اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠

خدابیامرز مادربزرگِ پدریم، - که من " ننه جان " صداشون میکردم- در عینِ حال که به ظاهر از سوادِ کتابت و قرائت برخوردار نبود (و فقط میتونست اسم و فامیل خودش رو بنویسه  و حتی بجای امضاء، یک مُهر فلزی کوچک داشت که باهاش امضا میکرد و حقوق و مستمریش رو از بانک میگرفت)؛ ولی از سواد شفاهی بسیار بالا و هوش و حافظۀ سرشاری برخوردار بود... بواقع، ایشون گنجینه ای بود از داستانهای ناب و اَمثال و حِکَمِ پندآموز... یکی از حسرت هایی که همیشه از گذشته دارم اینه که ای کاش در زمان حیاتِ ایشون، اون داستانها و اشعار رو (که واقعاً منحصربفرد بودند و نمونه اش در هیچ کتابی وجود نداره)  مینوشتم و یا با صدای خودشون ضبط میکردم... حالا پس از گذشت بیش از بیست سال از وفاتِ ننه جان، خیلی از داستانهاش رو از یاد برده ام و اونایی هم که یادم مونده، بعضی جزئیاتش رو فراموش کرده ام و البته با تمام این تفاصیل، خیلی از نقل قولها، داستانها و ضرب المثلهاشون رو بطور کامل به یاد دارم و گاهی از اونها استفاده میکنم و یا حتی در صحبتهای خانوادگی بهشون استناد میکنم.

و اما عجیب ترین و مهیّج ترین بخش از اظهارنظرهای ننه جانِ ما، اون قسمت از حرفاش بود که آینده های نسبتاً دور رو به نقل از کتابی موهوم (که هیچکس ندیده)، به مانند "نوستراداموس" پیشگویی میکرد و اتفاقاً همۀ این پیش بینی ها تاکنون درست از آب در اومده...  مثلاً:
یکی دو سال قبل از انقلابِ 57، که رژیم شاهنشاهی در اوج اقتدار و صلابت بود و در روزهایی که همشهری هایِ ما کمتر شناختی از روحانیون ساکن قم داشتند و بیشتر، مراجع بزرگِ اهلِ آذربایجان ( آقایان: شریعتمداری و خویی) رو میشناختند و از ایشان تقلید میکردند؛ ننه جانِ ما ادعا میکرد که در کتاب تاریخ(1)(!) نوشته شده که "سیّدی از قم" بر خواهد خواست و بساط حکومتِ پادشاهی را برخواهد چید...
 و یا  قبل از اینکه در روز 26 دیماه سال 57 ؛ محمدرضا شاه برای همیشه از ایران خارج شود، ننه جانِ ما گفته بود که در کتابِ تاریخ(!) نگاشته شده که این شاه در مصر خواهد مُرد و به خاک سپرده خواهد شد...

یادم میاد در یکی از داستانهایِ ایشون؛  به فرمودۀ یکی از اولیاء الهی، شخصی باید سفری رو انجام میداد و پس از بازگشت، بایستی گزارشِ سفر رو با تمام جزئیات برای آن مردِخدا بازگو میکرد تا ایشان وقایعِ مذکور را تفسیر نماید. در قسمتی از جزئیاتِ این سفرِ اسرارآمیز، آن مرد به جالیزی رسیده بود که هندوانه های بسیار بزرگ و خوش ظاهری داشت ولی وقتی از فرطِ تشنگی به آنها پناه برده بود با درونِ پوسیده و گندیدۀ هندوانه ها مواجه شده بود... تفسیری که آن مردِ خدا دراینخصوص داشت این بود که : «روزگاری خواهد آمد که ظاهر جوانها شاداب و درونشان افسرده و غمزده و پوسیده خواهد شد »... در ادامۀ همین داستان، تفسیر آن مردِ بزرگ بر این موضوع که آن مسافر در راه سفرش گنجشکی را دیده که از گوشتِ مُردار میخورد و بر بالای درخت آواز میخواند، این بود :« روزی فرا خواهد رسید که واعظان، خود مال حرام خواهند اندوخت و از روزیِ غیرحلال ارتزاق خواهند کرد ولی بر بالای منابر در تقبیح این رفتارها موعظه خواهند کرد!»... و البته این داستان و اتفاقاتِ سفرِ آن مسافر و تفاسیر مترتب بر آن، بسیار طولانی است، و من که اولین بار در زمان شنیدن آن داستان، کودکی بیش نبودم، اکنون؛ با گذشتِ سالها، به عمق آن مطالب و پیش گویی ها، روز به روز بیشتر واقف میشوم!. پیش گویی هایی که اکثراً بوقوع پیوسته اند و اشارۀ بیشترِ من به آنها، شاید موجب خداحافظیِ همیشگیِ ما از شما گردد! ...

یکی از معدود پیشگویی های ننه جانِ ما که تا به امروز رنگ واقعیت به خود نگرفته و امیدوارم هرگز جامۀ حقیقت نپوشد؛ پیشبینیِ وقوع جنگِ بزرگ جهانی است!... عبارتِ منقولِ ننه جانِ مرحوم ما، دقیقاً چنین است: « در کتاب تاریخ (!) نوشته اند: جنگِ جهانی سوم(!) زمانی رخ خواهد داد که اسبِ " روسِ زرد" از " فُرات"، آب بنوشد» !!...
 درخصوص این پیام، و مصادیقِ مبهمِ مستتر در آن بسیار اندیشیده ام... گمان میکنم که  مفهوم عبارتِ "روس زرد" باید " ائتلاف روسیه و چین" باشد. کشورهایی که به هیچ دین و مذهبی پایبند نیستند؛ در تمام چالشهای کنونیِ جهان، نقشی مؤثر و کم نظیر دارند؛ فقط و فقط به منافع خویش می اندیشند و هرگونه تعهد اخلاقی را با  چرخش عقربۀ ترازوی منافعِ، زیر پا میگذارند. دو کشوری که نفوذی بسیار در منطقۀ ما دارند و (متأسفانه ، به اشتباه و در نهایتِ کج سلیقگی)  ملجاء برخی کشورهای مسلمان و مبتنی بر ایدئولوژی، در قبال تهدیدات سایر قدرتهای جهانی شده اند...
و اما: فرات... با اینکه رودخانۀ  "فرات" از ترکیه و سوریه و عراق میگذرد و به خلیج فارس میریزد ولی بنظر میرسد بیشترین تأثیر استراتژیک را در "سوریه" دارد. کشوری که امروز وضعیتِ بحرانیِ آن، منطقه را در معرض یک رویاروییِ بزرگ قرار داده است. جاییکه آبستنِ حوادث است. جاییکه برخلاف سایر کشورهای منطقه، گفته میشود اعتراضات مردمی اش، بیداری اسلامی (یا انسانی!) نیست ، بلکه صرفاً فتنه ای خارجی، منحرف و خطرناک است!.

----------------------------------------
پاورقی:
(1) - ننه جان عزیز ما، از این کتاب موهوم بنام کتاب تاریخ یاد میکرد و میگفت: « تاریخ کیتابیندا یازیپ:...» در حالیکه ما تاریخ را کتابی در مورد "گذشته" می دانیم و از کتاب موهومی که خبر از "آینده" بدهد بعنوان " کتاب تاریخ" یاد نمیکنیم. بهمین خاطر هرگاه در متن، از این واژه به روایت از"نَنجون" نقلِ قول کرده ام، علامت تعجب را نیز در کنارش قرار داده ام

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه