اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ٢٩ فروردین ۱۳٩٠

دوستانی که من رو از نزدیک میشناسن میدونن که آدم معتقدی هستم... ولی در عین پایبندی به اعتقادات مذهبی، سرسختانه با خرافه پرستی و غوطه ور شدن در موهوماتی  که به نام دین بر باورهای مردم تحمیل شده، مخالفم... من چه به لحاظ عقیدتی و چه به لحاظ نوع تفکرات اجتماعی و سیاسی، مخالف مدعیان " هاله نور" و استفاده های ابزاری و عوامفریبانه از اعتقادات پاک و بی آلایش این ملتم، چرا که معتقدم چنان مدعیانی یا فریبکارند یا به طــــرز ترحم برانگیزی متوهّم!...
با این مقدمه و با توجه به اینکه در ایام فاطمیه قرار داریم، بنا دارم تا در این پست بازهم به ذکر خاطره ای از سالهای نه چندان دورپرداخته و نتیجه گیری از این پست رو به شما دوستان فرهیخته و صمیمی این وبلاگ بسپارم...

حدودای سال ٨٠ بود و من در پروژه ایستگاه شماره یک، در طرح آبرسانی زابل - زاهدان مسئولیت داشتم. یک پروژه ملی که اهمیت بسیاری چه به لحاظ استراتژیک و چه به لحاظ توسعه و مسائل اجتماعی داشت*... مدتها بود که بطور شبانه روزی کار میکردیم تا پروژه بموقع و توسط رئیس جمهور وقت، افتتاح بشه و مردم خوب زاهدان از نعمت آب آشامیدنی در شیرهای آب شهرشون برخوردار بشن... چند روزی بود که خونه نرفته بودم و بدلیل انجام پمپاژ آزمایشی بصورت یکسره در کارگاه بودم... البته برادر ته تغاریم از ارومیه به زابل اومده بود و از این بابت هم، زیاد نگران تنهایی همسر مهربانم نبودم!... ماه رمضون بود و با وجود شرایط سخت کاری؛ من و بیشتر بچه ها در کارگاه، روزه بودیم، و البته تشنگی، زیاد اذیتمون میکرد... بنا رو براین گذاشته بودم که فقط روز بیست و یکم رمضان، کارگاه رو تعطیل کنیم...
شب بیستم رمضان، بعد از چند روز دوری از خانه و خانواده، در کنار همسر و برادرم، توی خونه خودمون بودم... بعد از افطار کمی صحبت کردیم و من بدلیل خستگی، زودتر از بقیه خوابیدم! از شما چه پنهون بنا داشتم بعد از سحری تا لنگ ظهر بخوابم!... دم دمای صبح بود که یک دردی رو در ناحیه پشتم احساس کردم. گفتم شاید یک دل درد یا دل پیچه معمولیه شایدم قولنج شدم!... ولی به تدریج دردم زیادتر میشد... پا شدم و کمی توی خونه و حیاط راه رفتم... دردم لحظه به لحظه زیادتر میشد!... درد، کم کم تمام بدنم رو گرفت! دیگه نمیدونستم دقیقاً کجای بدنم درد میکنه؟!... واقعاً وحشتناک بود! اشکم در اومد و کم کم تبدیل به هق هق و ناله شد... همسرم از صدای من سراسیمه بیدار شد و وحشت زده منو نگاه میکرد! برادرم هم همینطور... از من سؤال میکردند ولی من نای حرف زدن نداشتم!... گریه امانم نمی داد... یقین کرده بودند که درد وحشتناکی دارم آخه هردوشون میدونستن که من آدم متحملی هستم و به این راحتی اشکم در نمیاد!... همسرم به سرعت رفت سراغ همسایه ( که منزل مدیرمون بود) و اونا رو از خواب بیدار کرد... تا مدیرمون بیدار بشه و ماشین رو روشن بکنه، به زحمت و با کمک همسرم تونستم فقط شلوارم رو عوض کنم... مدیرمون هم از دیدن حال و روز من بهت زده شده بود... بدبختی این بود که هیچکس نمیتونست حدس بزنه که چه مرگمه؟... گاهی دونستن و یا حدس زدن دلیل یک پدیده ای میتونه کمی شدت درد رو التیام بده ولی در این مورد، ترس ناشی از این علامت سؤالِ بزرگ، دردم رو چند برابر میکرد!... سوار ماشین شدیم و به سمت نزدیکترین بیمارستان حرکت کردیم... من همچنان از شدت درد و بیچارگی به خودم میپیچیدم؛ اشک میریختم و آرام مینالیدم... به نزدیکترین درمانگاه رسیدیم... وقتی با یک قفل بزرگ که به زنجیر در آویخته شده بود مواجه شدم، دنیا جلوی چشمم تیره و تار شد... آخه تا بیمارستان بعدی حداقل نیمساعت راه بود و یقین داشتم که این درد به من امان نخواهد داد... مرگ رو جلوی چشام می دیدم ... بیتی از سعدی(علیه الرحمه) همون لحظه توی ذهنم تداعی شد :
« در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن 
    من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود»
... خاطرات خوب و بد زندگیم، توی یک لحظه، همه از جلوی چشام رژه رفتند... اینکه همسرم بعد از من چه خواهد کرد؟... و پدر و مادرم  به چه حالی به سراغم خواهند آمد!... آهسته و زیر لب، شهادتین رو خوندم... سرم رو، روی زانوی همسرم گذاشتم و با قلبی شکسته و تنی پر درد از ته دل گفتم : « یا فاطمه زهرا »...
دردم به یکباره متوقف شد!  باور میکنید؟ به محض جاری شدن ذکر « یا فاطمه» بر لبانم، انگار که اصلاً دردی نداشتم!...
... به بیمارستان رسیدیم... پزشکان دستور تزریق آمپول مُرفین دادند و من ته دلم میخندیدم! مُرفین؟! برای کدوم درد؟!... آزمایش و سونوگرافی و رادیولوژی؛ نتیجه اینکه سنگ کلیه دفع کرده بودم و عمل دفع سنگ ، درست در همون لحظه ی توسل و استمدادم از یاس بانــــــــو؛ فاطمه زهرا(س)؛ اتفاق افتاده بود!...
... بعدها در دفعات متعدد، این درد با شدت کمتر به سراغم اومد ولی ترس و واهمه ای نداشتم چون دلیلش رو میدونستم و قبول کرده بودم که حرکت اون سنگِ خیلی کوچولو در بافت کلیه و خراشیدن اون،  درد مهلکی ایجاد میکنه...
... دو روز بعد ؛ سر حال و قبراق دوباره سر کارم بودم!  ولی ادامه  اون ماه رمضون رو نتونستم روزه بگیرم!...

-----------------------------------------------------------------
پی نوشت:
* قبلاً اطلاعات نسبتاً کاملی رو در پست " نکونام " در خصوص این پروژه باستحضار دوستان رسونده بودم. اگه مایل باشید میتونید با مراجعه به آدرس زیر، اون پست رو مجدداً مطالعه بفرمایید:
http://kshafirn.persianblog.ir/post/35

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه