اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - پنجشنبه ٤ آذر ۱۳۸٩

بچه بودم و تازه خوندن و نوشتن و( کم کم) فکر کردن در مورد معانی نوشته ها و جملات رو یاد می گرفتم، که یه روزی، جمله ای روی داشبورد یک تاکسی توجهم رو به خودش جلب کرد. اون جمله این بود: « افسانه بود آرزو »!... با تمام بچگیم فهمیدم که این یک جمله عاشقونه هست و البته یک عشق ناکام و درام! ولی همش فکر میکردم که مرجع ضمیر در این جمله کدوم اسمه؟ آیا "زید" ِ راننده تاکسیه اسمش " افسانه " بوده که حالا رسیدن بهش برای ایشون آرزو شده؟ یا نه اسمش " آرزو " بوده و حالا رسیدن بهش برای جناب راننده یه افسانه ست؟...
 از اون روز علاقه زیادی به خوندن و فکر کردن به معنی نوشته های پشت کامیونها و اتوبوسها و وانت ها پیدا کردم! جملاتی که در عین طنز بودن و ساده گی ، گاهاً از توشون معانی و مفاهیم جالبی بیرون میومد!...
 امروز با توجه به استقبالی که دوستان از مطلب " نوستالژی " داشتن و با توجه به حال و هوای " عیدانه " اینروزها ( عید سعید غدیر) ، میخوام به تعدادی از این نوشته های کامیونی(!) اشاره کنم و به طنز نهفته در اونا و برخی مصادیق جدی و واقعیشون بپردازم... هم فاله و هم تماشا ! بریم جلو تا ببینیم چی پیش میاد؟ امیدوارم نتیجه اش جالب و بدرد بخور از آب دربیاد و در عین حال موجب تغییر ذائقه و انبساط خاطر هممون بشه...
اول باز یه خاطره از خودم بگم ... حدود سال 66 برای مسابقات قهرمانی کشور تنیس، رفته بودیم رشت... دایی بزرگم که مهندس کهنه کار و قابلیه نزدیکی رودبار در حال احداث یک پل بودند و با خونواده، توی رودبار اقامت داشتند. یه شب من مهمون اونا بودم و فردا صبح که دایی جانم به همراه دختردایی و پسرداییم من رو به رشت میبردن تا به تیم ملحق بشم، پشت یه اتوبوسی این نوشته رو خوندم « در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای --- بیخودی سبقت نگیر جانم مگر دیوانه ای؟». نمیدونم داییم هم توجهی به این شعر داشت یا نه، ولی هنوز من داشتم به معنی شعر فکر میکردم که ... بعله دایی جان سبقت گرفتند و ما شدیداً با یک اتوبوسی از بغل تصادف کردیم، طوریکه اجباراً ماشین رو تا رشت بکسل کردن! این شعر هم دیگه هیچوقت از یادم نرفت!!...
یکی دیگه از جملاتی که زیاد پشت ماشینا مینویسن اینه : « بیمه آقا ابالفضل »!... نمیدونم این آقایون، ماشین خودشون رو یه جایی بیمه شخص ثالث و بدنه کردن و این یکی فقط یک بیمه تکمیلیه؟ یا نه فقط به همین بیمه آقا ابالفضل اکتفا کردن؟ اگه فقط به همین یکی بسنده کردن، قیافه شون چه شکلی میشه وقتی به یه ماکسیما بزنن و مقصر باشن و بعد مجبور بشن بجای خسارت، سوییچ  ماشین رو تحویل بدن و سندش رو برای صاحب ماکسیما ، بنام بزنن! ... بابا! اعتقاد هم یه حدی داره! اینکه دیگه اسمش اعتقاد و ارادت و توسل نیست، اسمش جهل و خرافاته!...
پشت بعضی کامیونهای قدیمی ( اونایی که تاریخ تولیدشون همزمان با دریافت درجه گروهبان دومی جناب هیتلره!) نوشته شده:« این خزانم را نبین، ما هم بهاری داشتیم!» ... ولی واقعیتش اینه که راست میگن! اونا هم تو زمان خودشون لعبتی بودن! و برای خودشون بروبیایی داشتن!... بهتره هرکس و هر چیزی رو توی قالب زمان خودش ببینیم و قدیمی ترها رو مسخره نکنیم... همین پیر مردها و پیر زنهایی که گذشت زمان و جبر روزگار، چهره و پیکرشون رو شکسته و داغون کرده ، قطعاً در روزگار جوونی، بر و رویی داشتن و زیبا و وجیه بودن و برای خودشون هواخواه و عاشق سینه چاک داشتن... بهشون احترام بذاریم...
 پشت خیلی از ماشینها هم لابد این جمله رو دیدین : « عاقبت فرار از مدرسه!» ...  قدیما اوضاع یه طوری بود که کساییکه توان درس خوندن رو نداشتن یا به هر دلیلی از درس و مدرسه فراری بودن، میرفتن سراغ چنین شغلهایی... مثلاً اول شاگرد راننده میشدن و بعد هم تصدیق پایه یک و بعد هم میشدن آقا شوفر!... این جمله مال اون روزاست و تسری دادن اون به زمان حال بنظرم غلطه!... حالا که یه لیسانس ادبیات حاضره بره و در آموزش و پرورش بعنوان مستخدم و بابای مدرسه(!) استخدام بشه یا فوق لیسانس تاریخش میره راننده تاکسی میشه، دیگه این حرفا افسانه ست! درس و مدرک کیلویی چنده؟... راننده ها وضعشون خیلی بهتره ... اگه هیکل و قیافه و تیپ و لباس یه جوون درس خونده رو با یک راننده ماشین سنگین بخوای مقایسه کنی یاد یه پوستر قدیمی میفتی که توی بقالیها میزدن و عنوانش این بود :« عاقبت نقدفروشی/ عاقبت نسیه فروشی » ! ...
یکی دیگه از این جملات قصار پشت کامیونی اینه : « کاش زندگی هم دنده عقب داشت»!... اینهم در واقع تداعی همون بحث " نوستالژی " هست که قبلاً با هم داشتیم... همه ما با حسرت به گذشته هامون و شیرینی اون نگاه میکنیم ... دلمون میخواد همه ی آینده مون رو بدیم و دوباره به روزای گذشته و خاطرات کودکی برگردیم ... و البته خیلی دلمون میخواد اشتباهاتی رو که قبلاً مرتکب شدیم ، دیگه تکرارشون نکنیم...
این نوشته ها رو هم حتماً پشت ماشین بزرگا دیدین : « داداش! مرگ من یواش!» یا « سرعت که نشد مَردی! خوبست که برگردی!» ... این جملات هم اشاره دارن به اینکه :ای خانوم یا آقای راننده! اونیکه زیر پای مبارکه یه پدال گازه! هرچی بیشتر فشارش بدی ماشینت تندتر میره و این اصلاً افتخاری نداره و کار شاقّی هم نیست! درستش اینه که با آهستگی و پیوستگی، رعایت حال خودمون و دیگران رو هم بکنیم و موجب پشیمونی نشیم... عین همین قضیه تو زندگی هم هست! سرعت خیلی زیاد، بلندپروازی و رؤیا پردازی ِ نا معقول، موجب دردسره! بقول معروف، برداشتن گام خیلی بلند، ممکنه خشتک شلوار آدم رو پاره کنه!...
جمله های :« مردی و مردانگی افسانه شد!» یا « در بیابانها اگر صد سال سرگردان شوی --- بهتر است اندر وطن محتاج نامردان شوی!» هم جملات پشت کامیونیه که مفهوم مردانگی و مروت رو بخاطرمون میاره... کیمیایی که پیدا کردنش توی این دور و زمونه خیلی سخت شده و یه جمله پشت کامیونی دیگه رو تداعی میکنه : « گشتم نبود، نگرد نیست! »... واقعاً تو این اوضاع و احوال، اونایی که مردونگی از یادشون نرفته و بخاطر پست و مقام و جاه طلبی و پول، مروت رو فراموش نکردن، به کرامت انسانی و رعایت حقوق دیگران پایبندند، چه زن باشند و چه مرد، خیلی "مَرد" اند...
... ازین دست جملات خیلی زیادن و حرف واسه گفتن فراوون! بقیه  اش رو نگه میداریم و توی پیامها باهم ادامه ش میدیم... روزگارتون خوش و عید غدیر مبارک و آخرین جمله پشت کامیونی که الآن هم مناسبت داره اینه که:

« هر کس به کسی نازد ما هم به علی نازیم»

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه