اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٩

مادر عزیزم از دوران کودکی من ، خاطره ای تعریف میکنن که شاید شنیدنش برای شما هم جالب باشه:
« حدوداً یک سال و نیمت بود ... صبح یکروز جمعه ، توی همون خونه ی کوچیک با نمای آجری، توی همون محله قدیمی (عسگرخان) ، توی اتاق طبقه پایین کنار پدرت خوابیده بودی... منهم داشتم میرفتم بیرون تا از محله، برای اون صبح روز تعطیل که پدرت هم خونه بود ، وسایل صبحونه (نون و پنیر و سرشیر و...) بخرم...
همینکه میخواستم از خونه بیرون برم شروع به گریه کردی... گریه ای از روی بی تابی... تابحال گریه کردن اون شکلیت رو ندیده بودم ... پدرت که خسته از یکهفته کار و فعالیت در حال استراحت بود، از سر استیصال از من خواست که تو رو هم با خودم ببرم. من اول مخالفت کردم و گفتم دست و پامو میگیره ، زود میرم و بر میگردم ... ولی بالاخره با گریه های تو و اصرار بابات، بغلت کردم و با خودم بردمت...
وقتی برگشتم با صحنه عجیبی روبرو شدم... پدرت حس و حال عجیبی داشت. منهم از تعجب خشکم زد ...  لایه ضخیمی از گچِ سقف اون قسمت از اتاق که تو  خوابیده بودی ریزش کرده بود و روی تشک تو ریخته بود... گریه کردم و شکر ... خدا رو شکر کردم که تو رو با خودم بیرون برده بودم و سر ِجات نبودی...»
... بله دوستان! به هر حال " تقدیر" این بوده که من فعلاً عمرم به این دنیا باشه و سرحال و قبراق با این وبلاگ  در خدمت شما باشم...
قطعاً تا بحال به دفعات ، این واژه ی " تقدیر " رو شنیدین و بارها اون رو بکار بردین، از قضا و قدر صحبت کردین و خیلی چیزا رو به "سرنوشت" و " پیشونی نوشت "ِ آدما حواله دادین... موضوع مورد بحث این پستمون همینه : " تقدیر"!... واژه بسیار پیچیده ای که تبیین و فهمش هم از لحاظ فلسفی   و هم از جنبه تعالیم الهی و دینی ، بسیار سخت و دشوار و سرشار از مباحث و معانی پارادوکسیکاله!...

سرنوشت ! قضا و قدر ! تقدیر ! کلماتی هراس انگیزتر از این کلمات، شاید برای بشر وجود نداشته ... هیچ چیز به اندازه اینکه انسان، آزادی و اختیارش رو از دست رفته و خودش رو مقهور جبر و سرنوشتی از پیش تعیین شده ببینه، انسان رو آزار نمیده ...  آدم ببینه بطور مطلق، بازیگر یک بازیه که نتیجه اش از قبل محتومه و باید در مسیری گام برداره که قبلاً براش ترسیم شده و لا یتغیره . در اون اتفاقات تأثیری نداره و فقط وقتی مطلع میشه که در هر گام از اون مسیر ، یکی از اون تقدیرها ، اتفاق بیفته ! ... تصویر هولناکیه! نه؟...
 اگه اون قدرت مسلط  ( تقدیر)، یک‏ قدرت ماوراءالطبیعه و مرموز باشه و تصور خلاصی ازاون یا تسلط براون، تصوری محال و غیرممکن باشه چی؟ واقعاً در اینصورت میشه با شادابی و نشاط زندگی کرد؟ روح انسان میتونه چنین شرایطی رو تحمل کنه ؟ یا انسان به پوچی ( نیهیلیسم) گرایش پیدا میکنه؟...
  یکی از مسائلی که توجه بشر رو همیشه به خودش جلب کرده  این  سؤاله که آیا جریان کارهای جهان طبق یک برنامه و طرح قبلی غیر قابل تغییرصورت میگیره؟ آیا قدرتی مطلق  و بی‏نهایت مقتدر ، به نام تقدیر بر جمیعوقایع عالم حکمرانی می‏کنه؟ آیا هرچی که در زمان حاضر در حال انجامه و یا هر رخدادی که درآینده قراره انجام بشه، قبلاً تعیین و تقدیرشده‏ ؟ آیا انسان مقهور و مجبور بهدنیا می‏آد و از دنیا می‏ره؟ ... یا نه چنین نیست! و گذشته هیچنوع تسلطی بر حال و آینده نداره و انسان ،آزاد و مسلط بر مقدرات‏ خودشه؟ ... یا اینکه سرنوشت ،در نهایت‏ اقتدار بر سراسر وقایع جهانی حکمرانی می‏کنه ولی در عین حال منافاتی هم با آزادی و اختیار بشر نداره؟ و اگه اینطوریه توجیهش چیه؟ ...
به نظر من   تصور صحیح از این موضوع پیچیده، همون حالت سومه! . یعنی تقدیر و سرنوشت با اختیار وآزادی انسان منافاتی نداره و برخلاف فرقه اشعریون نباید بر این باور هولناک بود که انسان در رقم خوردن سرنوشت خویش بی اختیاره و همه چیز از قبل، بر پیشانی هرکس مقدر گردیده!...
 ... روایت شده است که حضرت علی ( علیه السلام ) در سایه دیوار کجی در حال حرکت بودن که به سرعت از آن دور شده و در سایه دیوار مقابل به حرکت خود ادامه دادند، از ایشان سؤال شد: «یا امیر المؤمنین ! از قضای الهی فرار می‏کنی ؟ » و ایشان فرمودند : « از قضای الهی به قدر الهی پناه می‏برم » ، یعنی از نوعی قضا و قدر به نوعیدیگر از قضا و قدر پناه می‏برم ، یعنی اگر همینجا بمانم و دیوار بر سرم خراب شود قضا وقدر الهی‏ است ، زیرا معلوم است که اگر انسانی در زیر دیواری شکسته و مشرفبه انهدام بنشیند آن دیوار بر سرش خراب می‏شود و صدمه می‏بیند ، و این خود قضا وقدر الهی است ، و اگر خود را به کناری بکشد از خطر او مصون می‏ماند ، این نیز قضا وقدر الهی است . کما اینکه ممکن است در همان حال در یک شرایط متفاوت،خطری دیگر متوجه او گردد که آن نیز قضا و قدرالهی است. به هر حال ،خود را از خطر دور نگه داشتن ، پرهیز از امر خداست به امر خدا ، فرار از قضای الهیاست به قضای الهی ...

باری دوستان! سرنوشت بصورت عمومی، تقدیر شده ولی با خواست انسان و تلاشی که انجام میده ، با تفکر و تدبری که میکنه ، با نیات مثبت و سازنده ای که داره، با خیرات و مبراتی که بانجام میرسونه میشه اون رو به سوی " احسن تقویم " سوق داد... این نیست که کارهای خوب ما ، اخلاص در عملمون و پرهیز از ناشایستی ها ، تأثیری بر سرنوشتمون نذاره و اگه چنین بود باید به تحقق وعده های الهی و عدالت برحقش شک میکردیم... باید تمام توان و تلاشمون رو برای تعالی و بهتر شدن بکار بگیریم ، نا امیدی رو برای همیشه از خودمون برونیم ، با سلاح توکل و ایمان ، و با اعتماد به نفس کامل به جنگ مشکلات بریم ... سرنوشتمون رو خودمون رقم میزینیم، چرا که «لیس للانسان الا ما سعی : برای انسان چیزی افزون بر میزان سعی و تلاشش داده نخواهد شد»...
 اگه به نظر مون میاد که اتفاق بدی برامون رخ داده، مسیر زندگیمون داره عوض میشه، اطمینان داشته باشیم که با صبر و تلاش و صرف کردن فعل " خواستن" میتونیم اون مشکل رو به یک " فرصت" تبدیل کنیم، چه بسا کارهایی که امروز فکر میکنیم به ضرر ماست ولی در اون خیری نهفته که درآینده بر ما آشکار میشه... اگه فردی به عداوت مسیر زندگی شما رو برهم میزنه ، چه بسا مثل یک سوزنبانیه که ندونسته ریل شما رو به سمتی بهتر و آینده ای زیباتر عوض میکنه... اگه از پشت ضربه محکمی بهتون میخوره، چه بسا قدرت اون ضربه، شما رو چند گام به جلو پرتاب میکنه...

... یادم میاد توی کتاب فارسی پنجم ابتدایی شعر زیبایی بود که همیشه به خاطرم هست:

«
شنیدستم که شهبازی کهنســــال           کبوتر بچه ای را کرد دنبـــــــال
  
زبیم جان به هر سو بود پــــران                 زچنگ باز شاید در برد جــــــان
   
زجان خود کشید او آنزمان دست                درختی در نظر بگرفت و بنشست
   
نگه کرد آن نگون اقبـــال بر زیر                 که صیادی کمان بر کف به زه تیر
  
که صیـــــادی نموده قصد جانــش             کمـــان بگرفته و کرده نشانــــــش
  
به زیر پای صیـــــاد و به سر، باز               نه بنشستن صلاح است و نه پرواز
  
به کلـــــی رشته امیـــــد بگسست          در آن دم دل به امید خـــــــــدا بست
  
چو امیدش به حــــق بود آن کبوتر            نجات از مرگ دادش حــــــــّــی داور
   
بزد ماری به شست پای صیــــــاد             قضا بر باز خورد آن تیر و افتــــــاد
   
به خاک افتاده هم صیــاد و هم باز            کبوتر شــــــــاد و خندان کرد پرواز»


 ... درست دراون لحظه آخر، در لحظه نا امیدی کبوتر، در آخرین دم که دل بسته بود فقط به حیّ داور، تقدیرش چنان بود که از کوران بلایا به سلامت بگریزد و سرنوشتش آنچنان تقویم شود ...

 

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه