اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - شنبه ۱٢ دی ۱۳٩٤

در مطالب متعددی در این وبلاگ، از خاطرات دوره کار و اقامتم در استان عزیز و محروم سیستان و بوچستان، سخن گفته بودم. 
در تمام دوران کاریِ حدود شش سالی(78الی83) که افتخار حضور در آن خطّه ی پرگهر را داشتم، خاطرات تلخ و شیرین فراوانی را تجربه کرده ام که تعدادی از آنها را به فراخور موضوعاتِ وبلاگ، بیان نموده ام و تماماً در آرشیو وبلاگ موجود هستند ولی همیشه این نکته را متذکر شده ام که برای من؛ بهترین، شیرین ترین، به یاد ماندنی ترین و مهم ترین پروژه عمرم، پروژه انتقال آب از زابل به زاهدان بود. پروژه ای که فکر نمی کنم هیچگاه در مدت باقیمانده از عمرم نظیرش برایم تکرار شود... جوانی بود و خستگی ناپذیری و تلاش و بسیاری آرزوهای بزرگ!

دیشب در تقارن با چهاردهمین سالگرد افتتاح این پروژه عظیم ملی، سری به دفتر خاطراتم و عکسهای بجا مانده از آن پروژه زدم. در زمانی که عکس گرفتن مثل امروز زیاد مُد نبود و البته امکاناتش هم فراهم نبود!...
چون امکان انتشار آن عکسها، بطور یکجا برایم میسر نیست؛ کلیپی از مجموع تصاویر موجود ساختم که دعوت می کنم از لینک زیر آنرا به تماشا بنشینید:

http://www.namasha.com/v/1Ys6uFIf

 و یا بطور مستقیم از اینجـــــــــــــا  

 

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه