اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ٢۳ آبان ۱۳۸٩

بچه که بودم همیشه توی رؤیاهام دوست داشتم یه دونه از اون چوبهای سحرآمیز جادوگر قصه های افسانه ای رو داشته باشم. از اون چوبهایی که یه ستاره رو سرشون بود و با اون میتونستی آرزوها رو برآورده کنی.  چوبهای سحرآمیزی که  اونو به هرچی میزدی چیزی رو که دوست داشتی بهت میداد. وقتی توی رؤیاهام غرق میشدم فکر میکردم چه آرزوهایی رو باید با این چوب جادویی برآورده کنم؟ ولی همیشه توی ژرفای خیالاتم اول آرزوهای دیگران ( اونایی که دوستشون داشتم ) رو برآورده میکردم و وقتی نوبت به آرزوهای خودم میرسید چوب جادو قدرتش رو از دست میداد و من فقط تونسته بودم آرزوهای عزیزانم رو برآورده کنم و از خوشحالی اونا حظّ کنم!...  این پایان دراماتیکی بر رؤیای شیرین من بود...

...

تا حالا شده با شنیدن آهنگی دلنشین به سالها قبل سفر کنین و خاطرات شیرین اون روزها رو در پس ِ ترنم اون نوای دل انگیز، ببینین؟... عجیبه وقتی به گذشته های دور و خاطرات کودکیمون فکر میکنیم حتی خاطرات تلخش، برامون به شیرینی جلوه میکنن!... معمولاً وقتی به گذشته ها فکر میکنیم خاطراتش رو زیبا میبینیم و بهشون افسوس میخوریم... این حس حسرت و افسوس به گذشته رو " نوستالژی" میگن...
ترانه ها و تصاویر گذشته ، قصه ها و کارتونهای قدیمی و حتی نقاشیها و درسهای کتابهای دبستان، هنگامی که توی ذهنمون باز آفرینی میشن ما رو بهدوران گذشته بر میگردونن و خاطرات اون روزها رو زنده می کنن... حس شیرین خوشبختی ِ دیروز، همیشه با ماست و این " نوستالژی " امروز ماست ...
نوستالژی همون آهیه که از شنیدن  یه آهنگ خاطره انگیز از ته دلمون بیرون میاد... نوستالژی قطره اشکیه که با دیدن عکسی از گذشته تو گوشه چشممون حلقه میزنه... نوستالژی بوی بارونیه که به کاهگلهای پشت بوم خورده...نوستالژی صدای شرشر بارون توی ناودون شیروونیهاست... نوستالژی صدای دلنشین مؤذن مسجدمون بود که وقت اذان تو محله میپیچید و دلمون رو با خودش به آسمون میبرد... نوستالژی اسکناسهای دو تومنی تانخورده ای بود که لای قرآن نگه میداشتیم... نوستالژی حرکات موزون شاطر نونوایی محله مون پشت تنور داغ بود...نوستالژی زالزالک هایی بود که توی یک قیف کاغذی، از فروشنده دوره گرد، تو راه مدرسه میخریدیم... نوستالژی مزه شیرین همه چیز بود ، پالوده و بستنی ، مخلوط! ... نوستالژی بوی نفت بود تو زمستونهای سرد... صدای قلقل کتری روی بخاری ...شیشه های عرق کرده پنجره از بخار محبت... نوستالژی، کوکب خانوم بود،اون خانوم باسلیقه، مادر عباس، با نیمروهای خوشمزه ش... نوستالژی آدامس خروس نشان بود با زرورقهای سبز و قرمز و زرد و نارنجی... کانادا درای...
نوستالژی برای من اسباب بازی ماشین پلیسی بود که در هوای انقلاب 57 ، تو حیاط خونمون  با نفت آتیشش زدم! ... نوستالژی من  مرارتهای جانکاه " آرتور" در رُمان  " خرمگس" بود و دلسوختگی من از اندوه او...
...
نوستالژی برای من اون معاون کلانتر بود که پشت ستاره حلبیش، قلبی از "طلا" داشت...
نوستالژی زیبای من  اما ،پنگوئنی بود با اون دوستش شیرماهی چاق ...
" تنسی تاکسیدو" و "چاملی"!... دو چیز این کارتون هیچوقت از یادم نمیره... یکی کمد آقای "ووپی " که همیشه نامرتب و شلخته بود و با هر بار باز شدن درب کمد، آوارش رو سر یکی فرو میریخت و این باعث شد که سعی کنم آدم مرتب و با سلیقه ای بشم... و دیگری شعار همیشگی این کارتون بود که آخر هر قسمت تکرار میشد:
« تنسی تاکسیدو هرگز شکست نمیخوره...»

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه