اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳

امشب؛ 29 آذرماه و مصادف است با هشتمین سالگرد فوت مرحوم "ناصــــر عبداللـــهی"...

از همان اولین باری که صدای ناصر را در آلبوم "عشق است" با اشعار استاد "محمدعلی بهمنی" و دکلمۀ "پرویز پرستویی" عزیز شنیدم، صدایش بینهایت به دلم نشست و احساس بسیار زیبایی که از آرامش و صلابت صدای منحصر بفردش (با شعرهایی پرمغز و دلنشین) به من منتقل میشد، لحظاتی بسیار عمیق و خاطره انگیز را برایم رقم زد.

در روزهای سخت و پرماجرای اقامتم در خطۀ محروم و مظلوم سیستان، صدای ناصر؛ در بسیاری از اوقات، آرامش بخش لحظات تنهایی ام بود و شعرهای زیبا و تأثیرگذاری که برای ترانه هایش انتخاب میکرد چه بسا موجب افزایش اعتقادم به بسیاری از ارزشهای معنوی میشد تا با تمسک به آنها تحمل مشکلات راحت تر باشد. در این وبلاگ، گاهی در مرور خاطرات به تأثیرگذاری برخی از آثار ناصر در ماجراهایم اشاراتی داشته ام ( از آن جمله اند پستهای: بیصداتر از سکوت ، بوی پائیز عطر مهر ، امشب ، و...)

اولین کنسرتی که در طول زندگیم رفتم نیز کنسرت مرحوم ناصر عبداللهی بود. سال 1380 در زابل، به همراه همسرم... شبی بسیار زیبا و بیاد ماندنی که اجرای ناصر مانند همیشه عالی و پر احساس بود و تا ابد در خاطرمان خواهد ماند... این کنسرت پایه گذار علاقه بیشتر ما بود و منجر شد تا بعدها در خرداد 83؛ ناصر، کاست آلبوم "هوای حوا" را با امضای خودش به من هدیه دهد:

روز فوت ناصر، (29 آذز 85) یکی از بدترین روزهای عمرم بود. با شنیدن این خبرناگوار که همچون پتکی بر سرم فرود آمد تا مدتها در بهت بسر میبردم... مدتی پس از فوتش با شنیدن آلبوم "ماندگار"، این حسرت تا همیشه در دلم ماند که چه زود از ادامه هنر رو به اوجش محروم شدیم و صد حیف که داغ شنیدن ترانه هایی جدید با صدای گرم و پر احساسش تا ابد در دلمان خواهد ماند.
هنوزم که هنوز است هر از چندگاهی به یادگارهایش رجوع میکنم و گاه زیر لب با ترنم ترانه هایش به آرامش میرسم... روحش شاد

پس از مرگ ناصر، هیچگاه باور نکردم که او به مرگ طبیعی مرده باشد. شایعات بدخواهان و طعنه های گزندۀ شایعه سازان را نیز هرگز باور نکردم. حس عجیبی به من می گفت که در آینده ای نه چندان دور پرده از این راز کنار خواهد رفت و داغ دلمان تازه تر خواهد شد...
همچنانکه ناصر میخواند:
اگر داغ دل بود ما دیده ایم. اگر خون دل بود ما خورده ایم. گواهی بخواهید اینک گواه؛ همین زخمهایی که نشمرده ایم ...

اخیرا خبرگزاری دانشجو مطلبی را منتشر کرده است که تأیید کنندۀ آن حس غریب من است. مطلبی که اگر واقعیت داشته باشد باید ناصر را از این پس "شهید ناصر عبداللهی" صدا بزنیم:


خبرنگار حوزه هنر و ادب «خبرگزاری دانشجو»، نوشت:

اگر می خواهید یک بار برای همیشه ماجرای فوت ناگهانی ناصر در 37 سالگی اش را بدانید ، متن زیر رابه دقت بخوانید. متنی که هرگز و هیچوقت هیچ رسانه ای نتوانست و جرات اش را نداشت آنرا منتشر کند تا واقعیت فوت «ناصر عبداللهی» همیشه مخفی بماند اما امروز این متن را اینجا برای اولین بار منتشر می کنم تا آنهایی که برایشان هنوز این اتفاق یک داستان مشکوک است، برای همیشه از این راز مطلع شوند:
«هفت سال پیش همسر ناصر عبداللهی، بعد از یک جر و بحث مختصر با وی، به حالت قهر به منزل پدری اش میرود. ظهر همان روز ناصر برای بازگرداندن همسرش، سراغش می رود. مدت هاست که بین خانواده همسر وی و ناصر بحث هایی در مورد دلایل اجرای قطعه «یا فاطمه» رخ داده و دایی‌های همسر وی به شدت از این موضوع عصبانی‌اند. همه خانواده از شاخه های مذاهب سنی هستند و اجرای این قطعه از سوی ناصر عبداللهی، در واقع به زغم وهابی ها و افراطیون شهر {به سرکردگی فرقه ای تندرو } و حتی نزدیکان خانواده همسرش، «خون این خواننده را حلال کرده است.»
ظهر همان روز ناصر که برای بازگزداندن همسرش به محله سنی نشین پدر همسرش می رود، گویی وارد کارزاری شده که افراطیون منتظراش بودند و به سرکردگی دائی های همسرش و وهابی ها و افراطیون مذهبی، مورد حمله قرار می گیرد و به شدت مورد ضرب و شتم قرار می گیرد.
بعد از این درگیری شدید، پیکر خون آلود ناصر به منزل اش برده می شود و در حیاط خانه و روی تخت رها می شود. پسر خانواده بعد از چند ساعت و بدون اطلاع از ماوقع به خانه می آید و با تصور خواب بودن پدر، توجهی به وی نمی کند. صدای خِر خِر پدر پس از دقایقی توجه پسرش را جلب می کند. تا به سمت پدرش برود و با برگزداندن پدر به سمت خودش، متوجه آثار ضرب و شتم روی صورت پدر می شود. از پدر داستان را می پرسد و ناصر در جواب می گوید که از جایی سقوط کرده و مشکلی نیست. به اصرار پسر به حمام برده می شود تا آثار ضرب و شتم و چهره خون آلود پدر شسته شود ولی به دلیل ضعف عمومی از حال می رود.
از همان روز جدال 27 روزه ناصر عبداللهی با مرگ در بیمارستان های بندر و تهران آغاز می شود و این جدال سرانجام در روز 29 آذر به مرگ مغزی وی و سپس فوت او منجر می شود.»
خانواده عبدالهی به دلیل تفکرات بومی و برخی محدودیت‌ها از بازگویی این ماجرا تا همیشه منع می‌شود. احسان علیخانی دو سال بعد در سالروز فوت این خواننده در برج میلاد با گفتن برخی جملات حاشیه‌های فراوانی را در رسانه ها باعث شد تا گمانه زنی ها بیشتر و بیشتر شوند:
«نزدیک یک سال است که فهمیده‌ایم او {ناصر} به قتل رسیده است در صورتی که این موضوع مطرح نشده بود. همیشه دوست داشتیم این موضوع را بگوییم. صحبت‌ کردن از علی (ع) ساده است، اما ناصر عبدالهی در جایی از امیرالمومنین صحبت کرد که سخت بود.»
بعد از مرگ ناصر عبداللهی و در مزاسم سومین سالگرد او نیز مجری مراسم ادعا کرده بود ناصر عبداللهی به قتل رسیده است.
پیش از این نیز محمدعلی چاووشی رئیس موسسه «مشکات» و رئیس اسبق صنف تولیدات محصولات شنیداری در گفت و گویی با تأییر این ادعا گفته بود: "من از آقای دکتر امیدوار رضایی، رئیس کمیسیون بهداشت و درمان مجلس شورای اسلامی خواهش کردم (چون ایشان فوق تخصص مغز و اعصاب هستند) که تشریف بیاورند که شاید بتوانند این جوان را از مرگ نجات بدهند. ایشان تشریف آوردند. معاینه کردند، مدارک و پرونده پزشکی را دیدند به من گفتند فلانی اینی که گفتند ایشان مسموم شده، ایشان مواد مخدر مصرف کرده مطلقا در پرونده ایشون وجود نداره. ایشون ضربه خورده. این صدمه که مغز ایشون پیدا کرده به دلیل اصابت ضربه‌ای است. این آثار کبودی که در صورت وی در عکس‌ها مشخص است به همین دلیل است. من هم با توجه به نظر یک متخصص پزشکی وقتی گفتند ناصر رو زدند از اقوام پیرامون ایشان سوال کردم که مگه کسی ایشون رو زده؟ گفتند بله و ماجرایش هم مفصل است. گفتم چرا؟ گقتند به خاطر همین تغییرات فکری و عقیدتی که پیدا کرده بود خیلی‌ها از دستش ناراحت بودند".

همچنین نسرین عبداللهی دختر ناصر عبداللهی نیز دو سال پیش در گفتگویی، نظر پزشکی قانونی در خصوص مرگ پدرش را "شکستگی جمجمه" بیان کرده بود.

اگر این موضوع واقعیت داشته باشد می‌توان مرگ ناصر عبداللهی را شهادت به حساب آورد و در صورت تأیید قطعی این موضوع، می‌توان لقب شهید را برازنده خواننده قطعه "یا فاطمه" دانست.

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه