اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٢

پیش نوشت:
چه تلخ است با بغض بنویسی! با خنده بخوانند!
-------------------------------------------------------
امروز صبحِ زود؛ وقتی مسافتی از مسیرم به سمت محل کار رو قدم زنان طی میکردم، وقتی باد خشکِ صبحگاهی صورتم رو نوازش می داد؛ لحظه ای خودم رو تو رؤیای کودکی دیدم؛ بازهم اون حس قشنگ، اون بویِ آشنایِ قدیمی با تمام وجود به سراغم اومد: بوی پاییز -عطر مهر...
غم غریبی تو دلم نشست!... روحم پر کشید به سالها قبل:
تابستون با همه گرما و بازیها و شیطنتهاش، با تمام خاطراتش تموم میشد و بادِ سرد پاییزی یادآوری میکرد که: مدرسه ها دارن باز میشن... خریدهای مربوط به مدرسه رو قبلاً انجام داده بودیم ... یکهفته قبل از اول مهر هم میرفتیم مدرسه تا کتابهای درسی سال جدید رو تحویل بگیریم؛ رایگان، بدون ریالی پول!... آخ که چه بویی داشت کتابهای تازهی ورق نخورده!... چقدر با کتابهای جدید حال میکردم! همه شون رو ورق میزدم و با ولع خاصی تو صفحاتشون دنبال چیزای جدید میگشتم... 
غم وغصه
ی اومدن پاییز، زیاد طول نمی کشید: فقط  چند روز آخر تابستون تا روز اول مدرسه!...
مدرسه ها که باز میشد دیگه حال و هوات پاییزی نبود، با دیدن دوستانی که اکثراً در طول تابستون ازشون بیخبر بودی، با قرار گرفتن تو حال و هوای مدرسه و با شروع شیطنتهای خاصش، بازهم شاد بودی: رها از همه
ی دردها و غصه ها... 

چقدر برای اونروزا دلم تنگه! ... کاش میتونستم فقط یکروز، اون حال و هوای مستانهی کودکانه رو دوباره تجربه کنم... حتم دارم که اینبار قدر اون یکروز رو خیلی خوب میدونم!...
دلم برای تخته سیاه کلاسمون -که واقعاً سیاه بود- تنگ شده! حتی برای اون تخته پاک کن که از چوب بود و روش نمد کشیده بودن!... برای گچهای تحریر؛ سفید - رنگی!...  دلم تنگه حتی واسه نیمکتهای چوبی کلاس که ساعتها روشون میشستیم بی اونکه پشت یا کمرمون درد بگیره!... برای تیکه آهنی که تو راهرو، نزدیکِ در، آویزون بود و وقتی ناظم مدرســه با چکش بهش ضربه میزد، با بی زبانی ناله میکرد: زنگ خورد! بدو تا زودتر از بقیه، از مدرسه بزنی بیرون!...
چقدر برای همکلاسیام دلم تنگه! کجان؟ چیکار میکنن؟ دنیا به کامشون هست؟...

آخ که چقدر دلم برای معلمهام تنگه! کجان؟ چیکار میکنن؟ عمری به دنیاشون هست؟...
... چی بگم؟ از کی بگم؟ دلم برای اون پیرمرد لبوفروش سر راه مدرسه مون هم تنگ شده! چه لذتی داشت اون لبوی شیرینِ داغ که تو هوای سرد پاییز، لای کاغذ روزنامهی کهنه دستمون میداد!... 
راه طولانی خونه تا مدرسه رو پیاده میرفتیم... نه! می دویدیم... نه! فکر کنم پرواز میکردیم ... چه زود می رسیدیم!... چه روزای خوبی بود! دلم برای اون روزا تنگه خدا!... کوچه ها و خیابونا پر از درخت بودند و کف پیاده روها پر از برگهای پاییزی! ... صدای خش خش برگها زیر پام رو خیلی وقته یادم رفته! نمی دونم چرا خاطرات اون روزا برام رنگی نیست! همه ش سیاه-سفیده!...
 
من پاییزیَم! متولد پاییز! متولد مهر!... پاییز رو دوست دارم! بوی پاییز رو دوست دارم! ولی دلم پاییزی نیست!... میدونم که روزای تلخ و شیرین، همه گذرا هستند و عمر روزای بد، کوتاه!...

میدونم که در کشاکش روزگار؛ اگه زرد شدیم، اگه پژمرده، اگه سوختیم و دلخسته؛ امّا:  به امیدِ بهاری سبز؛ دل، جوان خواهیم داشت... دل، به خزان و پاییز هرگز نخواهیم سپرد:

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم / ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره / پر از خاطراتِ تَرَک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم/ اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم/ اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم/ اگرخنجر دوستان، گُرده ایم
گواهی بخواهید، اینک گواه:/ همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سربلند و سری سر به زیر/ از این دست عمری به سر برده ایم ... 

---------------------
پی نوشت:
این پست قبلاً در تاریخ 27 شهریور سال 90 در همین وبلاگ منتشر شده بود. 

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه