اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠

یکی از رؤیاهای دوران کودکیم این بود که سوار بر "ماشینِ زمان" بشم و با استفاده از اون، به آیندۀ خودم سفر کنم... دلیلش رو نمی دونم ولی اونوقتها میخواستم که در این سفر، آیندۀ خودم رو فقط تا "چهل سالگی" ببینم؛ بعد دوباره برگردم، کودک بشم و پا به آینده ای بذارم که قبلاً فیلمش رو یکبار دیده ام!...
بالاخره امروز؛ چهل ساله شدم و اگه اون رؤیا به واقعیت پیوسته باشه، باید فردا صبح که از خواب پا میشم، ببینم یک کودک 6 ساله ام؛ هم سن و سالِ اینروزهای پسرم!... اگه اون رؤیا واقعیت داشته باشه، باید زندگی رو دوباره از کودکی شروع کنم... نمی دونم در این تناسخ، این امکان رو خواهم داشت که با تجربه ای که بدست آورده ام تغییری در سرنوشتم ایجاد کنم یا نه؟  بعضی اتفاقات رو عوض کنم، بعضی کارهایی که نکرده ام رو انجام بدم و برخی اشتباهاتم رو تکرار نکنم...
چه رؤیا باشه چه حقیقت، امروز دیگه چهل ساله ام! بقول معروف، چل چلی جوونیم تموم شد و پا به میانسالی گذاشتم. آغاز دهه پنجم زندگی!... هیجان انگیزه نه؟...
عدد چهل از جمله اعدادیه که رمز و راز زیادی در وجودش نهفته !... معدودی از اعداد در عالمِ طبیعت، فرهنگِ اقوام و ادیانِ مختلف و نیز در متون دینیِ اسلامی و غیراسلامی، اهمیتِ خاصی دارن به طوری که بعضی عقاید، سنن و آداب بر محور اونها چرخیده و همواره مورد توجه بوده اند. از جمله این اعداد میشه به "چهل" اشاره کرد که در چهار سورۀ مختلف قرآن بکار رفته و فلسفۀ اهمیتش در پرده ای از ابهام قرار داره و به عنوان عددی اسرارآمیز به شمار میاد. عددی که مفسران، مورخان و ادیبان، هر کدوم به ذوقِ خودشون تفسیری ازش ارائه داده اند:
حکما معتقدند که بلوغِ معنوی انسانها در سن چهل سالگی اتفاق میفته و بهمین دلیل بسیاری از مفسران در خصوص آیه «حتی اذا بلغ اشدّه و بلغ اربعین سنة» [سوره احقاف:آیه ۱۵ ]به این نوع بلوغ اشاره کرده اند. پیامبر اسلام (ص) و غالب انبیاء الهــــی نیز دقیقـــاً در همین سن به پیامبری مبعوث شده اند.

"سعدی" معتقده: « هر آن کس که در این سرای فتور و متاع غرور که تو او را دنیا می خوانی، سال او به چهل برسد و خیر او بر شرّ او غالب نگردد و طاعت او بر معصیت راجح نیاید ، او را بگوی که رخت برگیر و جانب دوزخ گیر! »

"ناصر خسرو" پس از خوابی که در چهل سالگی میبینه ، سفر هفت ساله اش رو شروع میکنه:
بنگر که کجا می روی ای رفته چهل سال
چون آب سوی جوی ز بالا سوی محشــر

"نظامی گنجوی" که در چهل سالگی "مخزن الاسرار" رو سروده  در جایی از اون میگه:
طبع که با عقل به دلالگـی ست
منتظر نقد چهل سالگــــی ست
تا به چهل ســــــال که بالغ شود
نقد سفرهـــــاش مبالـــــــغ شود
یار کنون بایدت افســـــون مخوان
درس چهل سالــگی اکنون مخوان

"مولوی" هم که تا سن چهل سالگی شعری نسروده بود و حدود هفتاد هزار بیت شعری که سروده حاصل سالهای پس از چهل و بعد از اولین دیدارش با "شمس تبریزی" است معتقده:
آدمی را اندک اندک آن همام
تا چهل سالش کند مرد تمام

 لسان الغیب "حافظ" هم به غمزه، نگران برباد رفتن اندوختۀ تکاملی خود در چهل سالگیه و میگه:
علم و فضلی که به چهل سال دلم جمع آورد
ترسم آن نرگس مستـــانه به یغمــــــا ببرد! 


اگه رؤیای کودکیم واقعیت نداشته باشه و فردا پا بشم و ببینم که فردای امروزه و من چهل سالمه، باید بگم در مجموع از زندگی و سرنوشتی که در این چهل سال داشته ام راضیم و خداوند بزرگ رو بینهایت شاکر... درسته که گاه سختیها و ابتلائاتی رو تجربه کرده ام، ولی معتقدم که لطف خدا همیشه و همه حال، بیش از حدّ لیاقتم شامل حال من بوده و توفیقاتی نصیبم کرده که بسیاری دیگر، در آرزویش بوده اند... هیچگاه سختیهای زندگیم ماندگار نبوده و همیشه با حلاوتِ موفقیتها، مزۀ گسِ تلخکامیها رو به فراموشی سپرده ام. درسته که تلخیهای زودگذر رو بارها تجربه و تحمل کرده ام ولی همواره به لطف الهی باور داشته و دارم و معتقدم که در هرکار و در هر مرحله ای از زندگی : « یک پایانِ تلخ، بهتر از تلخیِ بی پایان است » و در پایانِ هر تلخی، شیرینی در راهست...

سال قبل در چنین روزی داستان خلاصه شدۀ زندگیم رو بصورت کاملاً فشرده، در پستی تحت عنوانِ "سرنوشت" نوشتم و امروز حرف تازه ای در اینخصوص نمیخوام بزنم جز اینکه از خدای بزرگ بخاطر تداوم الطافش و از پدر و مادر و همسر و خانواده و دوستان مهربانم بخاطر همۀ خوبیها و مهربونی ها و حمایتهاشون  تشکر میکنم...
دوره جدیدی از زندگیم از امروز آغاز شد... دوره ای که میگن نقطۀ عطفِ زندگیِ آدمهاست... باید آستین ها رو بالا بزنم... خیلی کارهاست که تا فرصت دارم باید انجامشون بدم... 
-----------------------------------------------------
پی نوشت:
اولین تصویر چهل سالگیم رو از اینجا  ببینید.

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه