اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ۱٠ تیر ۱۳٩٠

چهل روز از درگذشت جانسوز چهره محبوب فوتبال کشورمان سپری شد.
چهره ای که با درگذشتش، چند روزی؛ فضای جامعه ی احساسی و قدرشناس ما (که البته قدر رفتگان را بسیار بیشتر از ماندگان میشناسد) در ماتم و اندوه فرو رفت و بسیاری از خبرها تحت الشعاع فقدان جانگداز این ورزشکار محبوب قرار گرفت. شخصیتی دوست داشتنی که واجد شرایط محبوبیت بود: از چهره ای فتوژنیک و جذاب گرفته تا عضویت در تیم ملی و یکی از پرطرفدارترین باشگاههای کشور...

ناصر حجازی در دورانی که پروپاگاندای رسانه ایِ حاکم (دوران پیش از انقلاب)، بدنبال چهره سازی و قهرمان سازی برای سرگرمی ملت بود و ورزشکاران، هنر پیشه ها و خواننده ها در معرض توجه و احساسات پرشور مردم قرار می گرفتند، چهره شد و بدلیل برخورداری از جذابیت فیزیکی و دستیابی به موفقیتهای ورزشی؛ محبوبیتی روزافزون یافت. در کنار این ویژگیها، برخی خصوصیات مردانه و معترضانه اش نیز به افزایش کاریزمای شخصیتیِ او کمک میکرد. از جمله نقل شده که ناصر در مراسمی که قبل از جام جهانی 1978 در دربار شاهنشاهی برگزار میشد؛ از بین دو گزینه ی دستبوسی محمدرضا شاه و نرفتن به مراسم ، دومی را برگزید تا دستبوسی کسی را نکند، حتی اگر آن فرد، شخص اول مملکت باشد!...
در این مقال قصد ندارم به واگویه یعناوین قهرمانی و افتخاراتی که ناصرخان حجازی به آنها رسید بپردازم و البته لزومی هم برای اینکار نمی بینم چراکه در چهل روزِ گذشته، به وفور در این راستا سخنها رفته و مقالات متعددی در جریده ها نگاشته شده است...
در این یادداشت، قصد دارم از منظری دیگر به این موضوع نگاه کنم و در پایان، دیدگاه خود را در مورد یک اختلافِ نظر شخصی، بیان نمایم.
قبلاً در این وبلاگ، و در مطلبی تحت عنوان "کیش"؛ نظر خود را در خصوص "اسطوره سازی" گفته ام و برای سهولت دسترسی شما دوستان صمیمی این پاتوق، قسمتی از پست مورد نظر را (که جنبه ی اجتماعی دارد) ؛ در بخش "ادامه مطلب" تحت عنوان "پاورقی"، بازنویسی میکنم.(پیشنهاد میکنم قبل از مطالعه ی ادامه ی این پست، پاورقی را مطالعه کنید).

 ما ملتی هستیم که بدلایل تاریخی و روانشناختی، احترام "رفتگان"  را بیش از "حاضران" حفظ میکنیم و دوست داریم از مسافران دیار باقی، که مورد علاقه و احترام ما هستند ؛ "قدّیس" بسازیم؛ سپیدِ سپید، بدون حتی یک لکه ی خاکستری! ... بدترین جای کار اینجاست که از این قداستِ ساختگیِ پس از مرگ، بهانه ای میسازیم برای کوبیدن و نابود کردن کسانیکه به هر دلیلی با شخص مورد نظر ما، اختلاف نظر داشته  و یا حتی رقیب  بوده اند! ... از اسطورهای خودمان، دژی مستحکم میسازیم که هیچکس را یارای نزدیک شدن به حریم قدسی آن نیست، مثل جایی مقدس در سرزمین وحی: "قلعه ای در حجاز"!

مرحوم حجازی، رک گو و صریح بود ولی آیا صراحت لهجه، همیشه مترادف با حقیقت گویی است؟ مصاحبه ی هوشمندانه و شجاعانه ی ایشان در بیان واقعیاتِ مشکلات اقتصادی مردم و انتقاد از تورم و اوضاع معیشتی ملت، که در هفته های پایانی عمرشان منتشر شد نشان از صراحت و شجاعت آن مرحوم داشت، شهامتی که ایشان را از خیلی از هم رده های خود متمایز میکند و به عنوان قهرمانی مردمی معرفی مینماید، ولی آیا با استناد به آن قول ِ درست، برحق و شجاعانه؛ میتوان فتوا داد که همه اظهارنظرهایشان صحیح و عاری از اشتباه است؟ آیا درست است که بگوییم قطعاً تمام اتهاماتی که با سوء ظن، به بازیکنان و برخی از همکارانش میزد همه وحی مُنزل بوده و هیچ انتقادی بر این رفتار ایشان نیست؟
شادروان ناصرخان حجازی محبوب همه ی ملت (حتی هواداران تیم رقیب) بود ولی این نباید باعث شود که بر تعدادی از نکات منفی ایشان هم چشم بربندیم و بطرز اغراق آمیزی مجیز گوی او باشیم چرا که این نوع مجیزگویی با روحیه ذاتی خود آن مرحوم، متنافر است.  تندخویی و عصبانیت، توهّم توطئه و بدبینی، غرور و برخی  کاستی های فنی (در امر مربیگری) از جمله اشکالاتی است که به ایشان وارد بوده و هر وجدان منصفی به وجود آنها اذعان خواهد کرد. و البته وجود این ویژگیهای منفی، هیچ تضادی با محبوبیت ایشان ندارد چون محبوبیت و دوست داشته شدن، از برآیند تمام خصایل یک انسان حاصل میشود و وجود چند نکته ی منفی در خصیصه های فردی یک اسطوره،  نه تنها نافی ویژگیهای مثبت و خصوصیات محبوبیت افزای او نیست بلکه کاملاً عادی و طبیعی و مطابق با واقعیتی غیر افسانه ای است...

در پایان، روی سخنم با تعدادی از دوستداران افراطی و (متأسفانه) تعدادی از اعضای محترم خانواده ی آن "بزرگِ ماندنی" است:
لطفاً با اظهار نظرهای افراطی و غیر منصفانه، آرامش روح آن مرحوم را برهم نزنید. اگر اختلافاتی هم بوده به ادامه ی آن دامن نزنید. با بهره برداری شخصی و نادرست از محبوبیت عمومی یک قهرمان ملی، به کوبیدن و نابود کردن یک چهره ی محبوبِ دیگر مبادرت نکنید. به کاربردن کلمات غیر متعارف و ناپسند (به نقل از فرزندان و داماد آن مرحوم) در رسانه ها، نسبت به یک چهره ی دیگر بسیارموفق و محبوب ورزشی (امیر قلعه نوعی)، فقط موجب  تزلزل در نیک اندیشی طرفداران ناصرخان حجازی خواهد شد و این ظلم و جفا به ایشان است. ندانسته و ناخواسته، عده ای از مردم را از اسطوره ی محبوبشان گریزان نکنید، باور کنید که طرفِ مقابلِ اهانتهای شما نیز از محبوبیت زیادی برخوردار است (استقبال اخیر طرفداران تبریزی از قلعه نوعی و محبوبیتی که در بین استقلالیها و اصفهانیها دارد) و اهانتها و پرده دریهایتان تنها موجب ریزش تعدادی از هواداران فصل مشترکِ این دو، از اردوی شما خواهد شد.

مگر قلعه نوعی در بیمارستان از پدرتان عیادت نکرد؟
مگر ارتباط عاطفی آنها در این اواخر بهبود نیافته بود؟
با بازی اشتباه در صحنه ی گسترده ی افکار عمومی،
به محبوبیت پدرتان آسیب نرسانید، یقین بدانید او هم به
چنین رفتاری از جانب شما رضایت ندارد...

روحش شاد، یادش گرامی و محبوبیتش روزافزون باد...

 

 


پاورقی: ( بخشی از پست "کیش" که در تاریخ 7/11/89 در این وبلاگ منتشر شده بود)

... عادت داریم چنان هاله ای از قداست و معصومیت برای قهرمانهای خودساخته مون، بسازیم که هیچگاه باور فرو ریختن این دیوار رو به مخیله مون راه نمی دیم... یک مثال میزنم: مرحوم غلامرضا تختی، اسطوره پهلوانی و قهرمانی در ورزش ماست، کشتی گیران بزرگی در این مملکت ، به صحنه قهرمانی آمده و رفته اند و چه بسا مقامها و افتخارات جهانی بیشتری نسبت به "آقا تختی" کسب کرده اند ولی هیچکدوم در ذهن و حافظه این ملت، " تختی" نشده اند، چرا که مرحوم جهان پهلوان تختی، دارای محبوبیت و مقبولیت عمومی بود و صفات پسندیده فراوانی داشت، همو بود که در زلزله بوئین زهرا ( 1341 ه -ش) برای گردآوری کمک، شخصاً به خانه‌های مردم می‌رفت و از آنها برای آسیب‌دیدگان زمین‌لرزه، پول می‌گرفت و یا با حریف آسیب دیده، در هنگام مسابقه مدارا میکرد، در مقابل حکومتِ وقت کُرنش نمیکرد ( و صدها صفت پسندیده دیگر) ... همه این ویژگیها و مردمی بودن او، تختی رو بعنوان یک پهلوان واقعی معرفی کرد ولی این عادتِ رایج ِ اسطوره سازی ِ ما، به همین مقدار قانع نبود بلکه در صدد ساختن یک قـدّیس بود و البته پس از وفاتش، موفق هم شد. تا جائیکه وقتی محققیــن و کارگردانان برجسته این کشور ( مرحوم علی حاتمی - بهروز افخمی)، سالهـــــا پس از مرگ جهــــان پهلوان، در هنگامه تحقیقاتشون در پروژه ساخت فیلم سینمایی "تختی"؛ به این نتیجه رسیدند که تختی احتمالاً بدلیل مشکلات شخصی، خودکشی کرده، جرأت بیان این واقعیت رو به دلیل ترس از واکنش مردم، نداشتند و از فرو ریختن دیوار بلند محبوبیت این اسطوره، ترسیدند و موضوع رو در هاله ای از ابهام وانهادند...  مگه چه اشکالی داره بپذیریم که قهرمان ما بدلیل انسان بودن، در کنار بسیاری صفات خوب، میتونه صاحب برخی صفات منفی و تفکر و عملکرد نادرست هم باشه؟... چرا نباید باور کنیم که قهرمان هم جایزالخطاست؟ چرا به فکر تولید  قهرمان افسانه ای هستیم؟ چرا با این طرز تفکر اجازه میدیم تا کسانی به تولید " کیش شخصیت" مبادرت کنن؟  ... اونچه که در ذهن و خاطره ملت و تاریخ باقی می مونه، باید برآیند و جمع جبری خوبیها و کاستیها (لغزشها) باشه، نه اینکه منجر به تحریف واقعیت و پاک کردن خطاهای احتمالی اسطوره بشه...


 من و امیر قلعه نوعی- بهار89

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه