اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

اپیزود اول:  

 توی زبون ترکی مرسومه که میگیم:« سؤز زمانینا چَکر » و مفهومش اینه که: «خاطره ای که حالا میخوام بگم، مربوط به یک موقعیه که تقریباً همین وقتهای سال بود»:
یادم میاد سالها قبل؛ وقتی حدوداً بیست و هفت هشت ساله بودم، درچنین ایامی از ماه رمضون، توی  مسجد محل کارمون پای صحبتهای یک حاج آقای میانسالی می نشستیم ( که از طرف سازمان تبلیغات معرفی شده بودند و شنیدنشون به نوعی اجبار بود!)... حاج آقا در اون روزهایی که تبِ منازعات سیاسی خیلی تند شده بود، وابسته و طرفدار جریانی بود که بنده باهاش مخالف بودم و طرز فکرم به جناح مخالفِ ایشون نزدیکتر بود... اون حاج آقای محترم، توی صحبتهاشون گاهی مطالبی رو مطرح میکردن که به زعم بندهی حقیر؛ اشتباه یا جهت دار بود، از مسائل مربوط به تاریخ اسلام بگیر تا مباحث روزمره در اون مقطع زمانی!...   ایشون با مهارتی خاص در طی مسیرِ این مباحث، یک جورایی از جاده خاکی، میانبر میزد تو هدفش که همانا تبلیغِ منویات خود و جناح متبوعش بود... خلاصه من هم که جوان بودم و پُر شر و شور و اساساً مطالعات نسبتاً خوبی (به نسبت سن و سالم) داشتم و دستی هم بر نوشتن (و البته کمی هم بوی قرمه سبزی از کله ام متصاعد میشد)؛ این وضعیت رو تاب نیاوردم و با هماهنگی چند تا از دوستان، جوابیه نسبتاً کامل و مستدلی برای حاج آقا نوشتم. اظهاراتشون رو بصورت جدی به چالش کشیدم و در قالب یک نامه بدون اسم و امضاء؛ دادم دست راننده شون... بعد از این اتفاق، ایشون 3 روز به مسجد محل کار ما تشریف نیاوردند و اما روز چهارم پس از اتمام دوره 3 روزهی دورکاری و قهر؛ بجای پاسخ به مطالب مطروحه توسط حقیر، شروع کردند به جار و جنجال و فریادِ واشریعتا و شلوغ کردن اوضاع...  عده ای از حاضران با وجود اینکه؛ هم، صحبتهای ایشون رو شنیده بودند و هم نامه من رو خونده بودند، بدون ذره ای تفکر و تأمل، جوّگیر شدند و شروع کردند به سر تکان دادن در تأیید حرفهای حاج آقا! ... اوضاع چنان غبارآلود و متشنج شد که فکر کردم همین حالا حکمِ مهدور الدم رو در مورد من توی ملاء عام به اجرا میذارن!... بگذریم که رئیس اداره مون (هرجا هست،خدا حفظش کنه)بموقع مداخله کرد و با تأیید استدلالهای بنده، فضا رو تغییر داد تا چند نفر دیگه هم، جرأتِ ابراز عقیده در موافقت با من پیدا بکنن و قیل و قال بخوابه!...  

از اون روز و اون خاطره، بیشتر از اینکه صحنه تشنج و بلوا و خطری که من رو تهدید میکرد به یادم بمونه، صحنهی سر تکان دادن جماعتی (به نشانه تأیید) یادم مونده که کوچکترین اطلاعی از اصل قضایا و استدلالات مطرح شده توسط طرفین نداشتند و بدون فهمِ موضوع، ابراز عقیده میکردند!...  صحنهی رقت انگیزِ سر تکان دادنِ اون جماعت، کابوسیه که عمراً فراموشم نمیشه!...

اپیزود دوم:   

 حتماً تا حالا عبارت " بُز اَخفَش " رو شنیدید... "بز اخفش"؛  در مورد کسانی بکار میره که درباره موضوعی، بدون داشتن اطلاع و آگاهی کافی، نظر مثبت میدن و اون موضوع رو تأیید و تصدیق میکنن... حالا ببینیم اصلاً این جناب "اخفش" کی بوده و بز ایشون چه ویژگی خاصی داشته که اسمش اینطوری سر زبون ها افتاده :
"اخفش"؛(سعید بن مسعده خوارزمی)، معروف به ابوالحسن، عالِمِ نحوی و ایرانی و از شاگردان سیبویه بوده... نقل شده  که ایشون در دوران طلبگی و تحصیل، در مباحثه به شکلی عمل میکرده که هیچ طلبه ای مایل نبوده باهاش هم بحث بشه و مباحثه بکنه. بنابراین، اخفش به ناچار بزی رو  میخره و تربیت میکنه و مانند یک هم درس و هم کلاسی، مسائل علمی رو واسش بیان می کنه و از حیوان زبان بسته هم تصدیق می خواد!... بز بیچاره طوری تربیت شده بوده که در مقابل گفتار "اخفش" سرش رو تکون می داده و در واقع اون رو تأیید می کرده... از اون زمان به بعد، عبارت "بز اخفش" ضرب المثل شده!...

پی نوشت اپیزود دوم:  

   بعضی از ماها ممکنه مثل خودِ جنابِ "اخفش" باشیم و بعضی هم بلانسبت مثلِ "بز اخفش"!... هم انتظارِ اینکه دیگران، همیشه ما رو تأیید کنند و مخالفی نداشته باشیم انتظار نادرستیه و هم اینکه بدون آگاهی و تفکر و تدبر، کورکورانه و مقلدانه از چیزی یا کسی تبعیت مطلق داشته باشیم کار غلطیه!... خیلی سخته بتونیم به اون مرحله از تکامل فکری برسیم که هم انتظار تبعیت مطلق دیگران از خودمون رو نداشته باشیم و هم ناآگاهانه از کسی یا گروهی و عقیده ای پیروی نکنیم... خیلی سخته که هم از شنیدن صدای مخالف برنیآشوبیم و هم جرأت و جسارتِ ابراز مخالفت با چیزی  که از عدم حقانیتش آگاهی داریم رو داشته باشیم...

اپیزود پایانی:  

   "فریدریش نیچه" معتقده: ‏«امروزه همه می‌دانند که تحمل انتقاد، نشانه‌ی بارز فرهنگ است. حتی ‏بعضی‌ها می‌دانند که مردان برجسته خواهان و تحریک‌کننده‌ی این انتقاد هستند، ‏زیرا این انتقاد به آنها نشان می‌دهد که بی‌عدالتی آنها در کجاست و اگر این ‏نشانه وجود نداشته باشد، آنها از بی‌عدالتی خود مطلع نمی‌شوند. اما توان انتقاد ‏کردن و حفظ وجدان صادق در مخالفت با آنچه که همیشگی، سنتی و مقدس ‏است، هنری والاتر از تحمل و ‏تحریک انتقاد است و این هنر در فرهنگ ما ‏حقیقتاً بزرگ، نو و شگفت‌آور است. این هنر گامی نهایی در آزاداندیشی ‏است، اما این موضوع را چه کسی می‌داند؟»

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه