اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - دوشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸٩

"حسن وثوق" ملقب به "وثوق الدوله" سالها در دوره قاجاریه و در زمان سلطنت "احمد شاه" ، نخست وزیر ایران بود. او در سال 1314 هم مدتی رئیس "فرهنگستان ایران" شد. پس از یک سلسله شکستهای سیاسی که در زندگی کاری خود داشت ، روزی با اتومبیل شخصی خودش جهت استراحت عازم شمال بود که در توقفی بین راهی ، حمله یک گاو خشمگین(!) موجب وارد شدن خسارت به اتومبیلش و از کار افتادن ماشین با ضربه ی شاخ گاو شد. این اتفاق باعث شد که ایشون که قریحه خوبی هم در سرودن شعر داشته شعری به همین مناسبت بگه که امروزه این شعر ،نماد بدشانسیها و اتفاقاتِ بدِ متوالی شده و بسیار هم مشهوره:

« چون بد آیــد هـرچه آیــد بد شود        یک بلا دَه گردد  و ده صـد شود
 آتش از گرمی فتد مهر از فروغ        فلسـفه باطل شود منـطق دروغ
 پهلوانــی را بغلطـانــــد خســـــی        پشــه ای غالب شود بر کـَرکَسی
 کور گردد چشـــم عقل کنجــکـاو        بشکند گردونه ای را شـــاخ گاو 
...
  آن یکی چون مرغ پَرّد بر اَثیر        در نَوردَد شش جهت را رو  و زیــر 
  نه بلا دامی به راهـش افکنـد          نه کـــمند حــــــادثه بر وی تــَـنـَـد
  آن یکی آهســته بنماید رهـی           لغزدش پایــی و افتــــد در چــَـهی»
 ...

گاهی وقتها صحنه زندگی هم مثل یک "لابیرَنت" پیچیده و سخت میشه و پیدا کردن راه ِ خروج از این مشکلاتِ تودرتو ، بسیار دشوار!...
"لابیرنت" یک اصطلاح فرانسویه که البته ریشه یونانی داره ومعنای لغوی اون "تودرتو" و "پیچ در پیچ" هست و در اصل به محوطه و مکانی گفته میشه که  بخاطر وجود دهلیزها و راهروهای تودرتو ، پیدا کردن راه ورود و خروج در اون خیلی مشکله...  این اصطلاح اخیراً در ادبیات رسانه ای مون  خیلی مرسوم شده و بکار میره ... برای توضیح بیشتر، از یک فیلم قدیمی کمک میگیرم. به احتمال فراوان فیلم "احمقها در آکسفورد" با بازی به یاد ماندنی کمدین های فقید سینمای جهان  یعنی" لورل و هاردی" رو دیدین. کمتر کسیه که این فیلم رو ندیده باشه. بیشتر سکانسهای بیرونی و بسیار جذاب این فیلم در یک "لابیرنت" میگذره... یک محوطه تو در تو و پیچ در پیچ که پوشش گیاهی داره و "لورل و هاردی "در حالیکه توسط همکلاسیهای بدذات و بد جنس ِخودشون اذیت میشن راه خروج رو هم نمیتونن پیدا کنن و...
 بگذریم... داشتم میگفتم که گاهی زندگی فقط روی بدش رو به آدم نشون میده و اتفاقات ناخوشایندِ متسلسل، فرصت فکر کردن و تصمیم گیری که سهله مهلت نفس کشیدن رو هم از آدم میگیرن... آدم توی لابیرنتی گیر میکنه که به هر مسیری میره تهش رو بن بست میبینه...
نکته ی ظریف و مرموز در فراز و فرودهای زندگی اینه که اگه روزگار یکی رو توی سراشیبی نامرادی قرار بده ،هر روزهم یه بلای جدید سراغ خونه ش رو میگیره و بقول ِ  " اَنوری":
«هر بلایـــــی کز آسمــــان آید      گرچه بر دیگری قضا باشد
نارسیده بر زمین همی پُرسد         خانه ی اَنــوری کجا باشد؟»

... خوب، حالا باید ببینیم کسی که اتفاقات بد، بطور متوالی و لاینقطع سراغش میان باید چیکار کنه و چه راهی رو در برابر این بلیّاتارضی و سماوی پیش بگیره؟... فرض کنیم کسی به هر دلیلی از کاری که داره ، برکنار یا اخراج بشه!... فرد مبتلا باید چه راهکاری رو انتخاب کنه؟... معمولاً در این مواقع، آدم دو راهکار پیش رو داره... یکی اینکه نا امید بشه و بره سراغ شغل شریف پرورش نوعی طیور یعنی "غاز چرانی!" و راه دیگه اینه که  نا امید نشه و بره سراغ شغل ظریف "پل سازی!". یعنی بره و از شکستها پلی برای آینده بسازه... بره راهی پیدا کنه تا دوباره روزگار  بهش رو کنه و اقبالش برگرده... یه جمله زیبایی هست که مهندسای عمران در روز مهندس برای هم ایمیل یا sms  میکنن و اون اینه که: « برای مهندس هیچ بن بستی وجود نداره چون یا راهی خواهد یافت یا راهی خواهد ساخت...»...
راه مبارزه با سختیها  و دشواریها ،عمل کردن به همین جمله زیباست و بالفعل کردن این شعار پرمعنا... نا امید نشدن و ادامه ی  راه با توشه ی " توکل " و " تدبر"...
عناصر اصلی و سازه ای در صنعت "پل سازی از شکستها " عبارتند از: اعتقاد - اعتماد و امید... عناصری که فقدان هر کدومشون ممکنه ما رو به ورطه تاریک نا امیدی سوق بده...

اعتقاد یعنی اینکه هر وقت برای " دعای باران" به صحرایی سوزان میریم حتماً با خودمون"چتر!" هم ببریم...

اعتماد یعنی اینکه مطمئن باشیم که نگهدارنده ما ، هرگز ما رو به حال خودمون رها نخواهد کرد و ایمان داشته باشیم که:
             «گر نگهدار من آنست که من میدانم  ----  شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد»...

و امید یعنی اینکه « آینده از آن من است » و « اِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرا»...

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه