اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩

از همون دوران کودکی، وقتی تازه توی مدرسه با حروف الفبا آشنا میشدم و از همون زمانیکه در سالهای آغازین دوره ابتدایی، در درسی با عنوان " جمله بندی"، یاد میگرفتم که با ترکیبِ کلمات، جمله  بسازم؛ علاقه بسیار زیادی به خوندن و نوشتن داشتم... پدر و مادرعزیزم تعریف میکنن؛ وقتی اول دبستان بودم تابلوی مغازه ها رومیخوندم و وقتی در کلاس دوم ابتدایی به خوندن مجلات و روزنامه ها علاقه نشون میدادم باعث تعجبشون میشدم!...
 با اینکه از همون روزها، به "ریاضی" علاقه زیادی داشتم و عاشق درسهای " تاریخ" و "ادبیات فارسی" هم بودم، ولی یادم میاد که محبوبترین و دوست داشتنی ترین ساعات مدرسه برای من؛ "زنگ انشاء" بود. میدونستم زنگهای انشاء، فرصت مناسبیه که حرفایی که ته دلم بود و بهشون فکر میکردم رو بزنم و مهمتر اینکه کسانی بودند که اون حرفا رو گوش بدن و در موردش اظهار نظر کنن...
 اولین سالی که "درس انشاء" وارد فهرست درسهامون شد سال سوم ابتدایی بود... پیرمردی بسیار دوست داشتنی، معلم کلاس سوم(١) ما بود که متأسفانه سالها پیش شنیدم که فوت کرده اند( روحش شاد)... موضوعات انشای اون سالها خیلی ساده و ابتدایی بودند : « فواید گوسفند را بنویسید!» یا « فصل بهار را تعریف کنید»... یادم میاد یکروز ایشون موضوع انشایی گفته بودند با الهام از همون فواید گوسفند! ... موضوع این بود:« فواید بال را برای پرندگان بنویسید»... یکی از همکلاسیهام  که بچه صاف و ساده ای بود و زبان فارسی رو خوب نمیتونست صحبت بکنه، نوشته بود:« بال چیز مفیدی است. خیلی هم خوشمزه است . ما آن را در صبحانه با سرشیر میخوریم!!. بال فواید زیادی برای انسانها دارد. پس حتماً برای پرندگان هم فایده هایی دارد...». طفلک فکر میکرد منظور از " بال" همون " عسله" ( آخه در زبان ترکی به عسل میگن: "بال")... یادم نمیره که  این موضوع چقدر باعث خنده و تفریح همه ما و از جمله، آقامعلم سالخورده مون شده بود...
کمی بزرگتر شدیم، موضوعات انشامون هم بزرگتر شدند: موضوع ِ « تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟»، معمولاً اولین انشاء شروع هرسال تحصیلی بود... « وقتی بزرگ شدید میخواهید چکاره شوید؟» و  البته موضوع کلیشه ایِ « علم بهتر است یا ثروت؟»...

"زنگ انشاء"، همچنان محبوبترین ساعت من در مدرسه بود. ساعتی که با استفاده از فرصتش، شنیده میشدم و عقایدم رو ابراز میکردم. اینکه دیگران بنشینن و  حرفهای من رو بشنون برای من نهایتِ لذت رو هدیه میکرد... پنجم ابتدایی که میخوندم انشایی نوشته بودم که معلم خوبم(٢) (ایشان هم به رحمت حق رفته اند) بسیار تشویقم کرد و از همون سر کلاس، انشام رو با یادداشتی که در زیر اون نوشته بودند همراه خودم به دفتر مدیر مدرسه فرستادند تا ایشون هم انشا رو بخونن. زنگ تفریح بعدی، موقعی که همراه بچه های مدرسه توی حیاط، به صف ایستاده بودیم تا سر کلاس بریم، آقای مدیر (٣)، اسم من رو از بلندگو صدا کردند تا برم و انشام رو سر صف برای همه بچه ها بخونم... نمی دونین چه حالی داشتم! تمام مدرسه، مستمع حرفام بودند و مخاطبانم خیلی بیشتر شده بود. هیچوقت حس اون روز رو فراموش نمیکنم...
یک روش و رَویه خوبی که اون موقع توی مدرسه هایی که من درس خوندم (در تمام مقاطع تحصیلی)، رواج داشت این بود که انشاء رو باید توی مدرسه و سر کلاس مینوشتیم؛ پس هیچکس نمیتونست از بزرگترش کمک بگیره یا به کتابی مراجعه کنه و هرکسی هرچه مطالعه بیشتری داشت بهتر میتونست از حافظه و البته استعدادش کمک بگیره و هر چی که می نوشت، صددرصد تولید خودش بود و بیان افکار خودش...
توی دوره راهنمایی، در مسابقات مقاله نویسی در سطح استان، نفر اول شدم و علاقه ام به نوشتن (و البته خوندن) روز به روز بیشتر میشد... یک معلم ادبیات (۴) بسیار خوب و برجسته ای داشتیم  که استاد به تمام معنا بود... در ادبیات فارسی و عربی، پایه ما رو چنان قوی کرده بود که من در سالهای بعدی(دبیرستان)، دیگه هیچوقت نیازی به خوندن قواعد فارسی و عربی پیدا نکردم چون همه رو در دوره راهنمایی با بدیع ترین شیوه های آموزشی آموخته بودم. استادمون به طرزی آهنگین و با شعر و نمایش، مطالب رو یادمون میداد و من هنوزم که هنوزه پس از گذشت 27 سال، حروف "جارّ مَجرور" عربی رو فراموش نکرده ام!... این استادمون  هم مثل بقیه، ما رو مجبور میکرد که انشامون رو سر کلاس بنویسیم ولی اجازه خوندنش رو سر کلاس نمیداد، بلکه اونا رو میبرد خونه، میخوند و هفته بعد ورقه ها رو، با نمراتی که با خودکار قرمز روشون نقش بسته بود بهمون پس میداد. پس از چند هفته که نمره بسیار خوب 18 رو به من میداد ، شک کردم که نکنه  ایشون اصلاً انشای من رو نمیخونن و با دیدن اسمم روی برگه، نمره برتر رو به من میدن؟... یه فکری بخاطرم رسید و تصمیم گرفتم شیطنتی بکنم ... ایده اینکار رو هم از یکی از داستانهای "عزیز نسین"(نویسنده شهیر ترکیه ای) وام گرفتم...  توی برگه انشام دو سه سطر اول و دو سه سطر آخر رو در ارتباط با موضوع نوشتم ولی قسمت عمده مطلب و سطور میانی رو به نوشتن مُشتی حرف بی ربط و گزارش فوتبال اختصاص دادم... حدسم درست بود! جناب معلم بزرگوار، انشای منو نمیخوندن! چون این بارهم نمره ام ممتاز بود:  «18» ... موضوع  رو به خودشون گفتم... نگاهی توأم با تحسین و تحیر بهم کرد و از اون روز رَویه شون عوض شد... حالا دیگه میتونستم انشاهام رو سر کلاس برای دوستام بخونم!...
دوره دبیرستان، دوره شور و حال جوانی و عاشق پیشگی بود!. نوشته هام  عمق بیشتری پیدا کرده بودند و حسی شعرگونه توشون موج میزد... دبیرستان ما (فردوسی)، تنها دبیرستان رشته ریاضی  توی شهرمون بود... کتابهای تخصصی ریاضی (جبر، هندسه، مثلثات و...) رو، تو نمای بیرونی دست میگرفتیم تا همه ببینن!... با اینکارمون بیصدا داد میزدیم : « آی ملت ! بدونین ما شاگرد ریاضی هستیم ! » ... با اینکه عاشق درسهای ریاضی بودم ولی بازهم "زنگ انشاء"، محبوب من بود... گاهی برای یک موضوع، دو سه تا انشاء مینوشتم، بهترینش رو برای خودم بر میداشتم و بنام خودم انتشار میدادم و بقیه رو میفروختم ! البته نه در ازای پول، بلکه در ازای کمکهای غیر نقدی! مثلاً یک ساندویچ از بوفه مدرسه ، یک بلیط سینما یا یک مجله کیهان ورزشی!...

شاید باورتون نشه ولی گاهی بعد از خوندن انشام تو کلاس، دبیرمون بنا به درخواست همکلاسیام ، منو مجبور میکرد تمام نوشته ام رو روی تخته سیاه، بازنویسی کنم تا بچه ها هم از روش بنویسن!. ممکنه بگید مگه دستگاه کپی نبود؟... نمی دونم شاید هم بود ولی در دسترس ما نبود. یادمه حتی سؤالات امتحانی رو توی مدرسه ما، با دستگاهی بنام "استنسل" و با هندل زدن تکثیر میکردن!... گاهی وقتا هم بچه ها ازم میخواستن براشون بصورت کاملاً اختصاصی! نامه های عاشقونه بنویسم تا پاکنویس کنن و به اسم خودشون به "جی اِف" هاشون(!) بدن...

دبیر سال چهارم مون (۵)، همه انشاهای دست نویس من رو ازم میگرفت (که حالا هیچکدومش  رو ندارم) و بهم قول داده بود که میخواد اونا رو بعلاوه چند تا از نوشته های خودشون و دیگران، کتاب بکنن... هنوز این اتفاق نیفتاده و اینبار که به شهرمون برم حتماً به دیدار ایشون هم میرم و سراغی ازاون کتاب و حداقل، نوشته های خودم میگیرم... انشاهای اون روزا موضوعات خیلی پیچیده و مبهم ودر عین حال زیبایی داشتند، اکثراً هم یک یا دو کلمه بیشتر نبودند، مثلاً : "تخته سیاه" ، " اشک شمع " ، " ماهی  قرمز" و ...

موضوع انشای امتحان نهایی سال چهارم که سراسری و کشوری بود هیچوقت یادم نمیره. دو تا موضوع بود که به اختیار، یکیش رو باید انتخاب میکردیم و من دومی رو انتخاب کردم ... شعری از اقبال لاهوری بود:
« ساحل افتاده گفت گرچه بسی زیستم -------  هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
   موج زخود رفته ای تیز خرامید و گفت ------  هستم اگر میروم گر نروم نیستم »
این موضوع  و انشایی که نوشتم رو هیچگاه فراموش نمیکنم، چون بالاترین نمره عمرم رو توی درس انشاء، از این موضوع گرفتم : " بیست!"...

...  اولین بار، وقتی 16 سال داشتم یک مطلب طنز ورزشی نوشته بودم که توی مجله هفتگی دنیای ورزش چاپ شده بود و بعدها هم مطالبی از نوشته هام  توی روزنامه های  محلی چاپ میشدن... یکبار هم یادداشتی از من در روزنامه سراسری و پرتیراژ " صبح امروز"، در تاریخ 26/10/78 و در صفحه دوم روزنامه ( که جزء صفحات مهم روزنامه است) منتشرشد... بعدها گاهی این علاقه به نوشتن و البته شنیده شدن، به سمت حوزه های تخصصی عمران کشیده شد و مقالاتی در این مورد نوشتم که در برخی سمینارها ارائه و چاپ شد ...
 اما حالا باز هم برگشته ام به اون  روزهای عشقِ نوشتن!...

... از اینکه حرفام رو گوش میدین و نوشته هام رو میخونین ممنونم و ازاین بابت بهتون مدیونم... شاید اگه روزی برسه که هیچکس، دیگـــــه نوشتــــه هام رو نخونــــه ، مریض و افسرده بشم...

خیلی حرف زدم نه؟... شاید هم  این پست، خیلی خودخواهانه از آب در اومده؟ اگه اینطوره این بار رو به من ببخشید...

 حالا دیگه نوبت شماست... من سراپا گوشم و تشنه شنیدن...
شما چه خاطراتی از " زنگ انشاء" دارید؟


پاورقی:
1- مرحوم ترکمانی
2- مرحوم خان احمد زاده
3- آقای مهرتاش
4- آقای اصغری
5- آقای خاتم نژاد

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه