اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ٧ تیر ۱۳٩۳

از وقتیکه خودم رو شناختم و حافظه ام یاری میکنه، یادم میاد که: همیشه بساط سفره ی افطار و سحری توی خونه مون برپا بوده و از وقتی چشم باز کردم اعضای خانواده ام رو تو ماه رمضون، روزه دار دیدم... خود من هم از وقتی تونستم ( یه چند سالی زودتر از سن تکلیف) ماه رمضونا روزه بودم و این دومین ماه رمضونیه که در طول عمر من با تابستون تقارن پیدا کرده. ( این اتفاق هر 36 سال یکبار میفته و 9 سال هم طول میکشه تا ماه رمضون از تابستون رد بشه و بره تو فصل بهار)... یکسال وقتی 18 سالم بود و کنکور میدادم روزه نگرفتم؛ یعنی نتونستم بگیرم چون ذهنم زود خسته میشد و البته میدونین که آدم وقتی درس میخونه یا از مغزش زیادی کار میکشه خیلی زود به زود گرسنه میشه! یکسال هم حدودای سال 81 بود؛ تو سیستان بودیم که شبِ 21 رمضان، سنگ کلیه دفع کردم و 8 روزِ باقیمانده رو نتونستم روزه بگیرم!...
گاهی تو ماههای دیگۀ سال، دلم برای ماه رمضون تنگ میشه! واسه پاکی و لطافتش، واسه اینکه حس میکنم به خدا نزدیکتر میشم، واسه اینکه صداقت رو تو خودم وبقیۀ مردم، بیشتر احساس میکنم. فکر میکنم تو این ماه بیشتر از اینکه جسمم ریاضت بکشه و از سموم تصفیه بشه؛ این روحمه که پالایش میشه و ناخالصیهاشو دور میریزه! برای همین همیشه دلم واسه این ماه تنگ میشه و ته دلم میگم: کاش زودتر برسه، کاش بقیه اوقاتِ سال هم همین حس و حال رو داشته باشم، کاش همیشه صاف و زلال میشدم، کاش... 
از وقتیکه خودم رو شناختم و حافظه ام یاری میکنه، یادم میاد که: همیشه سرسفره افطار و قبل از اذان، یک آوای ملکوتی، مهمونِ خونه های دلمون بود. طوریکه تا بچه بودم فکر میکردم اصلاً این نوا، جزء واجباتِ لاینفکِ رمضونه و تا خونده نشه و نشنویمش، افطار ممکن نیست!... "ربنـا"ی استاد "شجریان"، مثل چای و آبجوش و خرما و شیربرنج، مثل نون بربری و سنگک و پنیر و گردو؛ هویتِ سفره های افطارمونه ... دلچسب و شیرین، مثل باقلوا... عاشقش بودم و هستم، اونجا که میگه: «رَبَّنَا لاَ تُزِغْ قُلُوبَنَا بَعْدَ إِذْ هَدَیْتَنَا : پروردگارا پس از آنکه ما را هدایت کردى دلهایمان را دستخوش ناپاکی مگردان»...
دو سالی هست که این نوای روحانی رو سر سفره افطار، فقط از پخش کننده موبایلم میتونم گوش بدم؛ هنوز مثل بچگیام فکر میکنم تا این "ربنا" رو نشنوم، موقع اذان نمیرسه و سفره مون برکت و روزه مون صفا نداره!... «رَبَّنَا آتِنَا مِن لَّدُنکَ رَحْمَةً وَهَیِّئْ لَنَا مِنْ أَمْرِنَا رَشَدًا : ای پروردگار ما! از جانب خود به ما رحمتى بخش و کار ما را براى ما به سامان رسان»...


روزه هاتون قبول، دعاهاتون مستجاب، سفره تون پربرکت،
دلاتون مصفا : التماس دعا...
«رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَ ثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ»...

پی نوشت:
1- این پست قبلاً در دهم مرداد سال 90 در همین وبلاگ منتشر شده بود. 
2- نوای دلنشین ربنـــــــــای استاد شجریان را از اینجـــــــــــــا گوش دهید.  

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه