اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱

دو سال گذشت ...
امروز؛ در معبر سه سالگی قدم گذاشت!...در دومین سال حیاتش روزهای سختی را سپری کرده بود... مشغلۀ سخت و طاقت فرسای من، اوضاع نه چندان بسامان ملک و ملت - که شوق نوشتن را میـــــــــراند -و هراس از خاموشیِ ناخواسته - که گاه سکوت را دیکته کرد و گاه در پرده گفتن را - ؛ اینهمه، فروغی برای "چراغ" باقی نگذاشته بود...  در سخت ترینِ این روزهــا - در 35 روزی که به درازای یک قـــــــرن گذشت - ؛ وزش بادی سرد و مرموز، سوسوی چراغ را به دست خاموشی سپرد و بیش از یکماه واژۀ سیاه "هک" را ناجوانمردانه بر صفحۀ سپیدش حک کرد!...
چراغ - هرچند کم رمق - به سوسویش ادامه داد و  البته این شما بودید که دست در دست هم به دورش حلقه زدید تا چراغمان از گزند بادهای غفلت و فراموشی و جهل و تاریکی در امان بماند ... تا دوباره جــــــــان بگیرد، تا باز نور در تاریکی ها بیفشاند... 

در پستهای "یکسال دود چراغ" و " زنگ انشاء"؛ انگیزه ام برای این با شما بودن گفته شد ... اعتقادی که نورافشانیِ چراغی هر چند کم سو را تنها راه رسیدن به کمالِ جامعه ای میداند که نیازمندِ آگاهی بخشی است... نه اینکه بپندارید خود را در جایگاه برج عاج دانش و دانایی و فرهیختگی میبینم و  همچون فانوسی راهنما !... نه! ولی لازمۀ پیمودنِ راه تعالی و پیشرفتِ این سرزمین را در برافروختن چراغهایی میبینم که بدست من و شما یارای نمایاندنِ راه به اکثریتی خواهد داشت که این مسیر را در طول تاریخ، هماره کورکورانه طی کرده اند!... و اگر در این راه - که شاید سالها بطول انجامد - موفق به روشنایی و هدایت شویم، بی نیاز از تیغ و مسلسل و خشم و فریاد، تاریکی را در محاق خاموشی به حال خود رها خواهیم ساخت... دیگر هیچ سیاهبازی سیاهمان نخواهد کرد... هیچ نقاشی، در خُم رنگرزی نخواهدمان شست... شعار بر شعور هرگز غلبه نخواهد یافت و سیب زمینی معیار رأی توده هایمان نخواهد بود...

شب ظلمت و بیابان به کجا توان رسیدن

مگر آن که شمع رویت به رهم چراغ دارد

 


سحرگه رهروی در سرزمینی
همی‌گفت این معما با قرینی
که ای صوفی شراب آنگه شود صاف
که در شیشه بر آرد اربعینی
خدا زان خرقه بیزار است صدبار
که صد بت باشدش در آستینی
مروت گر چه نامی بی‌نشان است
نیازی عرضه کن بر نازنینی
ثوابت باشد ای دارای خرمن
اگر رحمی کنی بر خوشه چینی
نمی‌بینم نشاط عیش در کس
نه درمان دلی نه دردِ دینی
درون‌ها تیره شد باشد که از غیب
چراغی بر کند خلوت نشینی
گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی
ره میخانه بنما تا بپرسم
مآل خویش را از پیش بینی
نه حافظ را حضور درس خلوت
نه دانشمند را علم الیقینی

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه