اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٢٩ اسفند ۱۳٩۳

یا مقلب القلوب والابصار ( ای دگرگون کنندۀ قلبها و دیده ها)
قلب ها و دیدگانمان پرشده از تاریکی و سیاهیِ گناه...
با زبان تو را می خوانیم و در عمل نافرمانیت می کنیم...
یا مدبراللیل والنهار ( ای تدبیر کنندۀ شبها و روزها)
تدبیر شب و روزمان را به دستِ هوای نفس داده ایم...
هرچه اراده کند فرمانش می بریم...
دریغ از یک ذره مقاومت...
ولی...
یا محول الحول والاحوال ( ای تغییر دهندۀ حالات)
در آستانۀ این سال جدید...
اگر چه می دانیم که بدیم ...
اگر چه نیستیم آن بنده ای که تو می خواهی ...

با تمام این اوصاف:
حول حالنا الی احسن الحال ( حال و روزگار مارا به بهترین حالها تغییر بفرما)
که تنها تویی توانا بر همۀ کارها...
 تویی مهربانترینِ مهربانها... 

بار الها ! نعمت سلامتی مبدأ تمام نیازهاست و عاقبت به خیری مقصد همۀ نیازها.
بین این مبدأ تا آن مقصد؛ والاترین نیازها، دلخوشی است.
به بزرگیت قَسَم می دهم: نیازهای همه عزیزانم را در سال جدید برآورده بفرما... 

آمیـــــــــــــن
^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^  


ادامه مطلب ...
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - پنجشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩۳

برای تماشای مصاحبه زنده تلویزیونی مورخه 9 اسفند 93 اینجانب
با شبکه استانی سهند (به زبان آذری)؛ میتوانید از اینجا مراجعه فرمایید

نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩۳

به بهانه نزدیک شدن سالروز شهادت سردار رشید؛ آقا مهدی باکری

چرا آقامهدی در آن سوی دجله ماند؟

دکتر محسن رضایی، فرمانده اسبق سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در رابطه با سردار شهید "مهدی باکری" گفت: دجله‌ نقطه‌ای دارد که به صورت دایره‌ای شکل از شمال به جنوب پیچ می‌خورد که به آن کیسه‌ای می‌گفتند. محل ماموریت لشکر 31 عاشورا در این منطقه بود. آن‌ها می‌بایست با پیشروی در دل نیروهای عراق شکافی ایجاد می‌کردند تا ارتباط شمال به جنوبشان قطع شود
فرمانده سپاه در دوران جنگ با بیان اینکه لشکر عاشورا این نقطه را به دست آورد و به هدف رسید، اظهار داشت: اما در روز دوم و سوم عملیات اوضاع برمی‌گردد و از آقامهدی خواسته می‌شود که به عقب برگردد اما نمی‌آید. سوال این است که چرا به عقب برنگشت؟
وی افزود: تاکنون کتاب‌های ارزنده‌ای در رابطه با شخصیت‌ آقامهدی و آقاحمید نوشته شده است اما کسی درباره‌ی این راز حرفی نزده است.
رضایی گفت: در عملیات بدر، 2 قرارگاه عملیات می‌کردند. یکی از قرارگاه‌ها فرمانده‌اش آقای بشردوست بود که لشکر عاشورا نیز تحت امر این قرارگاه عملیات می‌کرد. نیروهای لشکر عاشورا توانسته بودند از مرز عبور کنند، ساحل دجله را گرفته و به خاک دشمن نفوذ کرده بودند اما موفقیتی به دست نیامده بود.

وی تصریح کرد: بشردوست با آقامهدی تماس می‌گیرد که شما تکلیف‌تان این است که برگردید، آقامهدی می‌گوید: اینجا جنگ، جنگ آتش است و برنمی‌گردم. به احمد کاظمی که با ایشان دوست بودند گفتم که به آقا مهدی بگویند برگردد، به ایشان هم گفته بود برنمی‌گردم و اتفاقا جای خوبی است که شما هم بیایید.
رضایی افزود: در نتیجه خودم به آقای کبیری رئیس ستاد لشکر عاشورا گفتم برو به آقامهدی بگو بیاید پشت بی‌سیم. اما آقای کبیری هم موفق نشده بود او را راضی کند که بیاید پشت بی‌سیم. در این دجله چه خبر بود؟

وی گفت: آقامهدی می‌دانست که اگر بیاید پشت بی‌سیم خارج از این که من نماینده امام در جنگ بودم، به دلیل رابطه‌ی قلبی که با هم داشتیم باید برمی‌گشت اما نیامد. 
فرمانده سپاه در دوران جنگ هشت ساله با اشاره به ماموریت لشکر عاشورا در عملیات بدر گفت: این لشکر باید به پلی می‌رسید که محل ارتباط شمال به جنوب نیروهای عراقی بود و بایستی این پل منفجر می‌شد. یک گردان تخریب نیز قرار بود در کنار آقا مهدی باشند. نیروهای لشکر منطقه را گرفتند، به پل رسیدند اما خبری از گردان تخریب نبود و آن‌ها در نیمه‌های شب راه را گم کرده بودند.
وی افزود: اما این گردان زمانی به کنار آقامهدی رسید که گردان متلاشی شده بود. آقا مهدی گروه دیگری را بسیج کرد و گفت بلم بیاورید و از دجله مهمات وارد کنید. اما تا این گروه نیز برسند دشمن به پل رسیده بود. آقا مهدی همچنان امیدوار بود. از آن سو دشمن نیز بسیار تلاش می‌کرد چون گلوی آن‌ها در دست ایران افتاده بود.
رضایی گفت: در اینجا درگیری سختی بین نیروهای آقامهدی و دشمن صورت گرفت. لشکری که تمامی نیروهایش نیز به آن سوی دجله نرسیده بودند. آقامهدی مقاومت می‌کرد و می‌جنگید. فشار آتش دشمن زیاد شد. بشردوست با او تماس گرفت که برگردد اما قبول نکرد.
فرمانده اسبق سپاه در حالی که در فراق فرمانده شجاع لشکر عاشورا اشک می‌ریخت، ادامه داد: من در بدر به دنبال مهدی می‌گشتم اما او از من فرار می‌کرد. آقامهدی بین خود و غیرتش مانده بود. غیرتش حکم می‌کرد که بماند اما خودش می‌گفت برگردد.

رضایی با بیان این سوال که چرا آقا مهدی نیامد، اظهار داشت: من تنها تصویری که می‌توانم از این صحنه برداشت کنم، تصویر غم انگیز حضرت ابوالفضل عباس(ع) در دفاع از مشک بود.
وی افزود: همه‌ی دوستان علاقه من را به آقامهدی می‌دانند. من او را خوب می‌شناختم. فکر می‌کنم بتوانم بگویم چه بر آقا مهدی گذشت. ابوالفضل(ع) علمدار سپاه امام مامور می‌شود برای اهل خیمه آب بیاورد. وقتی آب را از فرات می‌گیرد با عشق و علاقه به سمت خیمه‌ها می‌رود. وقتی او را محاصره می‌کنند تمام تلاشش این بود که مشک حفظ شود. تیر بر چشمانش می‌زنند. تیر بر دستانش می‌زنند. اما حضرت مشک را بر دهان می‌گیرد. وقتی به مشک تیر انداختند حضرت دیگر خجالت می‌کشید به سوی خیمه‌ها برود. آقامهدی هم همین طور شد.
رضایی تصریح کرد: آقامهدی باکری می‌دانست جنگ به بن بست رسیده است و باید در بدر موفق شود و دجله را حفظ کند. آقا مهدی وقتی دید مشک پاره شده است، از این دنیا رفت. در نهایت گلوله‌ای بر پیشانیش نشست و بر زمین افتاد. او را سوار بر قایق می‌کنند تا به این سوی دجله بیاورند اما با اصابت آرپی‌جی به قایقش از دجله به اروند، از اروند به خلیج فارس و از آنجا به ابدیت پیوست.


ادامه مطلب ...
کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه