اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ۸ خرداد ۱۳٩٠

جاتون خالی آخر هفته ی قبل، به همراه همسر و فرزندم؛ در جشن قرعه کشی یکی از مؤسساتِ تجاری، دعوت بودیم . درسته که در قرعه کشی؛ (طبق معمول)، چیزی نصیب ما نشد ولی به هرحال ساعاتی به تفریح گذشت و اندکی از خستگی کارهای هفته کاسته شد!...
در ردیف جلوی ما؛ خانواده ای نشسته بودند که دو فرزند دختر داشتند. مادر خانواده، دختر کوچکتر رو (که در حدود 3 سال داشت) بغل کرده بود و نوازش میکرد. خانوم و آقا هم بنظر میومد با هم قهرباشند چون در تمام طول مراسم، نه تنها با هم صحبتی نکردند حتی غلط نکنم به هم یک نیم نگاه هم نکردند!  دختر دوم خونواده که حداکثر 2 سال از اولی بزرگتر بنظر میرسید  روی صندلی مابینِ پدر و مادرش نشسته بود . دختره در این اوضاع و احوال، برای جلب توجه و محبت والدینش بطور تصنعی و با صدای بلند سرفه میکرد  و البته همچنــــــان مورد بی توجهی خانواده ش بود. دلم برای دختره خیلی سوخت. اونقدر الکی سرفه کرد که فکر کنم آخر کار واقعاً دچار سرفه و ناراحتی تنفسی شد ولی دریغ از حتی یک نیم نگاه مهربانانه و توجه و نوازش از سوی والدین... با خودم فکر میکردم واقعاً چه کسی نیاز به " تربیت" داره؟ دختره یا پدر و مادرش؟!!...

گاهی از خودم میپرسم فارغ از نقش پر اهمیتی که همسرم در تربیت پسرم داره، من چه نقشی در اینمورد باید ایفا بکنم و اصولاً  آیا کار و وظیفه ای سخت تر و مهم تر از وظیفه ی تربیت صحیح فرزندم بر عهده دارم؟... چقدر در انجام این وظیفه موفق هستم و تا چه حد دچار خطا و اشتباه شده ام؟... مگه نه اینکه رفتارهای فرزند من در جامعه ی فردا، متأثر از نحوه تربیتش در دوران کودکی خواهد بود؟... جامعه شناسان اعتقاد دارند که تمام کنشها و واکنشهای افراد در اجتماع ، منبعث از محیط تربیتشون در دوران کودکی و نوجوانیه و شخصیت واقعی افراد از همین روزهای کودکی شکل میگیره و پرورش پیدا میکنه... اینجاست که فقط گوشه ای از این مسئولیت بسیار سنگین برام آشکار میشه و فهرست تمام کارها و روشهای اشتباهی که در اینخصوص از من سر میزنه، جلوی چشام رژه میره! بدبختانه یکی دو تا هم نیستند:

  • گاهی وقتی پسرم سرفه میکنه، با غضب بهش نگاه میکنم و میگم:« بازهم آب خنک از تو یخچال خوردی؟» یا « بازم بعد از بازی عرق کردی و رفتی بستنی خوردی؟» و یا «...». طفلک "بردیا"(پسرم) خیلی سعی میکنه جلوی سرفه کردنش رو پیش من بگیره و این خودش ممکنه موجب تشدید سرفه هاش بشه!... چه خوبه که وقتی سرفه میکنه، یک دستمال بهش بدم و چیزی نگم . اون تذکرات قبلی رو نگه دارم و به وقتش یعنی موقع خوردن آب خنک یا بستنی، یادآوری کنم.
  • گاهی پیش میاد با پسرم سری به فروشگاههای بزرگ زنجیره ای ( مثل رفاه ) میزنیم تا خرید کنیم... چه خوبه وقتی کارمون تموم شد و میخوایم از فروشگاه خارج بشیم بجای اینکه بچه رو (که علاقه ای به ترک محل نداره) کشون کشون بیرون ببرم و یا بهش برای بیرون رفتن شرط بذارم و قول و رشوه بدم، خیلی جدی بهش بگم:« پسرم! من راه خروج رو پیدا نمیکنم، ممکنه کمکم کنی؟»... باور کنید در عرض ایکی ثانیه، راه خروجی رو نشونم میده و قبل از من از فروشگاه میزنه بیرون!
  • ...

تعداد این موارد زیاده و روم نمیشه همشو اینجا بگم! ... 
بیایید بخونیم و قضاوت کنیم؛ در خصوص موارد روزمره زیر که برای هر یک از ما ممکنه پیش بیاد کدوم روش بهتره؟ ... آیا در عمل هم به این انتخاب  خودمون پایبندیم؟ ... معلومه که کدوم بهتره و کدوم بدتر! مهم عمل کردنِ درسته! خصوصاً مواقعیکه عصبانی هستیم:

    • بچه ی B زمین خورده... بلند می‌شه و به بازی ادامه می‌ده...
      بچه ی A زمین خورده‌...مادر توی سر خودش می‌زنه و "یا ابالفضل" می‌گه تا اگه بچه چیزیش هم نشده باشه از ترسِ جیغ و دادِ مامانش، زَهره تَرَک بشه!... مادر بچه رو بلند می‌کنه و مثل جارو می‌تکونه... بچه می‌ترسه و جیغ می‌کشه. مادرهنوز داره تو سرش میزنه... هر دو بطور مفصّل هوار می‌کشند. بعد بچه می‌ره تا دوباره بازی کنه. مادرهم اطرافو نگاه میکنه و آیینه رو درمیاره
      تا آرایش و سر و وضعش رو کنترل کنه.
    • خانواده A میخوان با ماشین خودشون برن بیرون... بچه A میپره و روی صندلی جلوی ماشین، جلوس میکنه ... مادر داد میزنه:« اونجا جای منه! بیا برو عقب بشین» ... پدر میگه: « حالا ایندفعه رو بذار بشینه! آسمون که زمین نمیاد!»...
      خانواده B میخوان با ماشین خودشون برن بیرون... بچه ی B خودش میره رو صندلی عقب میشینه ...کمربند ایمنیش رو  می بنده ... قفلِ در عقب ماشین رو هم میزنه. چون بطور منطقی بهش گفته شده که جاش اونجاست و اگه جلو بشینه و یا کمربندشو نبنده، پلیس، جریمه مون میکنه.
    • توی مطب دکتر، حوصله بچه B سر رفته... مادر از کیفش کاغذ و مداد‌رنگی بیرون می‌آره.... بچه مشغول  نقاشی می‌شه... 
      توی مطب دکتر حوصله بچه A سر رفته‌ ... مادر کاغذ و مداد رنگی نداره... یک قبض تلفن از کیفش پیدا میکنه و درمی‌آره. یک خودکاری هم ته کیفش پیدا می‌کنه... اول کلی سعی می‌کنه و خودکار رو به نوک زبونش می‌زنه تا بنویسه!.... بچه دوتا خط می‌کشه. خودکار جوهر نداره و حوصله شو سر میبره... از جاش بلند می‌شه تا دور اتاقِ انتظار مطب، یک چرخی بزنه.... مادر مثل گرامافونی که سوزنش گیر کرده‌باشه، لاینقطع می‌گه: «نرو، نکن، نگو، دست نزن، بیا، حرف نزن،
      آروم باش، ول کن، به پدرت میگم ها...». اعصاب همه خورد شده‌...
    • بچه B در مدرسه دعوا کرده... داستان رو برای مادرش تعریف می‌کنه. مادرگوش می‌ده، اما عکس‌العملی نشون نمی‌ده...
      بچه A در مدرسه دعوا کرده‌... داستان رو برای مادرش تعریف می‌کنه.... مادر درحالیکه تلویزیون نگاه میکنه گوش می‌ده... به بچه می‌گه: «اونا خانواده خوبی نیستن. واسه همین بی‌تربیتن. تو باهاش بازی نکن! ضمناً  تو هم فردا برو محکم بزنش! مگه تو ضعیف و ترسویی؟ منهم فردا مادرش رو ببینم حسابی حالشو میگیرم!»
       
    •   بچه A نق می‌زنه. مادر دعواش می‌کنه... پدر به مادر می‌توپه که بچه رو دعوا نکن... بچه، لگدی حواله پدرش می‌کنه... مادر می‌خنده!... پدر بچه رو دعوا می‌کنه... بچه گریه میکنه... مادر به پدر میگه مگه خودت نگفتی با بچه دعوا نکن! چرا زدیش؟... آخر کار به بچه وعده ی رشوه می‌دن ( مثلاً شکلات)  تا نق نزنه و گریه نکنه!...  بچه سر تعداد شکلاتها چونه میزنه!!...
       بچه B اصولاً زیاد نق نمیزنه!

 

  • بچه  B بستنی می‌خوره. مادرش بهش  دستمال می‌ده تا  دور دهنش رو پاک کنه...
    بچه A بستنی می‌خوره... مادرش دستمال همراش نیست!... دور دهن بچه رو با کف دست یا آستینش پاک می‌کنه.

  • توی خونه ی A از صبح که همه بیدار میشن تا نصف شب که همه میخوابن، تلویزیون روشنه و بچه ی A همه برنامه ها رو اعم از فیلم و سریال و موسیقی و اخبار و فوتبال پیگیری میکنه؛ چه برنامه ها در حد سن و سالش باشند چه نباشند(!) موظفه که همه رو مرور کنه ... "نانا" و "لولا" و " سالوادور" و " آنالیا" و "بفرمایید شام" و "60دقیقه " و ... موقعی هم که مادرش یادش میفته که بچه تکالیف مدرسه رو انجام نداده، اونوقته که جیغ و داد شروع میشه و پدر میتونه "تام و جری" رو زنده و لایو روی صحنه تماشا کنه!...
    توی خونه ی  B  روزی چند ساعت اعضای خونواده به تماشای برنامه های تلویزیونی خاص و مورد علاقه خودشون میشینن. بچه ی B  علاوه بر برنامه های تلویزیونی رده سنی خودش گهگاهی هم  CD  های کارتون و آموزشی میبینه... روزی دو سه ساعت هم کلاً تلویزیون خاموشه و هرکسی  در مورد کار و علاقه خودش مطالعه میکنه یا به اینترنت سر میزنه...
  • ...

جاهای خالی بعدی رو شما پرکنید...  خدا وکیلی  بنظر شما بچه ی A بیشتر به تربیت نیاز داره یا پدر و مادرش؟!... و آیا تربیتی که والدین A انجام میدن مثل " گِــردی بر گــُنبد" نخواهد بود؟...

 

 

 

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه