اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!

  باب اول:عقل به روایت مثنوی معنوی( بخش دوم)

عقل مذموم
مراد از عقل مذموم، عقل جزئی است که اکثر افراد بشر کم و بیش در آن شریک هستند. عقل جزوی وسیلة ادراک و تمیز نفع و ضرر انسان در عالم حسی است و آنچه به ماوراء قلمرو حس تعلق دارد را ادراک نمی‌کنند
.
ویژگی‌های عقل جزیی
عقل جزوی که مولانا گاه از آن تعبیر به عقل کارافزا، عقل بند معقولات، عقل فلسفی، عقل پوست جو، قشر عقل، عقل معاش، عقل مادی، عقل حسابگر و... می کند، محصول ماده می‌باشد .همچنین سایه عقل کل است:

جزو عــقل این از آن عقـل کلــست /جنبش ایـن سایــه زان شاخه گلست
سایـه‌اش فــانی شــــود آخــر درو / پس بــداند سر میـل و جست و جو

عقل جزوی فقط شبح و سایه‌ای از عقل کل است، بدان معنا که عقل جزوی مرتبه‌ی نازله‌ای از عقل کلی است و عقل کلی کمال مرتبه عقل جزوی به شمار می‌آید آن‌چه که مسلم است عقل جزئی در مرتبه‌ای پایین تر از عقل کلی قرار دارد و این در ابیات فراوانی به وضوح دیده می‌شود:

آن خـطا دیــدن زضعـف عقل اوست / عقل‌کل مغز است‌و عقل‌ما چو پوست
عــقل‌جــزوی عقل را بـد نــام کرد /کــام دنیــا مــرد را بــی‌کـام کرد

آن زصـیدی حسن صیــادی بـدیــد / ویـن زصیــادی غــم صیدی کشید

مولانا عقل جزوی را به لاشخور تشبیه می‌کند که نه پروازی تیز دارد و نه به صیدهای عالی توجه دارد.
عـقل جــزوی کـرگس آمد ای مـقل / پـــر او با جیــفه خــواری متـصل

عقل جزوی عشق را درک نمی‌کند

عاشق از خــود چون غذا یابـد رحیق /عـقل آن جا گـم شود، گـم ای رفیق

عـقل جـزوی عــشق را منـــکر بود / گــر چـه بنماید که صاحب سر بود
عقل‌چون‌شحنه‌ست چون سلطان رسیـد / شـحنه‌ی بــیچاره در کنجــی خزید

عقـل، سایــه حــق بود، حـق آفتاب/  سایه را بـــا آفتــاب او چــ تـاب
پـس چه بــاشد عشق؟ دریــای عدم /در شکـسته عـقل را آن جـــا قـدم

نیست از عــاشق کســی دیــوانه تر /عــقل از سـودای او کوراست و کر

عقل در شرحـش چو خر درگل بخفت/ شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

مولانا عقل جزوی را هم چون عقل معاش دانسته و حاکم کردن مطلق آن را بر وجود آدمی مورد مذمت قرار می‌دهد:
هم مزاج خر شدست این عقــل پست / فکرش‌این‌که چون علف آرد به‌دست

عقل اسیـر است و همـی خواهد زحق/ روزی بـی رنج و نــعمت بــر طبق
عقل بحثی که شانی از شئون عقل جزئی است، نمی‌تواند مسائل مربوط به حال و جان را درک کند.
عقل بحـثی گـوید این دور است و گو / بــی زتاویــلی محــالی کـــم شنو
قطـب گـوید مر تو را ای سست حال/ آن چـه فـوق حــال‌تست آید محال

از دیگر خصوصیات عقل جزئی این است که قابل تعلیم و فهم است ولی بدون استاد نمی تواند و همچنین عقلی نیست که استخراج‌گر باشد، اما با این حال می‌تواند دریافت‌های وحیانی را که ریشه علومی مانند نجوم وطب می‌باشد، را گسترش دهد.

ایـن نجــوم وطب وحــی انبــیاست /عـقل‌و حس‌را سوی بی‌سو ره کجاست

عـقل جــزوی عــقل استخراج نیست/ جــز پــذیرای فــن و محتاج نیست

قابــل تعلـــیم و فهمست ایـن خـرد /لیــک صاحـب وحــی تعلیمش دهد

جــمله حــرفت‌ها یقیـن از وحی بود / اول او لیـک عـــقــل آن را فــزود

هیــچ حــرفت را ببــین کین عقل ما / تانــد او آمــوختـــن بــــی‌اوستا

 این عقل فقط با عالم اسباب و علل و قوانین ظاهری طبیعت سروکار دارد.

این سبــب را مــحرم آمد عقـــل ها / و آن سبــب ها راست مـــحرم انبیا

بحث عقل و حـس اثر دان یا سبـب / بحـث جــانی یا عجب یا بوالعجب

پس یقیــن در عقـل هـر داننده هست / ایـن‌که با جنــبنده جنــباننده هست

در پرداختن به مسائل لاهوتی و عالم بالا نارسا است
عــقــل چون جبرئــیل گوبـد احمدا / گـر یکــی گامـی نـــهم سوزد مرا

تو مـــرا بگــذار زین پس پیش‌ران / حد مـن ایــن بود، ای سلطان جان

 به همین خاطر است که مغلوب هوی رهزن است.
عقـــل تو دستــور و مغلوب هواست / در وجـــودت رهـزنی راه خداست
عقل جزئی در محدوده‌ی خود دارای اهمیت می‌‌باشد، چرا که عقل جزوی ظلمت محض نیست، بلکه همچون برق آسمان گه‌گاه می‌درخشد و منطقه‌ای را روشن می‌کند اما درخشش آن زود به زوال ‌می‌رود و ‌کسی نمی‌تواند در نور آن مسافت‌های طولانی را در نوردد.

عقـل جـزوی همچو برقست و درخش /در درخشی کی توان شد سوی وخش

 نیست نــور بــــرق بهــر رهبــری / بلـکه امـرست ابـــر را که می گری

 بــرق عقـــل ما بــرای گریـه است / تـا بگـرید نیستی در شـــوق هست

عقل جزوی دچار آفت وهم وگمان است به همین خاطر است که نباید به عقل جزئی اعتماد کرد بلکه باید از عقل کلی مدد گرفت.

عقل جزوی آفتش وهــم است وظـن / زانــکه در ظلمــات شد او را وطن

عقــل جــزوی را وزیــر خود مگیر / عقـل کل را سـاز ای سلــطان وزیر

مولانا در تشبیه‌ای زیبا به ما می‌گوید: که همچون کنعان فرزند نوح نباشیم که از عقل کل دوری جست بلکه عقل جزئی خود را باید به پیش پای عقل کل این زمان یا عشق دوست قربانی کنیم.

عــقل قربــانی کن به پیـش مصطفی / حسبــــی الله گــــو که الله ام کفی

همچــو کنعــان سر زکشتی وامـکش / کـه غـــرورش داد نفـــس زیرکش
عقـل را قربــان کن اندر عشق دوست / عقل‌ها بــاری از آن سویست کوست

مولانا و محدودیت عقل
حداقل در سه زمینه عقل نظری از جانب اهل عرفان خصوصا مولانا، مذموم شمرده و محکوم می‌شود
۱ـ مورد اول آن‌جاست که، ادعای انحصار طریق معرفت نماید و خود را یگانه ابزار دستیابی به حقیقت بداند در این‌جاست که پای استدلالیان چوبین می‌شود و بین عقل و عشق و حیطه دریافت این دو تقابل می‌افتد
پای استدلالیـــان چوبیـــــن بـــود / پـای چوبیـــن سخت بی‌تمکین بود
عقل‌گوید:شش‌جهت‌حدست‌وبیرون‌راه‌نیست عشق‌گوید:راه‌هست‌ و رفته‌ام من بارها
۲ـ مورد دوم، مقهوریت عقل در برابر خیال است، که عارفان آن‌را از مهم‌ترین موانع سیر وسلوک دانسته‌اند.
غــرق گشته عقــــل‌های چون جبال / در ضــلال وهــم و گــرداب خیال

قبله عـــارف بـــود نـــور وصـال/  قبـله عقــل مفـــلسسف شد خیال

۳ـ مورد سوم، هنگامی است که شخص در مرتبه عیان«شهود و رویت قلبی» باشد یا بتواند در آن مرحله متعالی قرار گیرد، اما خبر عقل را جانشین مشاههده قلب کند، در این حالت که نوعی عقب‌گرد از عین‌الیقین به علم‌الیقین محسوب می‌شود باز تمسک به عقل نزد عارفان مذموم تلقی می‌گردد.

جـــز به مصنـــوعی‌ندیدی صـانعی / بــر قیـــاس اقتـــرانـــی قانـعـی
می‌فـــزاید در وسایــــط فـلسفــی / از دلایـل بـــاز بـــر عکسش صفی

 این گریـــزد از دلیــل و از حجیـب/  از پــی مدلـول سر بـــرده به جیب

گر دخـــان او را دلیل آتـــش است / بی‌د‌خان مارا در آن‌آتش خوش است

با توجه به ابیات متعدد در مثنوی، به این نتیجه می‌رسیم: آن‌جا که مولانا عقل را تضعیف نموده ، آن‌را به کلی از درجه اعتبار ساقط کرده است، منظور عقل جزئی می‌باشدکه می‌خواهد با وسایل معمولی خود تمام مسایل هستی را حل و فصل کند، از آن جهت که وسیله‌ای غیر از زمان و مکان و کمیت و کیفیت ندارد، و به عبارت روشن تر عقل با وسایلی کار می‌کند که آن وسایل از همین جهان مادی و با همین حواس محدود به دست آمده است، به همین جهت است که عقل را محکوم می‌کند.مولانا با همین ملاک دل و حتی جان را نیز محکوم می‌کند و از درجه اعتبار واقعی ساقط می‌نماید، پس آن‌جا که عقل را تحقیر می‌کند مواردی است که انسان به نام عقل یک فعالیت درونی انجام می‌دهد که وسایل طبیعی‌اش همان مفاهیم و موضوعات معمولی است که فقط در رویارویی طبیعت می‌تواند صادق بوده باشد. ولی آن‌گاه که عقل را به عالی‌ترین درجه ارتقا می‌دهد موقعی است که برای عقل مفهومی در نظر می‌گیرد که تقریبا تمام شخصیت ملکوتی انسانی می‌باشد.

تهیه و ارسال توسط: بینام

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه