اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٢

حق داری مردّد باشی مَرد ! ... حق داری؛ چون ما ملّتی هستیم که فرق سرکه و انگبین را درست نمی فهمیم و آنگاه که خلطش میکنیم، صفرائیمان می کند!...
حق داری مردّد باشی مَرد ! ... چون تلخیِ بحرانهای 9 روزه را هنوز فراموش نکرده ای! ... حق داری آزرده باشی؛ چون نعره های نهروانیانِ کفن پوش را هنوز در گوش داری!... چون تهمتهای مضحکِ هتاکانِ مدعیِ شریعت را  هنوز  به یاد داری: ارتباطاتِ سوروسی!، چمدانهای سعودی!...
حق داری آزرده باشی مرد ! ... چون نجابتِ تو را به ترس، و تعـــامل و تدبیــــر و بصیرتت را به عجــــــــز و بی عملی تفسیر کردند...
می دانم خسته ای! آزرده ای! ... می دانم که می دانی این ملّت، همیشه ی تاریخ در انتظار اعجازِ یک قهرمان است! ... و تو ســـــــــــالها قبل در نامـــــه ای خطاب به امروزمــــــــــان نوشته بودی:       «وای بر ملتی که در انتظار قهرمان باشد»...
آری این ملت؛ منتظر معجزه دومی در هزاره سوم است!، منتظر است تا قهرمانی دیگر، آب منحرف شده ی اعجازِ نخستینِ هزاره را دوباره به جوی برگرداند! ... دریغ و افســـــوس که دنیــــای سیاست و اقتصـــــــاد و فرهنگ، خُم رنگــــــرزی نیست تا به طُرفة العینـی بتوان آن را رنگـــــــی متفـــاوت زد... و تو این را بهتر از هر کسی می دانی...

با این وجود؛ هرچند می دانم و می دانی که امید به بهار در دلهایمان خشکیده و سرمای زمستان سخت سوزان است، با اینکه می دانم و می دانی که روزگاری بسیار سخت برای اصلاح و مرمت ویرانیها در پیش است، ولی این را هم می دانی و می دانم که شاید، این آخرین فرصت برای نجات یک ملت باشد... پس:
پروا مکن! بشتاب! ... شاید ما اینبار از این  روزگار تلخ تر از زهر، درسی آموخته باشیم. شاید اینبار قَدر فداکاریت را بشناسیم... همه اینبار  دانستیم «پشت دریاها شهری است که در آن وسعتِ خورشید به اندازه چشمانِ سحرخیزان است» ... شاید اینبار ؛ ما - ملتِ فراموشکارِ قدرناشناس -، وارثِ آب و خِرد و روشنی گردیم، قایقی بسازیم و راهی شویم...  رو به سوی آن آرمانشهـــــــــرِ رویایــــــــــــی؛ پشتِ دریاها...
پروا مکن! بشتاب ! همّت چاره ساز است... ...  بازهم از خودت بگذر... ایثار کن... مطمئن باش اگر این بار هم، "ملّت" قدرشناست نباشد، تاریخِ این ملّت، قطعاً قدردان تو خواهد بود. 

 پی نوشت 1: این نوشته مخاطبی خاص دارد... مخاطبی که شاید هیچگاه، هیچیک از نوشته هایم را نخواند... ولی من در هربار نوشتن، تبسم روحانی او را در ذهن تصویر میکنم...
پی نوشت 2: از تمام دوستان بخاطر تأخیر در انتشار پست جدید پوزش میخواهم.
پی نوشت 3: پیامهای منتشر شده در قسمت نظرات، لزوماً بیانگر دیدگاه نویسنده وبلاگ نمیباشد.
پی نوشت 23 فروردین: بدلیل طولانی بودن متن پیامها و پاسخها در این پست و محدودیتِ فنیِ تعداد حروف پیامها در هر پست، لطفاً ادامۀ بحث و پیامها را از اینــــجا و در پست "پروا مکن(++)" دنبال نمایید.

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه