اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٢٢ دی ۱۳٩۱
 یکی بود، یکی هم نبود... غیر از خدای مهربان، دیگرانی هم بودند... روزی روزگاری نه چندان دور، کمتر از ده سال قبل که "دیروز" میخوانیمش؛ در سرزمینی آشنا،  اوضاع اینچنین بود: صندوق ذخیرۀ ارزی، دَه میلیارد دلار موجودی داشت... کشور از درآمدهای نفتیِ نه چندان زیادِ خود، کمتر مصرف میکرد... تحریمهای گستـردۀ بین المللی وجود نداشت... در روابط خارجی تنش نبود. کشورهای همسایه همه دوست بودند و جامعۀ جهانی نیز غالباً سازگار... در داخل، ثبات و آرامشی نسبی برقرار بود... اقتصاد زنده بود. گرانی و تورم؛ نه که نبود ولی طبیعی و معقول بود؛ کمرشکن نبود... روزنامه و مجله و فیلم و کتاب؛ فراوان بود... آزادیِ بیان بود؛ هرچند آزادیِ پس از بیان، زیاد نبود... مردم؛ همراه و فعال و شاد بودند و در امور کشور؛ مشارکت جو...
دوستانی دیگر امّا؛ دوست نداشتند این ثبات و آرامش نسبی، به نام رقیبِ دیرینه ثبت شود و کام ملت به دست دیگری شیرین گردد... کاستیها را بزرگ نشان دادند، توقعات را بالا بردند و بر طبل مخالفت کوفتند. با شعارها و وعده های رؤیایی، عدالت و مهرورزی را جار زدند: «اگر ما بیائیم با سایر دوستانِ همسو، کشور را گلستان میکنیم»... آمدند و شروع کردند به گلکاری... روزگار گذشت تا رسید به زمانی که "امروز" میخوانیمش؛ تحریمهای روز افزون، صندوق ذخیرۀ ارزیِ خالی، کسری بودجه، گرانی و تورم افسار گسیخته، چالش میان نخبگان و دولت، تنشِ فزاینده در روابط خارجی، بحران مشارکت عمومی و ده ها مسألۀ دیگر...
حال برای روزگاری که "فردا" میخوانیمش؛ همۀ همسویانِ سابق، از اوضاعِ "کنونی"، اعلام برائت میکنند. از نقش خود در وقوعِ این احوال تبرّی میجویند... دنبالِ یقه میگردند...  از این در هراسند که رفیقِ شفیقِ "دیروز" و رقیبِ سرکشِ "امروز"؛  "فردا" به آسانی و مسالمت، قدرت را ول نکند!
 
حکایت:
یک روز شخص بی نوایی لباسش کم بود، از سرما می لرزید و از نداشتن پوشاک ناراحت بود، از کنار رودخانه ای می گذشت و چیزی مانند "پوستین" روی آب دیده میشد. یکی به آن مرد گفت : آنجا را نگاه کن، روی سیلاب؛  کوزۀ روغنی،خیکِ  شیره ای، چیزی است که سیل با خود آورده است. می توانی آنرا بگیری و بفروشی و لباس بخری... دیگری گفت : اصلاً خودِ پوستین است، دست خدا رسانده، قدری همت کن و آن را از سیلاب بگیر و بپوش... مرد بینوا "طمعکار" شد، لباسش را درآورد، خودش را به آب زد و با زحمت زیاد به پوستین نزدیک شد  تا آنرا از آب بگیرد، اما آنچه سیل آورده بود نه پوستین بود و نه خیک روغن... بلکه خرس زنده ای بود که در سیلاب غرق شده بود و در آب دست و پا می زد، خرس منتظر بود دستش به چیزی بند شود تا خودش را نجات دهد... همین که آن مرد نزدیک شد و برای گرفتن پوستین دست دراز کرد ، خرس برای نجات خود به دست و پای آن مرد چسبید و مرد طماع هر چه تلاش کرد که از او کنار بکشد، ممکن نمی شد ... مردم دیدند که آوردن پوستینش خیلی طول کشید و خود آن مرد هم دارد همراه سیل پیش می رود... از دور نمی دانستند که چرا نمی تواند پوستین را بیاورد، فریاد زدند که: خب اگر نمی توانی پوستین را بیاوری ولش کن و خودت برگرد، مبادا سرما بخوری یا سیل تو را ببرد.. . مرد جواب داد که :بابا! من پوستین را ول کرده ام اما این پوستین است که دیگر من را ول نمی کند!
پی نوشت:
1- پیامهای درج شده در بخش "نظرات"، لزوماً بیانگر دیدگاه نویسندۀ وبلاگ نمیباشد.
2- در این پست، قصد پاسخگویی به تمام نظرات وارده را ندارم و دوستان به مانند تریبون آزاد (با رعایت خطوط قرمز)؛ نظرات خود را بیان خواهند نمود. من هم نظرات خود را در قالب پیام اضافه خواهم کرد. 
کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه