اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠

خاطره ای یادم اومد از 17 سال پیش؛ با توجه به ارتباط مفهومی که این خاطره با بحث اصلیم داره، بد نیست  براتون تعریف کنم:

هفت ماهِ آخرِ دوران خدمت سربازی، پس از هفده ماه سپری کردنِ دورانی سخت و به دور از شهر و دیار، به شهر خودم منتقل شده بودم و روزهای نسبتاً راحت تری رو میگذروندم. افسر وظیفه بودم (ستواندوم رسته ی مهندسی) و بعنوان مهندس ناظر پروژه های عمرانی لشگر، انجام وظیفه میکردم... یک روز، دم دمای صبح، که میخواستم از خواب پا شم و لباسهای نظامی رو بپوشم و برم پادگان، همینطور که تو اتاقم رو تخت دراز کشیده بودم، یک پشه ناچیز (!) اومد و گوشه سمتِ چپِ لبِ بالام رو نیش زد!... آقا چشمتون روز بد نبینه!؛  بمحض اینکه این پشه (که احتمالاً سمی بوده) آدرسِ مذکور از لب بنده رو به نیش خود، نوش کرد این قسمت از لب شروع کرد به باد کردن!... انگار کمپرسور باد آپاراتی رو بهش وصل کردن!... در عرض چند ثانیه اون قسمت از لبِ من آویزون شد. باور کنید لب بالا از لب پایینم رد شد و تا نزدیکی چونه ام رسید!... سراسیمه خودم رو توی آینه نگاه کردم و از ترسِ چهره ی زشتی که بهم تحمیل شده بود تا حد سکته پیش رفتم!... واقعاً قیافم وحشتناک شده بود... اگه آقای عبدالله اسکندری میخواست یکی از اجنّه های کابوس شبانه "مختار" رو گریم کنه، ترسناکتر از این نمیتونست... به سختی به خودم مسلط شدم و لباسهام رو پوشیدم و یک دستمال جلوی صورتم گرفتم ( که اگه بنده خدایی منو ببینه، زهره ترک نشه) و صبحِ خیلی زود، رفتم خونه ی پزشک خانوادگیمون  (که یک دکتر پاکستانی-انگلیسی بود) و با توجه به ارتباط صمیمانه ای که باهاش داشتیم زنگ خونشو زدم و از خواب بیدارش کردم... جناب دکتر بعد از دیدن صورتم اصلاً وحشت و حتی تعجب هم نکرد و بلافاصله یک آمپول بهم تزریق کرد (احتمالاً ضد حساسیت) و گوشه لبم به همون سرعتی که باد کرده و آویزون شده بود شروع کرد به پنچر شدن و برگشتن سر جای اولش!... به همون سرعت که زشت و بدترکیب شده بودم دوباره خوش تیپ(!)شدم... بعد از این حادثه همیشه با خودم فکر میکنم: راستی! فاصلهی بین زیبایی و زشتی؛ و دوباره زشتی و زیبایی؛ فقط به اندازه فاصلهی دو تا نیشه: نیش پشه و نیش آمپول!

توی پست قبلی از زیباییهای ماه رمضون گفتیم، از لطافت و مهربونی، از پاکی و صداقت، از نزدیکی به خدا، از ربّـنا ... تو این مطلب میخوام از زاویه دیگه ای به ماه رمضون نگاه کنم؛ رمضان از نگاهی دیگر؛ رمضان پریم!  :
 اپیزود اول:
یکروز قبل از شروع ماه رمضونِ امسال، مطابق معمول که اکثر خریدهای روزانهی خونه رو از فروشگاه رفاه محلمون انجام میدم؛ رفتم فروشگاه رفاه... راستش برای سحری میخواستم چای کیسه ای بخرم و همسرم هم سفارش شکر و گلاب کرده بود برای پختن فرنی... وقتی وارد فروشگاه شدم از تعجب خشکم زد! انگار دزد به فروشگاه زده بود! فروشگاه به اون بزرگی تقریباً از جنس، نیمه خالی بود! ملت، داخل فروشگاه، سراسیمه داشتن سبدهای چرخدارشون رو پر میکردند...حتی گاهی کار به قاپیدن جنس از روی قفسه هم میکشید!... گونیهای برنج و بسته های گوشت قرمز و مرغ و انواع کنسروها و نوشیدنیها و بسیاری چیز دیگه توی سبدهای مردم، خودنمایی میکردن!... یک لحظه فکر کردم نکنه به جای فرارسیدن ماه مهمانی و برکت الهی، مردم خبردار شدن که قراره قحطی سومالی به اینجا سرایت کنه و بنده حقیر از این موضوع بیخبرم؟... مگه چه خبره؟ مگه قراره همه مایحتاج یکماه رو توی یکروز بخریم؟... خلاصه، من یک بسته چای کیسه ای و یک شیشه گلاب خریدم و در حالیکه با حیرت به یخچالهای خالیِ گوشت و مرغ نگاه میکردم، نا امید از پیدا کردن یک بسته یک کیلویی شکر، برای این دو قلم کالای غیر اساسی(!)که خرید کرده بودم، مجبور به ایستادن طولانی در صف ترخیص کالا شدم!!... توی صف با خودم فکر میکردم: چرا همیشه چشمامون از شکممون گرسنه تره؟ کی میگه ملت وضع اقتصادی خوبی نداره؟ ولی آیا ملت همه شون اینطوری زندگی میکنن؟! خیلیها هم حتی قادر به خرید دو قلم از این سبدهای انباشته از همه چیز نیستند!... شاید هم نوسانات عجیب و بی قاعده قیمتها، ملت رو دچار این استرس بیهوده و بی منطق کرده؟... خدا داند...

اپیزود دوم:
چند روز پیش یکی از اقوام که خوشبختانه وضع مالی خیلی خوبی دارند یک مهمانی افطاری در یکی از سالنهای مجلل غذاخوری ارومیه، ترتیب داده بودند و ما هم دعوت بودیم و برای شرکت در این مراسم افطاری، به همراه همسر و فرزندم از تبریز، راهی زادگاهمون-ارومیه- شدیم... در حدود 300 نفر مهمان
( شاید هم بیشتر) ، در افطاریه حضور داشتند که اکثراً هم از قشر مرفه و متوسط به بالای جامعه (از نظر اقتصادی)بودند...  با وجود اینکه غذای رستوران از کیفیت خوبی برخوردار بود ولی حدس میزنم بسیاری از مهمانان از چنان تمکّنی برخوردار بودند که در منزل خودشون، امکان استفاده از غذای بهتر رو هم داشتند! ... بنظر میومد تعداد قابل توجهی از مهمونا هم ( "با" یا "بی" عذر موجهِ شرعی و پزشکی و...) روزه دار نبودند!... با خودم فکر میکردم: چه خوب بود صاحب این مهمونی ( که خدا احسانش رو  قبول کنه)بجای اطعام افراد و اقوام متمول، به عدهی بیشتری فقیر و مسکین ونیازمند ( که تعدادشون هم در جامعه کم نیست)افطاری میداد یا کمکِ آذوقه ای و نقدی و غیره میکرد... البته اگه کسی اطعام فقرا و رسیدگی به نیازمندان رو انجام داده باشه، بعد بخواد از باب صله ارحام و دیدار اقوام هم، چنین مهمانیی ترتیب بده، حرفی نیست... انشاا.. که این فامیل خوب ما از این دسته بوده...

اپیزود سوم:
بعضی از ماها، نیّت مون از روزه گرفتن در ماه رمضان، در واقع یک نوع رژیم لاغریه!...  روزه میگیریم تا "فیت نِس" بشیم! هر روز هم خودمون رو پای ترازو وزن میکنیم و هفته ای یکبار دور کمرمون رو سانتیمتر میزنیم!...با خودم فکر میکنم:  برخی از ما که سخت ترین قسمت روزه داری، یعنی امساک 16 ساعته از خوردن و آشامیدن رو انجام میدیم، چرا خودمون رو از اون قسمت معنوی و لذت بخش روزه  که همون نزدیکی به خالق و رسیدن به صفای باطنه، محروم میکنیم؟... چه خوبه یکبار قضیه رو از این زاویه نگاه کنیم و اینطوری عمل کنیم! نمازمون رو خالصانه بخونیم و با تمام وجود روزه بگیریم نه فقط با لب و دهن و شکم!... کاشکی یکبار هم اینطوری امتحان کنیم چون حتماً به امتحانش می ارزه!...

اپیزود چهارم:
 گاهی ماها بطور عجیبی توی ماه رمضون دچار رخوت و سستی و تنبلی میشیم!... این موضوع شاید در اواخر این ماه و با توجه به کاهش تدریجی ذخیره انرژی بدن، کمی توجیه داشته باشه ولی در اصل؛ این یک امر تلقینیه و یک عادت به شمار میاد! خیلی از کارهای مهم رو نگه میداریم و بهونه میکنیم و میگیم :« ایشالله بعدِ ماه مبارک!» ... با خودم فکر میکنم: باید از این روحیه کسالت بار خارج بشیم... آدم توی یک مهمونی بزرگ، مگه با کسالت و دهن درّه و خمیازه  و چشمای پف کرده، پا میذاره؟... ماه مهمونی خداست؛ نشاط و شادابیمون رو حفظ کنیم! فرصتیه که بیشتر و بهتر از همیشه به کارهامون بپردازیم! آخه این چه کاریه که با کم کردن ساعات کار ادارات، مملکت رو بمدت یکماه؛ نیمه تعطیل بکنیم؟... من که ساعات کارم نسبت به ماههای قبل، افزایش پیدا کرده! شما چطور؟ ...

بنظر شما این رفتارها (و بسیاری رفتارهای نکوهیده دیگه ی ما)در این ماه عزیز، از نوع نیش پشه است یا نیش آمپول؟... چنین رفتارهایی، این ماه رو برای ما زشت میکنه یا زیبا؟... فاصله بین زشتی و زیبایی در این ماه چقدره؟... ماه رمضان برای همه ما به یک شکله؟  برای همه رمضانه یا برای بعضیا رمضان پریمه؟!!...

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه