اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ٦ آبان ۱۳٩٢

سالها پیش در سیستان و بلوچستان ، در پروژه مهمی مشغول بکار بودم. این پروژه قرار بود آب آشامیدنی رو برای اولین بار به شیرهایِ آبِ خانه هایِ شهر زاهدان برسونه!... تعجب نکنید، تا اون موقع (یعنی تا اواخر سال 1381) مردم زاهدان در لوله کشی شهریشون آب قابل شرب نداشتند و مجبور بودند برای تأمین آب شرب به  منابع آب موجود در محله ها مراجعه و ظروف خودشون رو پر کنند.
شهر زاهدان تاریخ و قدمت چندانی نداره و در واقع شهر جدیدی به شمار میاد. در سال 1307هجری شمسی، قشون رضاشاه به بلوچستان حمله کردند و در جایی بنام دزداب مستقر شدند که هفت سال بعد در سال 1314(ه.ش)  دزداب به زاهدان تغییر نام داد. قدمت بسیاری از شهرهای این استان از جمله زابل و سراوان و... بسیار بیشتر از مرکز آن استان است. 
... داشتم میگفتم که من مدتی در پروژه آبرسانی از زابل به زاهدان مشغول بکار بودم. اگه بخوام از خاطرات اونجا و اون پروژۀ خاص بنویسم قطعاً به مجالی بیشتر نیاز هست ولی در این فرصت فقط میخوام بگم که این پروژه روزهای بسیار سختی رو برای من رقم زد. در عین حال شک ندارم که بهترین پروژۀ دوران کاریِ من بوده و خواهد بود و شاید دیگه هیچگاه نظیرش برای من تکرار نشه. روزهای سختی رو طاقت فرسا کار کردیم، همه با هم و درکنار هم ... نیروهای بومی و غیر بومی از اقصا نقاط کشور در یک پروژه خطی (بطول 192 کیلومتر  و اختلاف ارتفاع 1510 متر با احداث پنج ایستگاه پمپاژ و خط لوله)، تلاشی بی وقفه و شبانه روزی داشتیم. من که برای مدتی مسؤلیت اولین (و شاید مهمترین) ایستگاه رو بر عهده داشتم فراموش نمیکنم که گاهاً در پمپاژهای آزمایشی، 72 ساعت نمی خوابیدیم( فقط در حد دو الی سه ساعت خواب منقطع)، و  اون لحظه، هیچ توقع و انتظاری از هیچکسی نداشتیم، جز اینکه میخواستیم این کار بزرگ رو به سرانجام برسونیم و در اون نقشی ایفا کنیم.
همه اینا رو گفتم تا برسم به اینکه:
 سالها بعداز اون روزها؛ هر وقت گرهی از مشکلاتم در کار و زندگی باز شد، هر وقت به موفقیتی دست پیدا کردم، هر وقت لطف خدا رو بیش از لیاقتم بر سر خودم احساس کردم، در همه ی اون لحظات، یقین داشتم که الآن پیرمرد یا پیرزن رنجور و نحیفی در زاهدان شیر آب رو باز کرده و آبی نوشیده و از ته دل زمزمه کرده :
«خدا  پشت و پناه و مددکارت باشه، ای که توی این کار زحمت کشیدی» ...
... درسته که اونروز  واقعاً هیچ انتظاری نداشتم، درسته که از اون پروژه کلی تجربه آموختم، درسته که بخاطر اون پروژه حتی از وزیر نیرو "تقدیرنامه" گرفتم ، ولی بیشترین دستاورد من از اون روزها، "باقیات صالحات" و "دعای خیر" مردم محرومِ منطقه بود که با دنیایی عوضش نمی کنم و همیشه آثارش رو توی زندگیم میبینم و کاملاً این قول معروف رو احساس میکنم کــــه:
«تو نیکی میکن و در دجله انداز    که ایزد در بیابانت دهد باز»...
 ... یک شبی باز هم در بلوچستان و اینبار در جنوب اون استان، در منطقه ای بسیار محروم در مرز پاکستان، جایی بنام "باهوکلات"، آشپز کارگاه رو "پشه مالاریا" نیش زد. من اون موقع رییس کارگاه شبکه بودم ... طفلک آشپز جوان و خوش اخلاقمون (که اسم و فامیلش "جهاندل کوسه" بود)  نه از درد، بلکه از ترس، رنگش مثل گچ سفید شده بود چون هیچکدوم از راننده ها (از بیم حمله اشرار مسلح به خودروهای دولتی) حاضر نبودند اون رو به درمانگاه محلی ببرن تا معالجه بشه...  میدونم که آخر این داستان رو هم مثل آخر فیلمهای هندی حدس زدین... درسته! پا شدم به تنهایی بردمش درمانگاه "باهوکلات"، دکترش نبود، مجبور شدیم بریم درمانگاه " نوبندیان" و ... نگران نباشید... "جهاندل" الآن صحیح و سالمه و زن وبچه داره و هر از چند گاهی به من زنگ میزنه...

امیدوارم دوستان خوب این وبلاگ، بیان این خاطرات رو حمل بر خودستایی نکنند چون قصد من از گفتنشون چیز دیگه است:
حتماً همه با اصطلاح " باقیات صالحات" آشنا هستیم، ولی آیا بهش باور هم داریم؟ حرف من اینه که: «من باور دارم» و معتقدم که بدون هیچ چشمداشتی باید کار نیکو کرد و پُر کرد چرا که آثار "صالحات" همیشه "باقی" خواهند بود و در جایی که انتظارش رو ندارید دست یاری الهی از آستین بنده ای به مدد شما خواهد آمد. همیشه به خودم یادآوری می کنم که زندگی؛ پیمودن راهیه برای رسیدن به خدا و قدم های ما باید طوری باشه که مور دانه کشی هم زیر پامون به ناحق له نشه!... باید نه فقط با دوستان و همفکرامون، حتی با مخالفانمون هم به  شیوه ی فتوت و مردانگی رفتار کنیم. طوری رفتار کنیم که بعد از رفتنمون، خوار نشیم بلکه هر وقت کسی خواست یادی از ما بکنه، ناخودآگاه نگاهش رو به سَمتِ بالا بدوزه...

آسمان باش که خلقی به نگاهت بخرند         وز پی دیدن تــو سر ؛ به بالا ببرند

اگه یه چند صباحی "قدرت" و "میز ریاست" به دستمون افتاد بدونیم که این یه فرصتیه کــــه "نام نیک" از خودمون به جا بذاریم . سعی کنیم که دلها رو بدست بیاریم، دلی  رو از خودمون نرنجونیم و نفرین دیگران رو بدرقه خودمون نکنیم. اگه رفتار و گفتارمون طوری باشه که از ما به نیکی یاد کنند؛  بنظرم همین به تنهایی، برای دنیا و آخرتمون کافیه...
-----------------
پی نوشت:
این پست قبلاً در همین وبلاگ در آبان ماه سال 89 منتشر شده بود 

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه