اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٠

آدم بعضی وقتها، بعضی چیزها میشنوه که مجبور میشه (!) دو تا شاخ که داره (قبلاً بخاطر بعضی چیزای دیگه در آورده) دو تا شاخ دیگه هم قرض کنه تا ثابت کنه حسابی تعجب کرده!!... مثلاً توی مملکتی که کنترل ارتباطات ( مخابراتی، رادیویی، سایبری) به سهولت، توسط نهادهای حافظِ نظمِ عمومی انجام میشه (و بعنوان نمونه، هیچ تکنولوژی جدیدِ ضد فیلتری نمیتونه بیش از یک روز دوام بیاره و زود پادزهرش ساخته میشه)، در جاییکه سیگنالهای ماهواره ایِ بین المللی، با  ارسال  یک موج ناقابلِ تشعشعِ پارازیت دارِ بی خطر، از کار میفته؛ توی سرزمینی که یک تروریست مشهور و خطرناکِ با سابقه ی بین المللی، در حال عبور از آسمان کشور دستگیرمیشه؛ در کشوری که هر شخصی رو نه تنها از کف خیابان، بلکه حتی از کفِ دولت میشه دستگیر کرد و به زندان برد؛ چطور میشه که 6 نفر زندانی با جرمهای مشهود و در شُرفِ مجازات، از زندانی در وسط یک کلانشهر مهم ( که اتفاقاً اکثر فرماندهان حافظ نظم کشور اهل همین شهرند) ؛ به رَوشی سینمائی و قدیمی و نخ نما فرار کنند و توی آسمون که سهله توی زمین هم گیر نیفتن!...

حدود دو هفته قبل بود که توی خبرها خوندم 6 نفر جانی سابقه دار و خطرناک ( یکنفر متهم به قتل و پنج نفر متهم به سرقت مسلحانه!) با کندن تونلی بطول 32 متر از زندانِ موسوم به "دستگرد" در اصفهان گریخته اند. ماجرای فرار این زندانیها از خیلی جهات برام جالب بود و اتفاقاً در حین فرار، ماجراهای طنزآلودی هم اتفاق افتاده که جا داره بهشون پرداخته بشه... توی مدت این دو هفته منتظر بودم تا فراریها دستگیر بشن و  در نوشتن این مطلب  از اقاریر خودشون هم استفاده کنم ولی دیدم نشد! و موضوع داره فراموش میشه و بعدها ممکنه از مزه بیفته!!...
یکی از بخشهای جالب این فرار بزرگ؛ نحوه
ی فراره که با حفر یک تونل 32 متری بوسیله قاشق(!) انجام گرفته!... ما ها که مهندس عمرانیم، وقتی چنین خبری رو میشنویم قبل از هر چیزی دستمون میره سراغ قلم و کاغذ و ماشین حساب و شروع میکنیم به محاسبات!... حداقل قطری که بنظر میاد لازمه این تونل داشته باشه تا یک آدم با جثه معمولی، بطور خوابیده (نه حتی چهار دست و پا) ازش عبور کنه ، 60 سانتیمتره  و با این حساب، حجم خاکی که باید از این تونل 32 متری بیرون آورده بشه، در حدود 9 متر مکعبه و یا بعبارتی به اندازه ی  گنجایش یک کمپرسیِ 10 تــُن ! ... حالا اگه این عزیزانِ زندانی فراری، به شیوه اون فیلم مشهور هالیوودی میخواستند این مقدار خاک رو روزی 2 مرتبه توی جیبهاشون ( هر 6 نفر) بیرون از سلول ببرن و مثلاً توی محوطه ی زندان بریزن ، چیزی معادل 5850 روز یعنی 16 سال، زمان لازم داشتند!!.... البته همه اینا به شرطیه که: یا جنس خاک طوری بوده که این تونل اصلاً ریزش نداشته و یا جانیان محترم علاوه بر تخصص جنایی، متخصص ژئوتکنیک هم بوده اند!...
مطلب جالب بعدی اینه که گویا این زندانیهای فراری، در اصل 7 نفر بوده اند و یکنفر از اونا بدلیل چاقی در داخل تونل گیر کرده و با فریادهایی که انجام داده تونسته توجه مسئولین زندان رو به خودش جلب کنه و توسط مأمورین آتش نشانی مستقر در زندان از مرگ حتمی نجات پیدا کرده!... تصورش رو بکنید اگه نفر اول هم چاقی مفرط داشت و موجب انسداد تونل میشد تکلیف اون 5 نفری که این وسط
( بینُ الچاقِین!) می موندند چی بود و چه خاکی بر سرشون میشد؟....
اینطور که توی سایتها
( عبرت نیوز و آینده نیوز) در مورد جزئیاتِ این فرار نوشتن، گویا انتهای این تونلِ 32 متری به گوشه ای در داخل محوطه ی بازِ زندان ختم میشده و فراریها هنگام خروج از تونل هم، توسط سرباز نگهبان ر‍ؤیت شده اند ولی با تهدید کردن اون سرباز شجاع (!) ( که قاعدتاً باید مسلح هم میبود)و وادار کردن ایشون  به سکوت (!)؛ موفق به فرار به کوچه ی پشتی زندان میشن که این کوچه هم توسط دوربینهای مداربسته در حال کنترل بوده!... با خودم فکر میکردم : چه معنی میده جوان مردم که میره سربازی، ببرنش اینجور جاهای خطرناک نگهبانی بده؟! همین بهتر که توی خیابونا واسه مردم قبض جریمه صادر کنه یا به نسوان محترم تذکر بده که با بیرون موندن تار موهاشون دین و دنیای خود و دیگران رو به مخاطره نندازن!....
قسمت جالبتر این فرار بزرگ اینه که دوستانِ این زندانیانِ فراریِ عزیز، قبلاً از نقشه و روز و ساعت فرار با خبر بودن و علیرغم تمام حفاظتهای فیزیکی اطراف زندان
(و اون دوربینهای مدار بسته ای که قبلاً عرض کردم)، در داخل 2 تا خودرو، منتظرشون بودند و فراریها بلافاصله بعد از سوار شدن به این خودروها لباسهای خودشون رو عوض میکنند و خودشون رو مسافر این خودروهای مسافرکِش جا میزنند. جالبترین جای داستان اینجاست که این دو خودرو بخاطر دستپاچگی و عجله فراوانی که داشته اند با هم (!) در خیابان برخورد میکنند و حتی پلیس راهنمایی در محل و سر صحنه ی تصادف، بموقع حاضر میشه و به موضوع رسیدگی میکنه!!!!

 باور کنید این اتفاقاتی که براتون تعریف کردم همه واقعاً اتفاق افتاده و طنزش ذاتیه و از من نیست! واسه همینه که اول داستان گفتم که بعد از شنیدن جزئیات این ماجرا، دو تا شاخ دیگه هم استقراض کرده ام!
راستی بنظر شما این آقایون جانی فراری، با اینهمه عجله از اصفهان به کجا میخواستند برن؟ شاید توی یه باغی حوالی اصفهان یک مهمونی مختلطِ دیگه؛ بدون رعایتِ شئونات، در حال برگزاری بوده و آقایون میخواستند بموقع خودشون رو برسونند! 

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه