اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢

تا بحال در این وبلاگ؛ به فراخور موضوعات مختلف و بر اساس دلتنگیهای شخصی ، خاطراتی از گذشته ام را تعریف کرده ام که معمولاً با استقبالِ دوستان مواجه شده است... بنا ندارم که این وبلاگ به دفترچه خاطرات بدل شود و بارها نیز گفته ام که هدف واقعی من از انتشار دغدغه هایم در این مکان چیست؟ ... دیشب وقتی در بین وسایل قدیمی به دنبال یک جزوه میگشتم با دیدن تعدادی عکس، به یاد خاطراتم در روزگاری نه چندان دور، نه چندان تلـــــخ و نه البته شیرین افتادم!... اسبِ خیال، ناخودآگاه من را دوباره به آنروزها برد، به دیار رستم دستان؛ سیستان و بلوچستان:
حدوداً سال ١٣٨٠ بود، تقریباً دو سالی میشد که در سیستان بودم و یکسالی بود که همسرم هم به آنجا آمده بود... روزگار سپری میشد و من که هنوز جوان بودم و انرژی و علاقه فراوانی برای کار و کسب تجربه داشتم، با اشتیاقی مضاعف و تشنه یادگیری و تجربه اندوزی؛ به امورات کاریم میپرداختم... با توجه باینکه در ابتدای زندگی مشترک بودم و وضع مالی زیاد خوبی نداشتم ، از یک فرصت بدست آمده استفاده کرده و به مدیرم پیشنهاد دادم تا برای کار در یک پروژه نسبتاً مهم اجرایی، از سیستان به بلوچستان بروم تا علاوه بر کسب تجـــــــربه ای جدید، گشایشی هم در وضع مالیم ایجاد شود و عجیب اینکه مدیرم علیرغم نیازی که به وجود من در سیستان داشت، با پیشنهاد من سریعاً موافقت کرد!... گویا با توجه به مشکلاتی که در کارگاه مذکور در بلوچستان وجود داشت و کمتر کسی حاضر به رفتن به آنجا بود، از پیشنهاد من شگفت زده شده بود و بدون درنگ، ابلاغم را صادر کرد: " رئیس کارگاه اجرایی در باهوکلات" ... 
شاید اگر منهم تصور میکردم که با پیشنهادم به این سرعت موافقت خواهد شد، با فکر و تأمل بیشتری، آن درخواست را مطرح میکردم!...
خیلی زود روز رفتن فرا رسید... با همسرم وداع تلخی داشتیم ... او را در سیستان تنها گذاشتم (البته با وجود اینکه منزل ما در کوی خانه های سازمانی بود و همسرم ارتباط نزدیک و صمیمانه ای با خانمهای آنجا داشت – خصوصاً همسر مدیرمان که مثل یک مادر و خواهر بزرگتر مراقب او بود- تا حدود زیادی خیالم راحت بود و البته قرار بود هر ماه دوسه روزی به سیستان برگردم)...
مدیرمان هم همراه من آمد. میخواست که شخصاً من را آنجا معرفی کند و یکی دو روزی هم آنجا بماند تا من به اوضاع کارگاه، کاملاً  مسلط شوم... شاید هم واهمه داشت که پشیمــــــان شوم و جا بزنم!...
... و اما آن منطقه دور افتاده و مرزی در بلوچستان (در ٨٠ کیلومتری چابهار و ۵ کیلومتری مرز پاکستان) چه شرایطی داشت که همه از رفتن به آن محل و قبول مسؤلیت در آن پروژه طفره میرفتند؟... خطر اشرار مسلح، گرمای طاقت فرسای هوا (در حدود ۵٠ درجه سانتیگراد) ، مالاریا و عقرب سیاه از جمله مهمترین مشخصه های آنجا به شمار می رفت... اینکه چه شد و چه گذشت؛ داستانی بس طولانی است ولی لحظه لحظه آن روزگار سخت، و تک تک شرایط طاقت فرسای مذکور در دل خود، قصه ها داشت:


خطر حمله اشرار و وجود ملموس آنها در منطقه، سایه ترسناکی بود که هر لحظه بر سر خود احساس میکردیم ... بارها خودروهای دولتیِ دوکابین ربوده شده و راننده آنها در خوشبینانه ترین حالت در وسط بیابان به امان خدا رها میشدند و البته همه این اتفاقات در ساعات پس از تاریکی هوا بوقوع میپیوست. با این اوصاف وقتی طبق روشهای مدیریت اجرایی کارگاه و برای افزایش راندمان کار در هوای بسیار گرم، تصمیم گرفتم شیفت ظهر کارگاه را تعطیل کنم و ماشین آلات سنگین را در ساعات پس از نیمه شب که هوا اندکی خنک تر میشد بکار بگیرم، با تعجبِ فراوان ِپرسنل کارگاه مواجه شدم... وقتی خودم همراه اولین ماشین کمپرسی و در ردیف اولِ کاروان، در نیمه شبی جهت حمل مصالح خاکریزی به سوی معدن حرکت کردم، راننده های سایر ماشینها هم به غیرت آمدند و بدلیل علاقه و لطفی که به من داشتند این خطر را به جان خریدند. بارها شنیدم که در بین خودشان گفته بودند : «ما که نمیتونیم از این " بچه تـُرک" عقب بمونیم و کم بیاریم! »...

گرمای طاقت فرسای هوا توأم با شرجی از دیگر مشخصه های آن منطقه بود. صبح های زود و شبها کار میکردیم و روزها در اتاقهایمان و در خنکی نسبی کولرهای گازی به استراحت و کارهای دفتری میپرداختیم ... یادم نمیرود که در آن مدت دوبار برقهای کارگاه قطع شد. بار اول به حدی کلافه شده بودم که نزدیک بود دیوانه شوم. آخر من بچه یک منطقه سردسیری بودم و تحمل آنهمه گرما حتی برای بومیها سخت بود... برق که قطع بود نه تنها کولر نداشتی بلکه آبی هم در یخچال سرد نمیشد و بدلیل کار نکردن پمپها حتی امکان دوش گرفتن و استفاده از آب برای خنک شدن هم نبود... آنشب تا صبح قدم زدم، میترسیدم بخوابم! فکر میکردم اگر به خواب بروم  دیگر هرگز از خواب بیدار نخواهم شد و از شدت گرما قلبم از حرکت باز خواهد ایستاد! ... بار دومی که برق نداشتیم با تجربه تر بودم، با ماشینِ کولر روشن، ٨٠ کیلومتر رانندگی کردم تا در ساحل دریای باعظمت عمّان، تا صبح، از نسیم دریا خنکی بگیرم ... و البته بار سومی وجود نداشت چون برای کارگاه یک ژنراتور برق گازوئیلی خریدم!...

 از مالاریا و عقرب سیاه هم میگذرم...فقط همینقدر بگویم که گاهی کارگرها یک عقرب سیاه را میگرفتند و پس از خشک کردن، بعنوان دکور و تزئین، به دیوار انبار کارگاه آویزان میکردند!...

... گفتم که: در معارفه و اولین حضورم در کارگاه باهوکلات، مدیرمان هم بود و قرار بود یکی دو روز آنجا بماند... لحظه رفتن ایشان از کارگاه و تنها ماندن من با پرسنل و نیروهای جدید کارگاهی، از صحنه هایی است که هیچگاه در زندگی فراموش نخواهم کرد... وقتی که خودروی مدیر در محوطه کارگاه به قصد بازگشت به حرکت در آمده و هر لحظه دورتر میشد، میخواستم دنبالش بدوم، میخواستم فریاد بزنم که : «وایسا، اشتباه کرده ام! من نمیخوام بمونم! ... منهم میخوام با شما برگردم!»... ولی غرورم اجازه نداد! ایستادم... فریــاد نزدم ... ساکت ماندم و آرام:  بیصداتر از سکوت! ...
 این ترانه ی روانشاد " ناصر عبداللهی"  را بارها گوش کرده بودم و از حفظ بودم. بارها در خلوتم آنرا زمزمه میکردم:

 نتوان گفت که این قافله وا می ماند 
خسته و خفته از این خیل جدا می ماند
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی 
این سفر، همره تاریخ به جا می ماند
دانه و دام در این راه فراوان اما 
 مرغِ دل سیر، ز هر دام رها می ماند
می رسیم آخر و افسانه ی وا ماندن ما 
همچو داغی به دل حادثه ها می ماند
بی صداتر ز سکوتیم ولی گاهِ خروش 
 نعره ماست که در گوش شما می ماند
بروید ای دلتان نیمه، که در شیوه ی ما 
مَرد با هرچه ستم هرچه بلا می ماند

اینها را باز هم بعنوان قطره ای از دریا گفتم تا آن دسته از منتقدانم که  مدعیند "فلانی" اگر پیشرفت کرد و به پُست و مسؤلیتهایی رسید بخاطر چه و چه بود، اندکی انصاف پیشه کنند که : 
« ما از آن سودن و نیاسودن؛ 
سنگ زیرین آسیاب شدیم » ....

--------------------------------------------------------
پی نوشت1: 
شرح عکس: سال ١٣٨٠- بلوچستان- کارگاه باهوکلات - با لباس محلی
پی نوشت2: 
این پست قبلاً در همین وبلاگ در تاریخ 89/12/14 منتشر شده بود. 

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه