اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠

چند روز پیش وقتی توی یک جلسۀ نسبتاً مهمِ مدیریتی تو محل کارم، موضوعی را بطور کامل و با صرفِ وقتی در حدود یکساعت، به مهندسینِ مشاورِ طرفِ قراردادمون توضیح دادم و بعد با اولین سؤالی که اونا مطرح کردن فهمیدم که تقریباً هیچی از موضوع رو متوجه نشدن؛ بی اختیار یاد بازی "مارپلّه" افتادم! بازیی که توش گاهی بعد از کلی زحمت کشیدن و تاس انداختن و از پله ها بالا رفتن، یکهو یک مار بلندی نیشت میزنه وبرمیگردی دوباره سرجای اول: "نقطه شروع"!...

یادش بخیر بچه که بودیم وقتی با دوستامون یکجا جمع میشدیم؛ بازیهایی انجام میدادیم که تو بیشترشون عاملِ تعیین کننده؛ "تاس" بود... علاوه بر شانسی که در افتادنِ تاس و شماره اش وجود داشت، استراتژیِ بازی و نوع تفکری که بازیگرِ هر مهره اتخاذ میکرد نیز البته عاملی تعیین کننده برای برد و باخت بحساب میومد.
بازی "مِنچ" طرفدار زیادی داشت ولی پشت صفحۀ منچ، یک بازی دیگه بود  بنام "مارپلّه" ... من این بازی رو بیشتر دوست داشتم و هرچه بزرگتر شدم، شباهتهای بین این بازی کودکانه و صحنۀ بازی زندگیِ فردی و اجتماعی رو بیشتر درک میکردم...
این بازی یک نقطه شروع داشت و یک نقطه پایان که هدف، رسیدن به اون نقطۀ مقصد با طی کردنِ مسیرِ بازی بود.
عددِ تاس، مشخص میکرد که چند گام میتونی برداری، مُنتها در طول مسیــــر، پلّـــه ها و مارهای متعددی وجود داشت. این پله ها و مارها در جاهای مختلفِ صحنۀ بازی مستقر بودند و بلندای متفاوتی داشتند.
اگه تعداد گامهای مجاز که با عدد شانسیِ تاس مشخص میشه شما رو تا پای یک نردبان (پلّه) رهنمون میشد میتونستید به اندازه طول و بلندیِ نردبان، صعود کنید و در مسیرتون پیش بیفتید و اگه تعداد گامها، شما رو تا آستانۀ نیش یک مار هدایت میکرد، توسط اون  خورده میشدید و تا منتهی الیه دُمِ اون مار، به طرف پایین و به سمتِ نقطۀ آغاز، سقوط میکردین. حتی گاهی پیش میومد در چندقدمی نقطۀ پایان و رسیدن به پیروزی، نیشِ یک مارِ بلند، شما رو تا نقطۀ صفر و سلولِ ابتدایی به عقب میبُرد!...

صحنه مارپلّه صحنۀ مبارزه است، صحنۀ صبر و استقامت و تداوم ... جاییه که به آدم یادآوری میکنه: اینطور نیست که همیشه یک گام بلند متضمن کسب موفقیت باشه، بلکه در شرایطی، این گام بلند علاوه بر اینکه میتونه به خشتکِ آدم آسیب برسونه ممکنه کل هیکلمون رو خوراکِ یک مار بلندبالا بکنه و فرد رو به سمت پایین رهنمون بشه!... چه بسا ممکنه گامهای کوچک ولی با تدبیر و برنامه (که گاهی به درجا زدن تلقی میشه)، ما رو بیشتر به سمتِ نردبانهای ترقّی هدایت بکنه...  درس بزرگ این بازی برای کسانیه که احساس می کنند حرکتشون کند شده و درجا می زنند. این افراد با این بازی یاد میگیرن که نمیشه نشست و حرکتی نکرد و ناگهان خود رو در بالای نردبان موفقیت دید. باید تلاش کرد، صبور بود و مهمتر از همه از تاسها و گامهای کوچک، آزرده نشد. گاهی ارزش یک حرکتِ کوچک ولی توأم با سلامت، بسیار بیشتر از یک حرکت بزرگه که ممکنه آدم رو طعمه یک مار بکنه... بعضی مواقع در زندگی هم، درست همان زمانی که فکر می کنیم درجـــــا می زنیم یا حرکتمون کند شده، در واقع داریم آهسته به سوی موفقیت گام بر می داریم...
رسیدن به موفقیت با بالا رفتن از پله ها در این بازی مثل رسیدن به کمال و رستگاری با انجام دادن خوبیهاست و در نقطۀ مقابل، تن دادن به زشتیها و پلیدیها مثل خورده شدن توسط ماره و باعث خسران و عقبگرد در مسیر تعالی میشه!... در مارپله هم مثل بازی زندگی، هیچوقت برای دوباره شروع کردن و لذت بردن، دیر نیست . انداختن تاس و گام برداشتن در مسیر زیبای زندگی ، گذشتن از میان مارها و پله ها و تجربۀ انواع موفقیت ها و شکست ها؛ ما رو به این باور می رسونه که امروز اولین روز زندگیِ دوباره ست، پس میتونیم در هر جایِ بازی که هستیم و با هرچه در اختیار داریم کاری بکنیم... زندگی ادامه داره پس باید حرکت کرد...

در صحنه مارپلۀ زندگی، تعداد پله ها به مراتب کمتراز تعداد مارهاست و این نشانگر اینه که امکان لغزش و خارج شدنمون از مسیرِ درست و منطقی و تن دادن به کارهایی که باعث سقوطِ ما میشن، بمراتب بیشتر از پله ها و فرصتهاست؛ پس باید مواظب این لغزشها باشیم . باید فرصتها رو بموقع شناسایی کنیم، اونا رو قدر بدونیم و ازشون بخوبی بهره برداری بکنیم...
 درسته که در مارپلّۀ زندگی رسیدن به نقطۀ آخر، هدف بزرگ و نهاییِ  ماست ولی تلاش و کوشش مستمرِ ما، ایمانی که برای رسیدن به هدف داریم و اینکه در این راه بارها تاس رو پرتاب میکنیم و از حرکت باز نمی ایستیم، موضوعی مهمتر و ارزشمند تره... وقتی در چند قدمی پیروزی و رسیدن به نقطۀ هدف، طعمۀ ماری میشیم و به نقطه ای در ابتدای مسیر بر میگردیم حاوی این درس برای ماست که فقط لحظه ای غفلت و لغزش، ممکنه موجب بدنامی و سقوط ما بشه و باعث از دست دادن تمام اعتباری که در اینهمه سال اندوخته ایم... در این بازی فقط یک شکست وجود داره و اون؛ ناامیدی و دست کشیدن از ادامۀ بازیه!... باید باور کنیم که همیشه میتونیم طرحی نو دراندازیم و ادامه رو دوباره شروع کنیم...
و در پایان، در جواب همۀ اونایی که معتقدند که "شانس" حرفِ اول رو در این بازیها میزنه و فقط تاسه که نحوۀ بازیِ ما رو تعیین میکنه، در جوابِ اونایی که معتقدند: « تاس اگر نیک نشیند همه کس نرّاد است»، باید گفت که نه!. درسته که "تاس" و عددش هم جزیی از بازیه ولی هنر ما در نحوه مدیریت بازی و استقامت ما بر هدف، عامل تعیین کننده تریه و در نهایت:
« تاس را نیک نشاندن هنرِ نرّاد است»...

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه