اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۱

حوادث زیر؛ همگی در عرض 48 ساعت گذشته اتفاق افتاده اند و من شخصاً ناظر هر 4 اتفاق بوده و راوی بیواسطۀ آنها هستم:

  1. عمۀ همسرم بیوه ای هفتاد ساله است و از حدود سه سال قبل که همسرش دار فانی را وداع گفت، تنها در خانۀ خود در یکی از محله های مرکزی و پر جمعیت ارومیه زندگی میکند... بعد از ظهر دیروز و در روز روشن، یک زن و مرد از دیوار خانۀ ایشان بالا رفته و وارد خانه شده اند. سارقین ضمن سرقت طلاجات موجود در منزل، هنگام درآوردن عدوانی النگوهای این پیرزنِ بی دفاع، دستش را شکسته و برای اینکه شناسائی نشوند هنگام فرار به پیرزن بیچاره شلیک کرده اند که گلوله به کف دست ایشان برخورد کرده و هم اکنون در بیمارستان بستری است. افسران پلیس پس از حضور در محل وقوع جرم اعلام کرده اند این دومین سرقت به این روش ظرف چند روز گذشته میباشد.
  2. یکی از دوستان صمیمی من که استاد دانشگاه است عصر دیروز از یک شماره عمومی، پیامکی دریافت کرده با این مضمون که : « شما برنده یک میلیون تومان کمک هزینه سفر زیارتی شده اید. با این شماره تلفن تماس بگیرید تا پول را به حسابتان واریز نماییم»... رفیق شفیق ما هم با شماره مذکور تماس میگیرد و با راهنماییِ اپراتور تلفن، به نزدیکترین عابربانک مراجعه میکند... پس از اجرای دستورات مخاطب تلفنی، بجای اینکه یک میلیون تومان به حسابش واریز شود، مبلغ هشتصد و هشتاد هزارتومان از حسابش برداشته شده و حسابش خالی میشود. حالا شانس آورده از کارتی استفاده کرده که مبلغ زیادی در آن موجودی نداشته است.
  3. عصر امروز برای سوختگیری اتومبیل به جایگاه پمپ بنزین مراجعه کرده بودم. هنگام بنزین زدن متوجه سر و صدایی در گوشۀ جایگاه شدم. نزدیکتر که رفتم متوجه شدم سه نفر از متصدیان جایگاه با یکنفر درگیر شده اند. موضوع را که سؤال کردم فهمیدم طرف مقابل، یک قطعه چک مسافرتی تقلبی را میخواسته به آنها قالب نماید. خواستم وساطت کنم که « ای آقا! شاید خودش هم نمیدانسته که چک تقلبی است» ولی با پاسخی که شنیدم تعجبم چند برابر شد: « نه آقا! امروز این سومین تراول چک تقلبی است که به ما انداخته اند. دوتای قبلی را متوجه نشده ایم ولی این یارو را حتماً باید تحویل پلیس بدهیم!»
  4. باز هم امروز عصر برای خرید "ضدیخ" به فروشگاه لوازم یدکی اتومبیل مراجعه کردم. یک آقایی داخل مغازه شد و سؤال کرد : « آقا درب بانک بنزین پراید دارین؟»... فروشنده جواب داد: « نـــه !» و من با تعجب پرسیدم: « ای آقا ! پراید که تولید ایرانی است! مگه لوازم آنهم کمیاب شده؟» و فروشنده جوابی داد که از تعجب دهانم باز ماند: « نه آقا! کمیاب نیست ولی من از امروز صبح، هفت تا درب باک پراید فروخته ام و موجودیِ درب باک در مغازه تمام شده!... نمیدانم چرا امروز اینهمه مشتری برای درب باک پراید دارم؟ قبلاً هفته ای دوتا هم فروش نداشت!»...
نقطۀ مشترک همۀ جرائم اشاره شده در بالا؛ "پول" است و هیچکدام از این جرمها و سرقتها، هدف و انگیـــــزه ای جز "پول" نداشته اند... پلیس که همان پلیسِ مقتدر گذشته است و حتی اقتداری روزافزون و بیش از پیش دارد، پس سؤال اینجاست که چه رخدادی در زیر پوست جامعه دارد اتفاق می افتد؟...
چه شد که جامعه از شعار "عدالت اقتصادی" به حقیقتِ  "فلاکت اقتصادی"  و از شعار "مهــر ورزی" به واقعیتِ "جُرم ورزی" رسیده است؟... آیا پاسخ جز این است که سرمنشأ تمام جرائم و جنایات و ناهنجاریهای اجتماعی؛ "فقر" و اوضاع نابسامان اقتصادی است؟
 
پی نوشت1:
بر گرفته از پیام دوستمان(خیلی دور خیلی نزدیک) و به نقل از "هگل":
«هنگامی که سطح زندگی توده وسیعی از مردم به زیر سطح معینی از معیشت فرو افتد و هنگامی که ضعفی در احساس درستی و نادرستی، شرف و حقیقت رخ دهد -  احساسی که موجب میگردد آدمی معیشت خود را از راه کار و کوشش شرافتمدانه خویش تامین کند -  ؛ آنگاه دار و دسته ای از "دریوزگــــــان" پدید خواهد آمد»
پی نوشت2: 
قسمتی از پاسخ من به یکی از پیامهای دریافتی این پست:
«"ویکتور هوگو" درباره رمان مشهور خود(بینوایان) میگوید: «تا زمانی که مشکلات زمانه همچون  فقر و فلاکت، منجر به زوال و فساد انسان گردد مطمئناً خواندن  کتابی چون "بینوایان" مثمر ثمر خواهد بود»...
بنظر من نیز؛ تم اصلی رُمان بینوایان بر بی‌عدالتی و فقر عموم مردم جامعه‌ استوار است و تصویرگر و نقاد اوضاع آن روزگار کشورش... "هوگو" این رمان را چنان طراحی کرده که علاوه بر یک اثر ادبی تمام عیار، از آن می‌توان به عنوان یک اثر تحقیقی - تحلیلی - تاریخی نیز نام برد. تمام مشکلاتی که برای امثال"ژان وال ژان" (با وجود روح پاکی که دارد)  رخ میدهد ناشی از "فقر" و "بی عدالتی اجتماعی" است و داستان از دزدیدن یک تکه نان آغاز میشود که از فرط گرسنگی است...
کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه