اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱

اپیزود اول:

سایت آفتاب نوشت:« چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران که هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها...  افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن و پیرمرد که حدوداً 60-70 سالشون بود. ما غذا مون رو سفارش داده بودیم که یه جوان 35 ساله اومد تو رستوران یه چند دقیقه ای گذشته بود که اون جوان شروع کرد با صدای بلند صحبت کردن با تلفنش و بعد از اینکه صحبتش تمام شد رو کرد به همه ماها و با خوشحالی گفت که خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور که داشت از خوشحالی ذوق میکرد رو کرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن میخوام شیرینی بچه ام رو بهشون بدم، به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده... خوب ما همه با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میکردیم که من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش، اول بوسش کردم و بهش تبریک گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلاً غذا مون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم اما بالاخره با اصرار زیاد پول غذای همه رو حساب کرد و با غذای خودش که سفارش داده بود از رستوران خارج شد...  دیشب با دوستام رفتیم سینما و تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم  ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم که با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف... دختره داشت اون جوان رو بابا صدا میزد، دیگه داشتم از کنجکاوی میمردم، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو کتفش، به محض اینکه برگشت من رو شناخت؛ یه ذره رنگ و روش پرید، اول با هم سلام و علیک کردیم بعد من با طعنه بهش گفتم:ماشالله از 2-3 هفته پیش بچه تون بدنیا اومد و بزرگم شده ... همینطور که داشتم صحبت میکردم پرید تو حرفم گفت: داداش او جریان یه دروغ بود , یه دروغ شیرین که خودم میدونم و خدای خودم... گفت:  اون روز وقتی وارد رستوران شدم دستام کثیف بود و قبل از هر کاری رفتم دستام رو شستم، همینطور که داشتم دستام رو میشستم صدای اون پیرمرد و پیر زن رو شنیدم البته اونا نمیتونستن منو ببینن؛ پیرزن گفت کاشکی می شد یه کم ولخرجی کنی امروز یه باقالی پلو با ماهیچه بخوریم، الان یه سال میشه که ماهیچه نخوردم؛ پیرمرده در جوابش گفت ببین اومدی نسازیها قرار شد بریم رستوران و یه سوپ بخریم و برگردیم خونه اینم فقط بخاطر اینکه حوصلت سر رفته بود . من اگه الان هم بخوام ولخرجی کنم نمیتونم بخاطر اینکه 18 هزار تومان بیشتر تا سر برج برامون نمونده. همینطور که داشتن با هم صحبت میکردن اون کسی که سفارش غذا رو میگیره اومد سر میزشون و گفت چی میل دارین؟ پیرمرده هم بیدرنگ جواب داد  پسرم ما هردومون مریضیم اگه میشه دو تا سوپ با یه دونه از اون نونای داغتون برامون بیار... من تو حال و هوای خودم نبودم همینطور آب باز بود و داشت هدر میرفت , تمام بدنم سرد شده بود احساس کردم دارم میمیرم. رو کردم به آسمون و گفتم خدا شکرت فقط کمکم کن. بعد اومدم بیرون یه جوری فیلم بازی کردم که اون پیر زنه بتونه یه باقالی پلو با ماهیچه بخوره همین...  ازش پرسیدم که چرا دیگه پول غذای بقیه رو دادی ماها که دیگه احتیاج نداشتیم...  گفت داداشمی! پول غذای شما که سهل بود من حاضرم دنیای خودم و بچه ام رو بدم ولی آبروی یه انسان رو تحقیر نکنم... این و گفت و رفت... یادم نمیاد که باهاش خداحافظی کردم یا نه؟ ولی یادمه که چند ساعت روی جدول نشسته بودم و به در و دیوار نگاه میکردم ....»

اپیزود دوم: 

روزنامه خراسان نوشت: « مردی با تسلیم شکوائیه ای به قاضی شورای حل اختلاف گفت: چندی قبل خانه محقر و مخروبه ای را در چند کیلومتری حاشیه یکی از شهرک های مشهد خریدم اما چون وضعیت مالی مناسبی نداشتم اتاقی را که گوشه حیاط بود اجاره دادم. مدتی از اجاره منزل نگذشته بود که احساس می کردم فرزندان خردسالم دچار افسردگی شده اند. وقتی از سرکار به خانه می آمدم آن ها از من طلب "کباب" میکردند من که توان خرید "گوشت" را نداشتم هر بار با بهانه ای آن ها را دست به سر می کردم تا این که متوجه شدم هر چند روز یک بار از اتاقی که به اجاره واگذار کرده ام "بوی کباب" می آید و همین موضوع باعث شده تا فرزندانم از من تقاضای کباب بکنند.
شاکی این پرونده ادامه داد: دیگر طاقتم طاق شده بود هرچه سعی کردم برای فرزندانم کباب تهیه کنم نشد این در حالی بود که بوی کباب های مستاجرم مرا آزار می داد به همین دلیل از محضر دادگاه می خواهم رأی به تخلیه محل اجاره بدهد تا بیش از این خانواده ام در عذاب نباشند.
قاضی باتجربه شورای حل اختلاف که سال هاست به امر قضاوت اشتغال دارد، هنگامی که این ماجرا را تعریف می کرد اشک در چشمانش حلقه زد او گفت: پس از اعلام شکایت صاحبخانه، مستأجر او را احضار کردم و شکایت صاحبخانه را برایش خواندم.
مستأجر که با شنیدن این جملات بغض کرده بود گفت: آقای قاضی! کاملاً احساس صاحبخانه را درک می کنم و می دانم او در این مدت چه کشیده است اما من فکر نمی کردم که فرزندان او چنین تقاضایی را از پدرشان داشته باشند.او ادامه داد: چندی قبل وقتی به همراه خانواده ام از مقابل یک کباب فروشی عبور می کردیم فرزندانم از من تقاضای خرید کباب کردند اما چون پولی برای خرید نداشتم به آن ها قول دادم که برایشان کباب درست می کنم. این قول باعث شد تا آن ها هر روز که از سر کار برمی گردم شادی کنان خود را در آغوشم بیفکنند به این امید که من برایشان کباب درست کنم. اما من توان خرید گوشت را نداشتم تا این که روزی فکری به ذهنم رسید یک روز که کنار مغازه مرغ فروشی ایستاده بودم مردی چند عدد مرغ خرید و از فروشنده خواست تا مرغ ها را خرد کرده و پوست آن ها را نیز جدا کند.
به همین دلیل به همان مرغ فروشی رفتم و به او گفتم اگر کسی پوست مرغ هایش را نخواست آن ها را به من بدهد. روز بعد از همان مرغ فروشی مقداری پوست مرغ پرچربی گرفتم و آن ها را به سیخ کشیدم. فرزندانم با لذت وصف ناشدنی آن ها را می خوردند و من از دیدن این صحنه لذت می بردم. من برای شاد کردن فرزندانم تصمیم گرفتم هر چند روز یک بار از این کباب ها به آن ها بدهم اما نمی دانستم که ممکن است این کار من موجب آزار صاحبخانه ام شود.
قاضی شورای حل اختلاف در حالی که بغض گلویش را می فشرد ادامه داد: وقتی مستأجر این جملات را بر زبان می راند صاحبخانه هم به آرامی اشک می ریخت تا این که ناگهان از جایش بلند شد و در حالی که مستأجرش را به آغوش می کشید گفت: دیگر نگو! شرمنده ام من از شکایتم گذشتم!»

اپیزود سوم:

بوی ماهیچه! بوی کباب! بوی نان داغ!... بوی نفت سر سفره!...

امروز این پیامک رو دریافت کردم، شاید بدست شما هم رسیده باشه: « آخه خداجون! تو این گرونی مرغ و گوشت و نون و پنیر و خرما و میوه و ... ؛ کی از شما توقع داشت مهمونی بگیری؟... ماه مهمونی خدا مبارک!» ...

 

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱

اپیزود اول:

میگویند که مؤسس سلسله هخامنشیان و بنیانگذار امپراتوری ایران باستان، فردی یکتاپرست و موحّد بوده است؛ جانشینان اولیۀ او نیز به همچنین...
آنان خدای یگانه را میپرستیدند و او را "اهورامزدا" میخواندند ولی هیچ شیئی با هویت مادی بصورت نمادین از او ارائه نکردند. خدای یگانۀ آنان نه از سنگ و چوب نماد مجسّمی داشت، نه از مهر و ماه و نه از آتش... 
میگویند هخامنشیان اعتقاد راسخی به خدای یگانۀ خود داشتند، از اینرو هر بهروزی را به او منتسب نموده و هر ظفری را در سایۀ حمایتهای او میدانستند و البته این مهم را در الواح ماندگارشان برای ثبت در تاریخ حک نمودند... میگویند با اینکه دین در مانیفستِ حکومتداری ایشان جایگاه برجسته ای داشت ولی هیچگاه دینی رسمی بعنوان دین حاکم معرفی نگردید و این زمامدارانِ قدرقدرت هیچگاه دین خود را بر مردمان خویش و ملتهایی که مُلک و  سرزمینشان را متصرف شدند اجبار نکردند. در دوران آنان آزادی ادیان برای همه؛ یهودی و زرتشتی و بت پرست و آتش پرست فراهم بود... در تاریخ از این پادشاه و تعدادی از جانشینان بلافصلش غالباً به نیکی یاد شده و روایت و تفسیری مبرهن وجود دارد که مراد از "ذوالقرنین" که در قرآن کریم از او تکریم شده است؛ همان پادشاه بزرگ هخامنشیان است. 

اپیزود دوم:

میگویند ساسانیان با گزیدن دین "مزیسنا" به منزلۀ دین رسمی کشور و ممنوع کردن دیگر دینها، اولین بار دین را به نحوی در عرصۀ حکمرانی  وارد کردند که تنها حاکمان و "موبَدان"، متولی دین و باورهای مردم باشند. به این ترتیب بسیاری از باورها و سنتهای  مستقل مردمی مضمحل شد، به انزوا رفت یا در پستوی خانه ها اختفا یافت...
در واقع در آن دوران، پای یک "آیین" در میان نبود، بلکه  آنچه بود ؛ "آیین نامه" هایِ دست و پاگیرِ سیاسی بود که موبدانِ دولتی برای مقید کردن هرچه بیشتر مردم، از خود بافته بودند... ساسانیان، آئینِ نیکِ زرتشت را به زرتشتیگری مبدل نمودند و "مغان" و موبَدانشان، باورهای سختِ دستوری را جایگزین سخنان سادۀ نیک اندیشی، نیک گفتاری و نیک رفتاری کردند تا چنان پایه های اعتقادات واقعی نزد مردمانشان سست  شود که با تلنگری از عظمت اسلام راستین و پاک محمد)ی،  فرو پاشَد. 

اپیزود پایانی:

یکی دو سالی است که بیداری اسلامی در برخی کشورهای آشنای قریب اتفاق افتاده و بهار آزادیخواهی در آنها به بار نشسته است. کشورهایی که از سالها قبل، هم دینمداری و هم مردمسالاریِ جامعۀ مدنی را توأمان به فراموشی سپرده بودند... مردمان این کشورها که بیداریشان از نوع اسلامی است و بهارشان از جنس دموکراسی، دو پارادایم را برای انتخاب پیش رو دارند: دولتِ دینی یا دینِ دولتی... در پارادایم اول؛ همه خوبیها و موفقیتها به پای دین نوشته می شود  و همۀ کاستیها، ضعفها و اشتباهات، به واسطۀ کاستیِ سیستمهای بشری و ضعفِ کارگزارانِ دولتی تلقی خواهد شد. دولتها در یک چرخۀ قانونی، تغییر و تحویل خواهند یافت و ضعفهایشان نیازی به روتوش یا انکار نخواهد داشت، چراکه نقصان در یک سیستم بشریِ غیرمقدس، قابل هضم بوده و پدیده ای عجیب و باورناپذیر نیست... در پارادایم دوم؛ همۀ ضعفها و کاستیها در تمام ابعاد مختلف سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و حتی اقتصادی، به پای دین و اعتقادات و باورها نوشته خواهد شد و تزلزل در اعتقادات، یعنی آغاز اضمحلال از درون....
شواهد ظاهری بیانگر آنست که مردم تونس و مصر، پارادایم نوع اول را برگزیده اند. فردا نوبت لیبی است. انتخاب آنان چه خواهد بود؟ 

 

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - پنجشنبه ۸ تیر ۱۳٩۱

مطلب زیر عیناً از پستی از وبلاگ دوست خوبم جناب استاد الماسی (کشکول شیخ نهایی) اینجا دایوِرت شده!... بنظرم بسیار زیبا از کار در اومده! نظر شما چیه؟

 « بیخ نوشت اول کار::    غزلواره طنز زیر محصولی است مشترک، عبارات و ابیات ترکی کاری است از:    کورش عزیز (صاحب بلاگ اینجا چراغی روشن است)  و بیتی که با شماره شش مشخص شده ارسالی صاحب وبلاگ طناز "طنزشگاه اغو" ست ، پس بخوانید :

عمرمان با ســــــــــرعت شش مـاخ رفت //  گاه در بیقوله ، گـــــــاهی کـــــاخ ، رفت !

بر لب بافــــــــــــــــــــــور لب زد ، زندگــی // در مصاف ســــوزن و ســــــــــــوراخ رفت !

شیخ ما در اصفهـــــــان فــــَــــرمود دوش // "اون که یارانه نیمی پـــَـــــــــــرداخ" رفت !

وَه ، چــــــه خوش باشــــــــــد زبان آذری //"سُفرَه میز دَن آی هاوار قِیمـــــــاخ" رفت!1 

نفت آمـَـــــد در میـــــــان سفــــــــره مان؟ // "گؤزلَـــــریمدَن گئجَه لَر یاتمــــــــــاخ " رفت!2

طنز شیرین ، طبع شیرین ، روی خــــوش //" اُول سببدَن گؤزلــــــره بارمـــاخ" رفت !3

"اَت تویوخ یاغ سوت گاتیخ یاددان  گئدیپ"// "گؤز گؤزه ، اوزدَن اوزَه ،باخــــماخ" رفت!4

هــــَـــر کسی آمـــَــــــــد نوایی نو نواخت //"بتهوون" وقتی که آمـد  ، "بـــــاخ" رفت !5 

آن کــــه بر او دوختم چشــــــم امیــــــــد ، //محو شـــُــــــد از دید و در "دولاخ" رفت !6

در اروپا "وی" نشـــــــــــــــــــــان فتح بود // او نشـــــــــانم داد یــــــــــک "بیلاخ" رفت ! 

از گـــِــرانی ،  وز فشــــــــــــــار بی امان // میله سَگ دست و آچـــار چارشاخ رفت !

دوش شیخ  از شعــــر مــــا رنجیده بود ،  // رحم کن ، حافظ کمک ،آی... آآخ... رفت !

  • بیخ معانی نوشت :: 
    1- از سر سفره ما "قیماخ" رفت ، قیماخ به معنای سر شیر و نماد سفره چرب و شیرین است !
    2- از چشمانم شبها خواب (یاتماخ) رفت.
    3-  از این سبب؛ انگشت(بارماخ) بر چشمها رفت،(نشان از پشیمانی فراوان در میان هموطنان ترک زبان)
    4- گوشت ، مرغ ، روغن، شیر و ماست از یادمان رفت // چشم در چشم و صورت در صورت نگاه کردن از یادمان رفت ، (نشان از شرمندگی از نگریستن به اعضای خانواده است!)
    5- "بتهوون" آهنگساز معروف دقیقاً بیست سال بعد از فوت "باخ" آهنگساز آلمانی در سال 1770 متولد شده است.
    6- "دولاخ" یا "دولَخ" واژه محلی و شیرازی به معنای گرد و غبار شدید است . »
کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه