اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - پنجشنبه ٧ مهر ۱۳٩٠

قبلاً در این وبلاگ و در پست " زنگ انشاء"، داستانِ علاقه شدیدم به نوشتن (یا بهتر بگم شنیده شدن) رو تعریف کرده بودم. این علاقه از همون دوران کودکی در من موج میزد ولی در چند سال گذشته که رسانه های مجازی رشد کردند و دربین قشر تحصیلکردهی جامعه، رایج و محبوب شدند، بخاطر مشغله شدید و مسئولیتهای مهمی که بر عهده ام بود، فرصت کافی برای ایجاد و اداره یک وبلاگ نداشتم... با اینکه حرفهای زیادی ته دلم انباشته شده بود که دوست داشتم اونها رو  در جمعهایی پر مخاطب تر از گعده های دوستانه مان (در جمع یاران و همکاران و یا دانشجوهایم در دانشگاه) بیان کنم، ولی اعتقاد داشتم که انجام یک کار ناقص و بدون صرفِ وقت و دقتِ کافی، مخصوصاً در جاییکه مخاطبان عمومی داره، با سلیقهی من جور در نمیاد و اعتقاد داشتم اگه روزی قرار باشه بصورت حرفه ای و مستمر و البته "شناسنامه دار" بنویسم باید وقت و توان کافی برای این کار بذارم... "قلم" رو دارای قداست و" نوشتن" رو مایهی کرامت میدونم و همیشه برای مخاطبانم شخصیت و احترام ویژه ای قائلم... همیشه اعتقاد داشته و دارم هیچ کاری رو (هرچند بظاهر ساده و کم اهمیت) نباید بدون عشق و علاقه و اعتقاد انجام داد و بقول معروف باید زحمت کشید و « دود چراغ خورد »!...  

سال گذشته (1389) در چنین روزهایی، شرایط کاریم دچار تغییری ناخواسته شده بود... بعد از قریب به 15 سال کار در صنعت آب کشور که بیش از نیمی از اون، مربوط به مدیریت پروژه های مهم و بزرگِ ملی بود؛ اوضاع تغییر کرد و همگام با تغییرات مدیریتی در دولتِ جدید و در ادامه حوادث پس از انتخابات سال 88، بدلیل برخی اختلافات سلیقه ای و فکری و شاید هم سیاسی!، (و البته نه بخاطر مسائل فنی و مدیریتی)، توفیقی اجباری حاصل شد تا مدتی از بار سنگین مسئولیتهای کاریم کاسته بشه. به این ترتیب فرصت کافی برای تحقق آرزوی دیرینه ام فراهم گردید: "برخورداری از یک تریبون و رسانه شخصی و اختصاصی برای گفتن و شنیده شدن"...
با وجود اینکه با نوشتن بیگانه نبودم و بر اساس روایتی که در "زنگ انشاء" تعریف کردم، قبلاً هم در رسانه ها و مطبوعات، دست به قلم برده بودم  ولی با شرایطِ خاصِ اداره یک وبلاگ، ناآشنا بودم و سختیِ کار، زیاد برایم مشخص نبود!... وقتی وارد گود شدم دریافتم که مدیریتِ مطلوبِ یک وبلاگ، اعم از: طراحی و استفادهی بهینه از یک قالبِ شایسته و اِعمالِ تغییراتِ شکلیِ اون (متناسب با شرایط و مناسبتهای ویژه) - پیدا کردن سوژه مناسب و حرفهایی برای گفتن (که نه فقط دغدغهی نویسنده است بلکه برای مخاطبان هم، جالب و آموزنده و جذاب و البته محلِ سؤاله) - به روز نگه داشتن وبلاگ و رعایت فاصله زمانیِ مناسب برای انتشار مطالب - پاسخگویی مطلوب، مستدل و محترمانه به پیامهای مخاطبان -احترام به همه سلیقه ها و افکار اعم از مخالف و موافق - تعامل و ارتباط صحیح و منطقی با سایر دوستانِ صاحب وبلاگ و هزاران نکته ظریف و حساس دیگه؛ کارِ واقعاً شاقّیه که نیاز به صرفِ زمان و دقت، و مهمتر از همه "همّت" فراوان داره... افروختن یک چراغ و روشن نگه داشتنِ اون و تابلو زدن که: " اینجا چراغی روشن است"، کار آسونی نبود، نیاز به خوردنِ دود چراغ، در شبهایی به بلندای تاریکی داشت... دود چراغی که در یکسالِ گذشته، تا اعماق جان و روحم و تا ژرفای سینه و دیدگانم نفوذ کرد... چه شبهایی که خواندم و نوشتم تا پلکهای خسته ام سنگین شوند و چشمان دودآلودم، خواب را دریابند... 

در این مدت و با استفاده از فرصتِ بدست آمده، از دغدغه های قدیمی ام نوشتم، از فکرها، حرفها و دردِدلهایی که سالها با خودم حمل میکردم و بدنبال مکان امنی بودم برای وضع حملِ اونها و به اشتراک گذاشتنشون...
از خاطرات کودکیم گفتم، از دوران جوانی، از خاطرات کار و زندگی، از یادگاریهای مدت اشتغال و اقامتم در خطهی سیستان، از مسائل روز هم گفتم: از مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، مسائل مبتلابهِ جامعه...

کلیشه شده که میگن:« من همه کارها و نوشته هام رو مثل بچه های خودم دوست دارم»... واقعیت همینه! منهم بیشتر مطالب وبلاگم، حتی دیالوگهایی که در قسمتِ پیامها رد و بدل شده رو دوست دارم ولی اگه بخوام روراست باشم باید اعتراف کنم بعضیا رو بیشتر دوست دارم:
سرنوشت، نکونام، بیصداتر از سکوت، شمس، قمر، برهانِ خُلف، آزادی، تقدیر، نوستالژی، سوءتفاهم، پارادوکس، وداع، زنگ انشاء، حرف حساب، عیدانه ،یاس بانو ، مغالطه، فرار از زندان، شاخص شاعباسی، بز اخفش و نسل پدرسوخته  رو بین حدود 150 پستی که تاکنون منتشر کرده ام، بیشتر از بقیه دوست دارم...

معتقدم که برای داشتن جامعه ای پاک و سالم و شاداب، برای داشتن میهنی سربلند و سرافراز، باید اندیشه کرد و ماحصلِ این تفکرات و تجربه ها را با صبر و تأمل، نهادینه نمود... نباید حرفی زد که تُندیَش باعث عقیم ماندنش شود، معتقدم جوابِ کینه را با مهر، و پاسخ دورنگی را با صداقت باید داد، معتقدم که حتی با مخالفِ خود هم باید به لطافت برخورد کرد مبادا که دلش بشکند، یقین دارم که راه پیشرفت و تعالی، درس گرفتن از گذشتگان و درس دادن به آیندگان است نه تکرار اشتباهات... و ایمان دارم که گفتنیها را باید گفت. چنانچه در "کیش" و "دومینو" و "تکرار" و " شمس"  با برخی خطوط قرمز، مجانب شدم و در "سکوت" با سکوتم فریاد زدم و با "قلعه ای در حجاز"، خلاف جهت جریانِ رودخانه شنا کردم... به امید طلوعِ صبحِ آزادی نوشتم هرآنچه را که فکر میکردم باید نوشت، و بدینسان در"خاتم گمشده"، گمشده ام را جُستم ...
در زیر تابلوی "اینجا چراغی روشن است" جمله دیگری بر لوح جانم حک کردم، جمله ای که آنرا "مانیفست" خود و وبلاگم قرار داده ام:
« در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!»...

 ایمان دارم که برای رسیدن به فردایی بهتر، برای تربیت نسلی پاک و سرزنده و بالنده، برای ساختن ایرانی آباد و آزاد، چاره ای جز این نیست: " چراغهایی افروختن، سوسو زدن، راه را جُستن و یافتن و نمایاندن"...

... و اما در یکسالی که گذشت، حضور مستمر و استقبال همیشگی دوستان فرهیخته این وبلاگ، انگیزه و توانم را به ادامه راه، چندچندان کرد، آمار(بی تقلب و بی توهّم!) حدود 32هزار بازدید در یکسال، متوسط 87 بازدید روزانه و بیش از1350  پیام عمومی، آمار دلگرم کننده ایست. حضور دوستانیکه با پیامهایشان به من و سایر دوستان محفلمان، درسهایی از زندگی آموختند و در صحنهی تبادل افکار و آرا و در کشاکش تضاربِ عقاید و نظرها، اندیشیدند و نوشتند، بسیار تأثیرگذار بود و من آثار اون رو در زندگی شخصی و اجتماعی خودم کاملاً حس میکنم و این کمترین اثرِ گفتمانِ مبتنی بر اندیشه و تفکر است...
در این یکسالی که گذشت، علاوه بر دوستان حقیقی که از قبل داشتم و میشناختم و در اینجا هم با حضورشان (با نامهای حقیقی یا مخفف و اختصاری) گرمی بخش این پاتوق و یاور و همراه من بودند، دوستان جدیدی نیز در فضای مَجازی یافتم  که هنوز از نزدیک اونها رو ندیده ام ولی بارها مهمان و همنشین خانه های مجازیشان شدم، دوستانیکه به اندازه دوستان غیرمَجازیم (!) دوستشان دارم و به حضور و بودنشان عادت کرده ام. دوستان و فضایی که دیگر برایم مَجازی نیستند بلکه عین حقیقتند!...


... وبلاگ عزیزم! ای سوسوی چراغ روشنم! تولدت مبارک!... دوستت دارم!...
به بودنت عادت کرده ام!... به داشتنت برخود میبالم... ای سنگ صبور و همدم دلتنگیهای من... ای که ظهورِ حضورت مقارن با سخت ترین وغمبارترین روزها، در زندگیِ کاریِ من بود!... ای به داد من رسیده تو روزای خودشکستن... ای چراغ مهربونی، تو شبهای وحشتِ من!... دوستت دارم!... تولدّت، یکسالگی ات، مبارک!... 


پاینده باش و یادآوریم کن تا:

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور کنم... یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هرکس، اول به دستِ خودش باز می شود... یادم باشد هیچگاه لرزیدنِ دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم... یادم باشد هیچگاه از راستی و حقیقت نترسم و نترسانم... یادم باشد زنده ام... و یادم باشد که روزی خواهد آمد که دیگر من نخواهم بود و تنها تو یادگارِ دلنوشته هایم خواهی بود ...


---------------------------------------------------------------
پی نوشت:

- قسمتهایی از متنِ بالا که با کلمات رنگی نمایش داده شده اند در واقع نام پستهایی از این وبلاگ در یکسال گذشته هستند و برای سهولتِ دسترسی به آنها، روی کلماتِ یاد شده لینک گذاشته ام تا در صورت تمایل، با کلیک کردن بر روی آن، متن پست موردنظر رو مطالعه بفرمایید.

- بی انصافی است اگه از زحمات مدیریت و بنیانگذاران و گردانندگان "پرشین بلاگ" که این امکان رو بصورت رایگان و با کیفیتی بالا در اختیار امثال من قرار داده اند تشکر و قدردانی نکنم. دست همه شان را به نشانه سپاس، به گرمی میفشارم.

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه