اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳٩۱

انگار همین دیروز بود که شمعهای چهل سالگیم خاموش شدند و چهل و یک سالگی از راه رسید!...
امشب هم؛ چهل و یک تمام شد و از فردا باید بگم: «سلام 42 !» ...
یاد شعری از حضرت "حافظ" افتادم :
کاروان رفت و تو در خواب و بیـــــــــــابان در پیش !
کِی روی؟ ره زکه پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟
ساغری نوش کن و جرعـــــــــه بر افلاک فشـــــان
چند و چند از غم ایــــــــــــــــــام، جگرخون باشی؟

یادم میاد بچه که بودم میخواستم سالها زودتر بگذره تا بزرگتر بشم و کارهای مهم و بزرگ انجام بدم!... اوایلِ جوانی؛ خیلی دوست داشتم زود درس و دانشگاه رو تموم کنم تا وارد عرصۀ کارزار بشم... ازدواج کردم، خانه و خانواده تشکیل دادم و بشدت سرم گرم  کار شد... در طی این مسیر و برای ترقی و پیشرفت در زمینۀ کار و حرفه ام؛ هجرت کردم، مبارزه نمودم، دلم خون شد، زمین خوردم ولی باز برخاستم... تمام سعی خودم را کردم که تا حد امکان، آرامش و رفاه برای خانواده و محیط مناسبی برای تربیت مطلوب فرزندم تأمین کنم...  در تمام این مدت به آب و آتش زدم و از هیچ کار و تلاشی فرو گذار نکردم...
 حالا بعد از اینهمه سال وقتی به پشت سر نگاه میندازم، با خودم فکر میکنم که گویا توی اینهمه شلوغی و دویدن و کشمکش؛ فراموش کرده ام "زندگی" کنم!... شاید هم تعریف زندگی؛ "فقط" همینها بود که گذشت... ظریفی میگفت: «برای به دست آوردن پول و گذران زندگی، سلامتی خود را از دست می دهیم. سپس برای بازیابی مجدد سلامتی، پولمان را از دست می دهیم. گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مُرد و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم»...

 هر چقدر سعی میکنم این پست کمی شاد و شبیه یک "جشن تولد" بشه، ولی نمیشه!... در این احوالاتِ روزمرّگی و در این روزگارِ غریب، با این برفِ سپیدِ پریشان که هر روز بیش از پیش روی سرم مینشینه؛ هرچه میخوام از حرارت و مهرِ افروخته در دلِ یک "متولد ماه مهر" بنویسم، قلم انگار  با ما سرِ یاری نداره!... بقول استاد "محمدعلی بهمنی": « مدتیه؛ دلم با هیچ حرفی دیگه وا نمیشه!... خیلی دلم وا شدن و دوست داره، امّا؛ نمیشه!... یه حرفی تو شِعرای من بود، حالا نیست!... همینه که هرچی میگم، شبیه اون، حرفا و شِعرا نمیشه!... بدجوری، دلواپسِ حالِ خودمم!... چیکارکنم؟ دردی دارم که با دوا، والله مداوا نمیشه!... حتی با یک قطره میشد یه روزی دریا شد و موند ... حالا که با رودخونه هم؛ خشکیها دریا نمیشه!»...

 خوشحالم که یکسال گذشت و هنوز سلامتم!... خوشحالم که همسر عزیز و پسر دلبندم کنارم هستند و از این "جشن تولد" خوشحالند ... خوشحالم که پدر و مادر خوبم، خانوادۀ مهربانِ خودم و همسرم همه سالمند و  سایه ای از مهـــر بر سرم دارند... خوشحالم دوستانی دارم که از شادیم شاد و در غمم غمگسارند... خوشحالم که چراغم همچنان روشن است!... خوشحالم که خدای مهربان، سایۀ الطافش را کریمانه بر سرم دارد ... خوشحالم که هنوز در زمرۀ "اَنعمتَ علیهم" باقیم...  "اَلحَمد" را  همواره ورد زبان خواهم داشت و در خلوت سجودم نجوا خواهم کرد: « یا لطیف! ارحم عبدک الضعیف!»...
 
 دعا میکنم : 
هر که ما را یاد کرد ایزد مر او را یـــــــاد باد 
هرکه ما را خوار کرد از عمـــــر برخوردار باد 
هر که اندر راه ما خــــاری فکند از دشمنی 
هر گلی کز باغ وصلش بشکفد بی خار باد
-------------------------------------------------------
پی نوشت:
آندسته از دوستانی که تاکنون پست "سرنوشت" رو از این وبلاگ مطالعه نکرده اند میتونن داستان سرگذشتم رو بصورت mp3  از اینجــــــــا بخونن و در صورت تمایل در مورد اون پست همینجا پیام بذارن... ضمناً اولین عکس آغاز 42 سالگی هم از اینجا قابل مشاهده است.
کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه