اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

اپیزود اول:

بچه که بودم (حدود 35 سال قبل!) در یک مقطع، شاگرد مدرسه ای بودم که مادرم مدیرش بود! خداوکیلی از هیچ رانتی(بواسطۀ مدیر بودن مادرم) برخوردار نبودم و ایشون بقدری منضبط و مقرراتی بودند و هستند که با اطمینان میتونم بگم هیچکدوم از شاگردای مدرسه نفهمیدند من پسرِ خانوم مدیرم و شاید حتی تعداد زیادی از کادر مدرسه و معلمها هم از این موضوع بی اطلاع بودند... تنها رانتی که من ازش برخوردار بودم امکان استفاده از دستشویی(توالتِ) مخصوص معلمان بود! این دستشویی خیلی بزرگ بود (بزرگتر از اتاق خواب آپارتمانهای کنونی) و در گوشه ای از اون، دو سه تا بشکه نفت رو انبار کرده بودند تا برای تأمین نفت بخاریهای مدرسه ازش استفاده کنند... یادم میاد تقریباً همه معلمها از قرارگرفتن بشکه ها داخل دستشویی بواسطۀ بوی بد نفت شاکی بودند ولی برعکس، من "بوی نفت" رو خیلی دوست داشتم!...
نه تنها بوی نفت اذیتم نمیکرد بلکه به نوعی عاشقش بودم و حتی گاهی بدون اینکه کاری داشته باشم فقط برای شنیدن بوی نفت، الکی دستشویی میرفتم!

اپیزود دوم

کمی بزرگتر که شدیم، در ایام جنگ بازهم بوی نفت تعریف ویژه ای پیدا کرد. برای ما که در یک منطقۀ حساس نزدیک به جنگ، و در اقلیمی سردسیر زندگی میکردیم تأمین نفت برای بخاریهای خونه هامون اهمیت حیاتی داشت. نفتی که در پشت درشکه ای با اسب حمل میشد و گهگاهی به کوچه ها میومد... من که پسر بزرگ خانواده بودم به محض دیدن جمال آقای "نفتچی" و درشکه و اسبش، با سرعت به خونه میدویدم تا دبّه های نفت رو از زیرزمین بیارم توی کوچه و قبل از بقیه بچه ها و بزرگترها بذارمشون اولهای صف!... همینکه گالنهای نفتمون رو (که اسم فامیلمون رو با ماژیک روش نوشته بودیم) یه جایی توی صف جاسازی میکردم، میرفتم خونه تا با کوپن و پول برگردم!... انصافاً هیچوقت بدون نفت نموندیم؛ هرچند گاهی مجبور میشدیم ساعتها در سرمای زیر صفر تو کوچه مون صف بایستیم ... اگه در سری اول نفت بهمون نمیرسید باید منتظر میموندیم تا "آقانفتچی" درشکه اش رو ببره و منبعِ روی اون رو دوباره پر کنه و بر گرده... اون موقع بازهم بوی نفت رو خیلی دوست داشتم و  حسابی به مشامم میچسبید!....

اپیزود سوم

جنگ که تموم شد، به موازات سازندگیها و پیشرفتها، خونه های ماهم گازکشی شد. "آقانفتچی" دیگه زیاد عزیز نبود و خیلی کم میومد تو کوچه مون، راستش ما هم برعکسِ اون زمانیکه از پنجاه متری بهش با صدای بلند سلام میدادیم، زیاد تحویلش نمیگرفتیم!...  ولی من هنوز بوی نفت رو دوست داشتم، چون میدونستم همۀ این پیشرفتها و آسایش و رفاه بخاطر بودجه و اقتصادیه که به شدت بوی نفت میده!...

اپیزود پایانی

چند سال پیش بود که شنیدم قراره نفت و بوی خوشایندش، از توی دستشوییِ مدرسه و از روی گاری "آقانفتچی" و از دلِ بودجۀ عمرانی و جاری مملکت، یه راست بیاد بشینه وسط سفره هامون!... درسته که از اولش هم زیاد باورش نکردم ( چون به صداقتِ مدعیش اطمینانی نداشتم) ولی با رؤیای اینکه میشه سفره هامون با افزایش قیمت نفت (که در مقایسه با تمام دوره های قبلی بی نظیره) پربارتر و رنگین تر بشه خیلی حال کردم!.تئوریِ اینکه سطح رفاه و بهره مندیِ مردم میتونه تابعی از افزایش درآمدهای ملی نفت باشه،اگه در مسیری درست قرار میگرفت، میتونست در این چندسال، معجزه ای از رفاه و پیشرفت رو در این مملکت رقم بزنه! بوی نفت چقدر قشنگتر میشد اگه از راه  اصولی و از طریق زیرساختهای توسعه اثرش رو تو سفره هامون میذاشت...
به خودم میگم: اگه بوی نفت همین بوئیه که  حالا داره از سر سفره ها میاد!؛  منکه دیگه حالم از این بو بهم میخوره! ... 

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩۱

آخ جووووون!... چه شب قشنگیه امشب!... چقدر روز و روزگار خوش میگذره!

در این شب قشنگ، در شب میلاد شاه مردان، یکی از بهترین هدیه های عمرم رو گرفتم!...
 پس از  تحمل روز و شبهائی سخت و طاقت فرسا، امشب بالاخره با راهنمایی و توسط استــــــاد عزت الله الماسی عزیز ( صاحب وبلاگ وزین کشکول شیخ نهایی) از هک در اومدم. حالا دیگه فقط خودم به بخشهای مدیریتی وبلاگم دسترسی دارم و دسترسی جناب هکر به مدیریت وبلاگم بعد از قریب به 35 روز قطع شد!... به زودی و با شوق و اشتیاقی وافر پست جدید را منتشر خواهم کرد...
استاد الماسی! مرســــــــــــــــــــی!...

 
کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه