اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!

باب دوم: عشق به روایت مثنوی معنوی (بخش اول)

گفته‌اند کل مثنوی را در نی نامه یعنی هجده بیت اول مثنوی می‌توان خلاصه کرد و اگر بخواهیم این هجده بیت و یا به عبارتی؛ کل مثنوی را خلاصه کنیم و عصاره آن را در جان کلمه بریزیم بی‌شک چیزی برازنده‌تر از «مفهوم عشق » نخواهیم یافت .حضرت خواجه عبدالله انصاری پیر هرات چنین می‌فرماید: « عشق دردی است که او را دوا نیست و کار عشق هرگز به دعا نیست. عاشق هم آتش است هم آب و هم ظلمت است و هم آفتاب»

شیخ بهایی در تعریف عشق می‌گوید: «عشق یک مفهوم مشکّک و دارای وسعت و کلیت و عموم و شمول است که لازمه بیان کلیه انواع و اقسام و مراتب آن و تعیین و تبیین و ویژگی‌های هر یک از این‌ها، اگر از دست کسی برآید، آن است که مثنوی هفتاد من شود».

در شعر مولوی ، عشق در دو چهره کاملاً متمایز جلوه می‌کند :
اوّل : عشق مجازی یا ظاهری و جسمانی و غیر حقیقی که موقتی است و زود گذر و عامل و انگیزه آن چیزی جز (( انفجار عقده جنسی یا گره خوردن بی نهایت آن نیست )). نمونه بارز آن، فرجام داستان زرگر و کنیزکی است که سرگذشت آنان را مولانا در دفتر اوّل مثنوی خود بیان داشته است .

چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد/ انـدک انـدک در دل او سرد شد
عشق‌هایی کـز پـی رنگـی بـود/  عشـق نبــود عـاقبت ننگی بود
دوم: عشـق یا عشـق حقیقی که غزلیّات و اشعار عارفانه ، تجلیّات آن است و به تعبیر اقبال لاهوری :
عشـق است که در جانت هر کیفیّت انگیزد/  از تاب و تب رومی تا حیرت فارابی
که عشق حقیقی بر خلاف عشق مجازی که برانگیخته از هوای نفسانی و ارضا کننده لذات عارضی است ، حاصل رشد فکری و کمال جویی انسان بوده که با تکامل قدرت و شعور و گسترش جهان بینی او جلوه‌های مختلفی پیدا می‌کند.

عشق جان مرده را می‌جان کند/ جان که فانی بود جاویدان کند

از نظر مولوی آدمی برای غلبه حقیقی بر دردِ تشویش و ملالت در زندگی‌اش تنها یک راه دارد :‌ رسیدن به زندگی اصیل، پیدا کردن راهی به سوی آن منزل ازلی و دوباره به دریا پیوستن؛ چنین سفری ست که آرامش و شادی حقیقی را برای روح ما به ارمغان می‌آورد..اما کدامین راه به سوی آن دریا می‌رود؟ روح آدمی چگونه می‌تواند روزگار وصل خویش را بازجوید؟ مولوی اعتقاد دارد تا هنگامی که مهم‌ترین مانع چنین بازگشتی را نشناخته‌ایم نمی‌توانیم به این سوال پاسخ دهیم. اما به راستی چیست که از اتحاد دوباره ما با آن دریا و غلبه بر فراق جلوگیری می‌کند؟ پاسخ مولانا ساده و روشن است: مانع، «خودِ» آدمی ست، .” پیام مولانا روشن است: اگر خواهان وصال معشوق هستی، باید از «خود»ات رها شوی.
از دیدگاه مولوی تنها راه چنین تغییر و تبدیلی راه عشق است. مولوی عشق را “طبیب جمله علت‌های ما” می‌نامد و مهم‌تر از آن، «عشق» را علاج خودبینی و تکبر، که در نگاه او منشأ تمام بدی‌ها هستند، می‌داند. او قویاً ما را به عاشق شدن ترغیب می‌کند:

عمر که بی‌عشق رفت، هیچ حسابش مگیر/  آبِ حیات است عشق، در دل و جانش پریر
هر که به جز عاشقان  ماهیِ بی‌آب دان /  مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر

بترین مرگ‌ها بی‌عشقی است/  بر چه می‌لرزد صدف؟ بر گوهرش

هر که را نبض عشق می‌نجهد /گر فلاطون بود تواَش خر گیر

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو  /  وندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن /  وانگه بیا با عاشقان همخانه شو همخانه شو

اما چرا عشق "طبیب جمله علت‌های ما" است؟ از نظر مولانا قدرت جادویی عشق، توانایی آن در تغییر حدود و مرزهای «خود» است. آدمی قبل از این که عاشق شود، دانسته یا نادانسته، خودش را مرکز جهان می‌پندارد، اما به محض این که عاشق می‌شود ساختار «خود»اش متحول می‌شود. برای تشکیل پیوند عشق، باید در مقابل دیگری گشاده بود و در صورت لزوم خود را برای محبوب فدا نمود. و همین گشایش و گشودگی مرزهای «خود» آدمی را دگرگون می‌کند و مرکز وجود آدمی را از «خود» به «معشوق» تغییر می‌دهد.

از نظرمولانا اگر کسی به راز و رمز عشق آگاه شود به رموز حضرت حق آگاه می‌شود:
علت عاشق ز علت‌ها جـــداست/ عشق اسطرلاب اســـرار خداست
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است/ عاقبت مــا را بدان سر رهبر است
هر چه گویم عشق را شرح و بیـــان/ چون به عشق آیم خجل باشم از آن
معشوق حقیقی صورتی را که ما می‌شناسیم ندارد :
آنچه معشوق است صورت نیست آن/ خواه عشق این جهان، خواه آن جهان

آنچه بر صورت, تو عاشق گشته‌ای / چون برون شد جان چرایش هشته ای
مولانا به ما می‌آموزد که عاشق شادترین موجود هستی است . او هرگز از هیچ چیز دلگیر نمی‌شود .او به زیبایی دریافته است که آدمی معشوق خداوند است و عشق ، نخست از آن سر بوده است و سپس ما آن درس را آموختیم . این موضوع را از لحن خاص مولانا که خدا را رفیق خود می‌داند هویدا است . در جایی می‌فرماید :
آمده‌ام که تا به خود گوش کشان کشانمت / بی دل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت
آمده‌ام بهار خوش ، پیش تو ای درخت گل / تا که کنار گیرمت ، خوش خوش و مِی فشانمت

عشق مولانا آن چنان عینی است که به ارتباط ملموس میان دو انسان تشبیه می‌شود:

تلخی نکــند شیـــرین ذقنم / خــالی نکــند از مِــی دهنم
عــریان کندم هــر صبحدمی / گوید کــه بیا مــن جامه کنم

عشق مولانا منحصر به فرد است.
چون مولانا از میان جاده عشق‌های زمینی عبور کرد و در عشق خداوند غرق شد، برای انسان امروز که نیازمند عشق عمیق و زیبا است ، عشق مولانا کاملاً جذاب است. زیرا عشق مولانا زاهدانه نیست بلکه کاملاً عارفانه است و مولانا شاعری است که به راحتی اجازه عاشق شدن می‌دهد.
دستورالعمل‌های مولانا بسیار ساده و در عین حال دشوار است :
اگر تو عاشــــقی غم را رها کـن /  عروسی بیــن و ماتم را رها کن
چو آدم توبه کن، وارو به جـــنت /  چــــه و زندان آدم را رها کن
مولانا برای رسیدن به عشق حقیقی راه حلی پیشنهاد می‌کند . او معتقد است که برای درک آن لذت‌های حقیقی باید کوچک‌ترین وسوسه‌های منفی درون را و دم سرد دیگران را که پیوسته جان پاک ما را تیره می‌کند، خاموش کنیم .
رو سینه را چون سینه‌ها  / هفت آب شو از کینه‌ها

وانگه شراب عشق را   /  پیمانه شو  پیمانه شو

مولانا می‌گوید در راه "عشق"، "عقل" قاصر و ناقص و همچون خری است که در گل می‌ماند.

عقل در شرحش چو خر در گل بخفت / شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

تشابه مولانا با دیگر متصوفین در این است: به عقیده متصوفین یا صوفیان عقل تنها تا قسمتی از راه می‌تواند راهنما باشد، طی مدارج بالا فقط با " عشق" میسر است. از همین رو نیز سلاح آنان که طریق "حق و حقیقت" برمی گزینند بیش از عقل و فلسفه، " عشق" است. مولانا در این باب نیز می‌گوید: عقل هر راهی را بداند، راه عشق را نمی‌داند." در شعر دیگری نیز با شور این طور می‌گوید: " ای عقل دست از من بشوی که من به مجنون رسیده ام" .

و بالاخره شیخ صوفی آنکه گرفتار عشق نشده است را به مرغی بی بال تشبیه کرده چنین می گوید:

هرکه را جامه ز عشقی چاک شد / او ز حرص و جمله عیبی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما /  ای طبیب جمله علت‌های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما /  ای تو افلاطون و جالینوس ما

انسان به هر کس و هر آنچه که عشق بورزد، آن عشق هستی واقعی اوست.

می‌گویند مولانا را می‌توان با عشق درک کرد. عقل در این خصوص ناکافی می‌ماند و دست یابی به آن از طریق عقل ممکن نخواهد بود. برای درک مرتبه مولانا نه با عقل و منطق بلکه از طریق احساس و دل باید عمل نمود که دست یابی به این هدف نیز کاریست دشوار. چنانکه مولانا شناس جیمز وینستون مو ریس به شکلی اغراق آمیز می گوید: هر چه قدر که درجه روشن فکریمان کمتر باشد بیشتر خواهیم توانست مولانا را درک نماییم.  
برخی از انسان‌ها پنبه در گوش کرده‌اند تا حقایق را نشنوند.
گوش بعضی زین تعالوها کر است /  هر ستوری را صطبلی دیگر است

منهزم گردند بعضی زین ندا /  هست هر اسبی طویله او جدا

نفس مهم‌ترین دشمن مسیر پرواز روح تلقی می‌شود.
این جهان زندان و ما زندانیان/  حرفه کن زندان و خود را وارهان
با سگان بگذار این مردار را /  خرد بشکن شیشه پندار را

این عشق کلاس و درس ندارد و با روش‌های معمول و مرسوم به دست نمی‌آید.
ای بی خبر از سوخته و سوختنی /  عشق آمدنی بود نه آموختنی

حدیث عشق بگفتن نمی‌توان آموخت /  مگر کسی که بود در طبیعتش مجعول
هزار گونه ادب جان زعشق آموزد/  که آن ادب نتوان یافتن به مکتب‌ها
پس در نهایت این عشق چیست؟ مولانا در ابتدا می‌گوید این عشق اصیل با عشق‌های مادی و غیرواقعی متفاوت است و اگر تو ای انسان راضی به عشق زمینی شوی، عاقبتی جز سیه بختی و تیره روزی نداری.
عشق‌هایی کز پی رنگی بود/ عشق نبود، عاقبت ننگی بود

نگاه مولوی به عشق ورزی عامه :

البته مولانا عشق عامه را به کلی منکر نمی‌شود و معتقد است اگر متکی بر صدق و راستی باشد، قدرت بیکرانی دارد.
تلخ، از شیرین لبان خوش می‌شود / خار، از گلزار دلکش می‌شود
ای بسا از نازنینان، خارکش /  بر امید گل عذاری ماه وش
ای بسا حمال، گشته پشت ریش /  از برای دلبر مه روی خویش
کرده آهنگر جمال خود سیاه /  تا که شب آید، ببوسد روی ماه
این قدرت عشق مجازی گاهی سحرانگیز است  :
آن چنان که مادر دل برده‌ای /  پیش گور بچه‌ی نو مرده‌ای
رازها گوید به جد و اجتهاد /  می‌نماید زنده او را، آن جماد
مولانا با تفسیر عشق مجازی، دشواری راه عشق الهی را گوشزد می‌نماید.
ای دل، اندر عاشقی، تو نام نیکو ترک کن/  کابتدای عشق رسوایی و بدنامی ست آن

اندرون بحر عشقش، جامه جان زحمتست / نام و نان جستن، به عشق اندر، دلا، خامی ست آن
عشق عامه خلق، خود، این خاصیت دارد، دلا / خاصه این عشقی که زان مجلس سامی ست آن

پیکار عقل و عشق ادبیات عرفانی با پیکار عقل و عشق گره خورده و عرفا که اکثراً زمانی سیر عقلانیت را طی کرده‌اند معتقدند کمیت عقل لنگ است و آدمی را به سر منزل مقصود نمی‌رساند و جز سرگردانی و حیرانی حاصلی به بار نمی‌آورد. عاقلی ساحت خوف و احتیاط و عدم اقدام و دست به عصا بودن است، در حالی که وادی عشق، وادی جرأت و عدم احتیاط و اقدام گستاخانه و خلاصه مرد کار بودن است.دکتر الکسیس کارل در این باره می‌گوید: «عقل خلاق علم و فلسفه است و هنگامی که متعادل باشد راهنمای خوبیست، ولی به ما حس زندگی و قدرت زیستن نمی‌بخشد و جزو یکی از فعالیت‌های روانی نیست. اگر به تنهایی رشد کند و همراه با احساس نباشد افراد را از یکدیگر دور و از انسانیت خارج می‌کند. منطق به تنهایی برای اتحاد افراد کافی نیست و نمی‌تواند مهر بورزد و کینه بتوزد. احساس مستقیم‌تر از عقل، حقیقت را درک می‌کند. عقل به زندگی خارجی نظر دارد و عشق برعکس به زندگی درونی می‌پردازد. الکسیس کارل در ادامه می‌افزاید: «آنچه آدمی را به اوج سرنوشتش می‌رساند احساسات است نه عقل... روان به وسیله رنج و شوق بیشتر تعالی می‌پذیرد تا به کمک عقل و در این سیر در جایی عقل را که بار گرانی شده است به پشت سر می‌گذارد و به جوهره روان که عشق است منحصر می‌گردد و فقط در میان شب عقل از زمان و مکان می‌گذرد و به کیفیتی که حتی عرفای بزرگ نیز نتوانسته اند آن را توصیف کنند به «جوهره وصف ناپذیر اشیاء» می‌پیوندد.

عقل مصلحت اندیش و عشق سرکش
مولانا عقل را یک نیروی محافظه کارانه و عشق را یک نیروی انقلابی معرفی می‌کند. عشق برخلاف عقل محافظه کار و همواره نیرویش در فوران است و می‌خواهد از خود بیرون بیاید، چه در ذات حق که می‌خواهد تجلی کند و چه در مخلوق که می‌خواهد به سوی خالق پرواز کند.
هست عاقل، هر زمانی در غم پیدا شدن / هست عاشق، هر زمانی بیخود شیدا شدن
عاقلان، از غرقه گشتن بر گریز و بر حذر /  عاشقان را، کار و پیشه، غرقه‌ی دریا شدن
عاقلان را راحت از راحت رسانیدن بود /  عاشقان را ننگ باشد، بند راحت‌ها شدن!
مستی و شور عشق در نگاه ظریف مولانا عبور از مرزهای عقلانیت و رسیدن به مرتبه تعالی و تقدس است.
مرغ دلم باز پریدن گرفت /  طوطی جان، قند چریدن گرفت
اشتر دیوانه سرمست من /  سلسله عقل دریدن گرفت
جرعه آن باده بی زینهار /  بر سر و بر دیده، دویدن گرفت!
عشق، چو دل را به سوی خویش خواند /  دل، زهمه خلق، رمیدن گرفت

 ادامه دارد  ...

                          تهیه و ارسال شده توسط: بینام  

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه