفتم: هیچ شنیدی که خدا 10 برابر عملِ نیک به آدمها پاداش می دهد؟"

کلاس درس استاد شفیعی کدکنی

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٢٠ آبان ۱۳٩٠

اپیزود اول:  

دکتر "علی مرشدی زاد"
(استاد علوم سیاسی دانشگاه شاهد)، فرآیند تهاجم قدرتهای بزرگ جهانی به کشوری ثالث را به شکل زیر، تصویر میکنند: 

«ابتدا شدیداً تکذیب می کنند. بعداً اعلام می کنند که تمامی ابزارها را در دستور کار دارند. بعد وقوع جنگ را محتمل می شمارند. در همین حال شواهد بسیاری دالّ بر مقصر بودن کشورِ "هدف" افشــا میشود. ضرورتِ برخورد با "زیاده روی ها" ، تبلیغ و رسانه ای می شود. در این مرحله است که سازمانهای ضد جنگ وارد عمل می شوند. این سازمانها در عینِ اینکه با راه اندازی راهپیمایی های ضد جنگ، سعی در جلوگیری از بروز جنگ دارند، به مانند سندرُم عمل می کنند (افکار عمومی را از اتفاقی در حال وقوع آگاه می کنند و آن را مستعد این اتفاق می سازند و در واقع خودشان پیام آور جنگند). در مرحله بعد، حمایت دولتها برای برخورد با کشورِ هدف آغاز می شود و ائتلافها شکل میگیرد. این مرحله، دیگر بازگشت ناپذیر است. ... قبل از آن باید چاره جویی کرد »...

 اپیزود دوم: 

سالها پیش، "فروغ فرخزاد" در شعری با عنوان " حیاط خانۀ ما" سروده بود:

«...حیاط خانۀ ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن می آید
و منفجر شدن
همسایه های ما همه در خاک باغچه هاشان به جای گل
خمپاره و مسلسل می کارند
همسایه های ما همه بر روی حوض های کاشیشان
سر پوش می گذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچۀ ما کیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پر کرده اند
حیاط خانۀ ما گیج است
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
من مثل دانش آموزی
که درس هندسه اش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز
تهی میشود...»...

اپیزود پایانی:

« یکی سرِ شاخه نشسته بود و داشت از ته، ارّه اش می کرد.
بهش گفتن: مگه اون حکایت رو نشنیدی که ؟...
گفت: درخت مال خودمه، ارّه مال خودمه، سَر و تـهِ شاخه هم مال خودمه، به شما هم هیچ ربطی نداره!
افتاد زمین دست و پاش پاره شد.
اومدن بهش گفتن: دیدی؟! ...
گفت: هر چی پاره شده مال خودمه به شما هم هیچ ربطی نداره!...
ازش کلی خون رفت...
گفت: خونِ خودمه به شما هم ربطی نداره!...
یکی گفت: دوستانه یه سؤال بپرسم راستشو می گی؟
گفت: بپرس!
پرسید: واقعا داری چه می کنی؟...
جواب داد: هیچی! دارم سر مواضع و حرفام پافشاری میکنم!» ...

 

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ۸ آبان ۱۳٩٠

تا این آپارتمانی که اخیراً خریدم قابل سکونت بشه و کارهای نازک کاریِ مختصری که باقی مونده تموم بشه، یک چندماهی وقت میبره... تا اون موقع؛ ما توی طبقۀ هشتمِ یک برج مسکونی، واحدی رو رهن کردیم و این اولین زمستونیه که اینجاییم ... گفتم زمستون؛ ممکنه بگین بابا حالا که پاییزه و کو تا زمستون؟؛ ولی خوب، تو شهری که ما  زندگی میکنیم، امسال زمستون یک کم زودتر اومده و دیشب، اولین برفِ امسال رو دشت کردیم!...
این آپارتمانی که توش ساکنیم سیستم حرارتش مرکزیه و توی واحدها ، رادیاتورهایی نصب شده که برخلاف ظاهرِ پرهیبت و شیک شون (که شبیهِ فن کوئیله)، حرارتِ خوبی ندارن و خونه رو گرم نمیکنن!... تصمیم داشتم چند تا از این رادیاتورها رو تعویض کنم و بجاشون از این رادیاتورهای معمولی که وظیفۀ گرم کردن رو خوب انجام میدن بذارم... ولی برف و سرما غافلگیرمون کرد و دیشب، شبِ نسبتاَ سردی رو پشت سر گذاشتیم... با توجه باینکه پسرم  از قبل سرماخوردگی مختصری داشت و البته عادت داره که همیشه رواندازِ خودش رو کنار میزنه و پتو یا لحاف رو روی خودش نگه نمیداره؛ تصمیم گرفتیم امشبه رو از اتاقِ خودش کوچ بکنه و تحتِ نظارتِ ما بخوابه تا رواندازش رو کنار نزنه!... سرتون رو درد نیارم خلاصۀ کلام اینکه چون این بچه همیشه توی خونۀ گرم خوابیده و البته خودش هم طاقتِ پوشش های ضخیم و سنگین رو نداره، تا صبح؛ همش روانداز رو کنار میزد و من روشو میپوشندم. این عمل و عکس العمل تا خودِ صبح دهها بار تکرار شد و نتیجتاً بنده امشب خوابِ درست و درمونی نداشتم. در مقاطعی که بیدار بودم، روی بچه پوشیده بود و هربارکه چُرت میزدم و خوابم میبرد، آقا پسرِ ما پتو رو کنار زده بود...

 
... این داستان شما رو یادِ چی میندازه؟ ...
بنظر شما بین این داستـــانِ واقعیِ دیشبِ ما، با داستانِ فیلترینگ و کاهش فوق العادۀ سرعتِ اینترنت، جمع
آوریِ تجهیزاتِ دریافتِ ماهواره، ارسال پارازیت، ممیزی و سانسور کتاب و تعطیلی نشریات و صدها عملِ پوششیِ دیگه، شباهتهـای زیادی وجود نداره؟ ...
آیا این راه حلهای موقتی، چارۀ کاره؟... واقعــــاً چــــارۀ کــــار چیـــه؟ 

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ۱ آبان ۱۳٩٠

چند روز پیش داشتیم با یکی از دوستان بزرگوارم (که تفکر سیاسی شون با نظر بنده متفاوته و سابقاً طرفدار و حامیِ پروپاقرصِ دولتِ مستقر بودند و البته الآن هر از گاهی اگه پاش بیفته انتقاد کوچکی هم میکنند) در مورد افزایش بی رَویه و نامتعارفِ قیمتِ تخم مرغ صحبت میکردیم و ایشون فرمودند که این افزایشِ قیمت، دو دلیل داشته؛ دلیل مهمتر اینه که بدلیلِ شیوع آنفولانزای مرغی در بخشی از کشور، مرغداران مجبور به از بین بردن مرغها شدند و دلیل بعدی هم اومدن مهرماه و شروع مدارسه که کارخانه های کیک و کلوچه تولیدشون رو افزایش دادند و باعث کمبود تخم مرغ و نتیجتاً افزایش قیمتِ اون شدند. خدمتشون عرض کردم که بنظر شما این اولین باریه که یک بیماریِ فراگیرِ طیور، صنعتِ مرغداریِ ما رو تحت الشعاع قرار میده؟ چرا در حدود یک دهۀ پیش که همین آنفولانزای مرغی همه گیرشده بود قیمت تخم مرغ، چنین پروازی نداشت؟ یا مگه فقط امسال ما مهرماه داشتیم و فصل شروع مدارس؟... و ایشون در جواب من، پاسخی که بدنبالش بودم رو دادند: "ضعف مدیریت"!...
همیشه و در همۀ صحبتهای بزرگان، متخصصین و اهل فن، به این موضوع اشاره میشه که استعدادهای فنی و کارشناسی در مملکت ما بسیار زیاده و کیفیتِ این استعدادها نیز بسیار بالاست ولی نقطۀ ضعف و پاشنۀ آشیلِ ما برای دستیابی به توسعۀ پایدار و همه جانبه؛ در عدم التزام به " شایسته سالاری" و  اِعمالِ " مدیریت نادرست" خلاصه میشه...

شنیده بودم که:
« روزی از یک آقای مدیر سؤال میکنن: آیا شما در اداره و سازمان خودتون "شایسته سالاری" دارین؟ ... و ایشون جواب میده که : نمی دونم! راستش من همۀ کارمندان و پرسنلم رو چهره به چهره و با اسم و فامیل نمیشناسم. اگه خیلی براتون مهمه اجازه بدین از مسئول کارگزینی بپرسم که آیا شخصی بنام خانم "شایسته-سالاری" تو اداره مون هست یا نه؟!! »...

راستی فکر میکنین چقدر توی کشور ما شایسته سالاری وجود داره؟ چقدر انتخاب مدیران و مسئولان از روی ضابطه و  بر اساس معیار انجام میشه؟ و چقدر این معیارها درست و واقعی هستند؟... بنظر شما صلاحیت فنی و مدیریتی مدیرانمون نسبت به 6-7 سال پیش، بهتر شده یا بدتر؟... افراد و مصادیقی که استثنا هستند رو در نظر نگیرید. بطور کلی نظرتون چیه؟... وضع مدیریتهای کلان در کشورمون نسبت به گذشته ای نه چندان دور رو به"بهبود" بوده یا رو به "بَدبود"؟ منحنیِ کِیفیِ توانِ مدیریتیِ مدیران، رو به اوج بوده یا رو به حضیض؟...
فکر نمیکنید در چندسال اخیر، این تفکر غالب شده که اگه بجای "صد"، یک چیزی در حدّ ِ"دَه" رو هم بذاریم باز هیچ اتفاقی نمیفته و چرخ دندۀ همۀ کارها به خوبی و روانیِ قبل میچرخه؟ فکر نمیکنید این چرخ دنده که امروز بنظر میاد با همون "دَه" هم میچرخه، یکروز به کل از حرکت می ایسته و نیاز به تعمیر اساسی یا تعویض پیدا میکنه؟... بنظر شما چیزی که امروز در مملکت ما اتفاق میفته اسمش چیه؟ "شایسته سالاری" یا "ناشایسته سالاری"؟
----------------------------------------------
پی نوشت:
قصدم سیاه نمایی نیست. بنده خودم هم در حال حاضر مسئولیت یک پروژه مهم رو بر عهده دارم، ولی بیتعارف معتقدم که اگه شایسته سالاری به معنای واقعیِ کلمه، اتفاق میفتاد، پروژه ای با این درجۀ اهمیت به من نمیرسید... مطالب این پُست رو  به دیدگاهِ سیاسی من ربط ندین. فقط منصفانه قضاوت کنین و نظرات و راه حلهاتون رو اعلام کنید. اگه خواستید از مصادیق هم (با رعایت محدودیتهای رسانه ای) میتونید نام ببرید... منتظرتون هستم... 

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه