اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

« بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران --- کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران» ...

اونایی که خدمت سربازی رفتن، حتماً آخرین روز دوره آموزشی رو هیچگاه فراموش نمیکنن. شاید به جرأت بشه گفت دوره آموزشی خدمت سربازی، جزءِ سخت ترین و جانفرسا ترین دوره ها و مقاطع زندگی یک مَرده، ولی با این وجود، روز آخر این دوره و لحظه وداع با یارانی که باهم و در کنار هم، اون لحظه های سخت و طاقت فرسا رو گذروندن ، به نوعی سخت تره و جانکاهتر!... اونایی که  کمی دل نازکترن، گریه میکنن و اونایی که کمی خوددارتر هستن، بغض گلوشون رو فشار میده و اشک تو چشماشون پرده میشه. اونایی هم که تودارن و عادت دارن غصه هاشون رو تو دلشون انبار کنن، اندوه از نگاهشون میباره و لبخندهای  مصنوعیشون بد جوری تو ذوق میزنه ... بازار عکس یادگاری حسابی گرم میشه و شماره تلفنها و آدرسها رد و بدل میشن. همه بهم قول میدن که هیچوقت، همدیگه رو فراموش نکنن و توی دفترهای همدیگه شعر و متن یادگاری می نویسن ...

من خودم در طول زندگیم، چندین بار لحظه سخت وداع رو تجربه کرده ام ... یکیش همین روز آخر دوره آموزشی تو خدمت سربازیه و سخت ترینش اما وداع با بهترین دوست دوران دبیرستان و نوجوانیم بود ... دوستی که با هم مثل برادر بودیم و انگار که یک روح در دو تن!...غالب روزها و اکثر شبها و بیشتر اوقاتِ چهارسال دوره دبیرستان رو با هم و در کنار هم بودیم . خاطرات تلخ و شیرین فراوانی رو با هم تو دفتر ذهنمون ثبت کردیم. خیلیا فکر میکردن ما دوتا واقعاً برادریم ... روزیکه از هم  جدا میشدیم تا اون رهسپار خارج از کشور بشه، برام خیلی سخت بود،  به پهنای صورت، پشت سر مسافر، گریه کردم! ... دو سال تمام دوریش رو با نامه ها و مکالماتِ هر از گاه تلفنی تحمل میکردم تا اینکه پس از دو سال، در فرودگاه، بجای اینکه در دیداری دوباره، رفیقم رو در آغوش بگیرم ، زیر تابوتش رو گرفتم ... کمرم شکست ... روح رفیقم پر کشیده و برای همیشه رفته بود و جسم بی جانش بازگشتی غریبانه داشت ...
... بعدها هم دوباره با عزیزانی وداع کردم ، عزیزانی که جدایی از اونها هم؛ برام سخت بود و جانسوز ...

 در مقاطع مختلف زندگی ِکاری نیز، بدفعات و بدلایل مختلف باید از جمع دوستان و همکاران جدا میشدم، دوستان و همکارانی که روزهای بسیاری رو در کنار هم گذرونده بودیم ، وداع با دوستانم در کارگاههای اجرایی سیستان و نیز از یاران خوبم در امور آب سیستان، بسیار سخت بود و لحظه های اندوهبار جدایی در ذهنم ماندگار...
... نگران نباشید... هنوز خیال ندارم با دوستان خوبم در این پاتوق وداع کنم ، قول میدم تا وقتی اینترنتی باشه و جونی در تنم، در کنار شما خواهم بود و با هم و با کمک هم ، این چراغ رو، روشن نگه خواهیم داشت و درد دلهامون رو تو این پاتوق، خواهیم گفت ... اما موضوعی که باعث شد این مطلب رو برای امروز انتخاب کنم ، اتفاق ِ یک جدایی دیگه تو زندگی کاری منه ، جدایی که اینبار برخلاف سایر دفعات در زندگی کاریم، بخاطر پایان یک پروژه یا رجعت به وطنم نیست، جدایی که اینبار اجباریه و به همین دلیل، توأم با تلخی مضاعف... وداع از دوستانی که قریب به هفت سال در کنارشون بودم و  دوشادوش هم، روزها رو با تلاش و زحمت سپری کردیم و انگار که اعضای یک خانواده بودیم، سخته و دشوار، ولی علیرغم میل باطنیم (و بدلایلی که شاید در آینده و به مرور به برخی از اونا بپردازم)، ناگزیره و محتوم ...
انگار سرنوشت، باز هم  خیالات تازه ای برام داره ... مثل اینکه بازم سوزنبان تقدیر، با عوض کردن مسیر ریل قطارم میخواد من رو توی یه راه جدید امتحان کنه و من که معتقدم :« عَسی اَن تُکرَهوا  شَیئاً وَ هُوَ خَیرٌ لَکُم»، پس با اطمینان، قدم به این راه جدید میذارم و خودم رو به اونی میسپارم که از ورای هر سختی، گشایشی رو وعده فرموده...
چند روز پیش شعر بسیار زیبایی رو دیدم که نتونستم پیدا کنم سراینده ش کیه؟، ولی احساس کردم که بنوعی حال امروز من  و روایت این جدایی رو به زبان سحرانگیز شعر، بیان میکنه... با خودم فکر میکردم اگه خدا استعداد شعر گفتن رو به من میداد و میخواستم برای داستان ِ این جدایی ( و دلایلش ) شعری بگم، یقین دارم که بهتر از این نمیتونستم  :


                      ...

 وقتی نقاب، محور یکرنگ بودن است!
معیار مهرورزیمان، سنگ بودن است!

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلا کدام احمق از این عشق، راضی است

این عشق نیست، فاجعه ی قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش، نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام
 فهمیده ام که خوبِ تو را بد شنیده ام

حق با تو بود، از غم غربت شکسته ام
 بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
...                    
اینجا نقاب ِ شیر، به کفتار می زنند
 منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی، کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود، ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند، مخیّر است 

ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان!
بر جای جای پیکرمان، زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
 در دین ما ملاکِ مسلمان، ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نامشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
این جا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن ِ با درد، فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد، فاجعه است

دیریست رفته اند، امیران ِ قافله
ما مانده ایم غافل ز پیران قافله

این جا دگر باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب، پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم ...


 

 

 

 

* توضیح: متن کامل این مثنوی زیبا در بخش صفحات جانبی وبلاگ، در صفحه ای بنام " وداع " برای علاقمندان بارگذاری شده است.

 

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه