اینجا چراغی روشن است
در ستیز با تاریکی، تیغ کشیدن چاره نیست؛ چراغی باید افروخت!
نویسنده: کورش شفیعی ایران نژاد - جمعه ٢٧ اسفند ۱۳۸٩

اون قدیما؛ وقتی اسفند از نیمه میگذشت، شهر یک حال و هوای دیگه ای میگرفت، یک شکل دیگه میشد... شادی و طراوت رو میشد تو چهره بزرگ و کوچیک دید... پنجره های خونه ها باز میشدن و هر از گاهی یکنفر رو، پشت پنجره، بالای نردبون در حال تمیـــز کردن شیشــــــه ها میدیدی... فرشهای شسته شده روی لبه دیوارها آویزون میشدن... ماهیهای قرمز کوچولو با تنگهای بلوری  مهمون پیاده روها بودن و سبزه های آراسته همه جا به چشم میومدن...  لبهای مردم میخندید و گره از ابروها باز میشد... خونواده ها، دسته جمعی میرفتن خرید عید، وای که خیابونا چه شلوغ میشد ... آره همه اینا نشونه رفتن زمستون بود، نشونه اومدن بهار... ولی اگه هیچکدوم از این نشونه ها رو هم نمیدیدی ، اون ته دلت که ناخودآگاه سبز و لطیف میشد بهت خبر میداد : « بوی بهار میاد».

ما که از طبقه متوسط جامعه بودیم معمولاً هرسال عید پدرم برامون لباس و کفش نو میخرید، ولی همون موقع هم وقتی کسانی رو میدیدم که چنین امکانی براشون فراهم نیست خیلی دلم میسوخت و تنها کاری که از دستم بر میومد این بود که با کفشهای نو، کمی توی خاکها راه برم تا تازگیش، زیاد تو چشم  نزنه !...
روزای عید برای ما که بچه بودیم دو چیز رو بیشتر تداعی میکرد: یکی رفتن به دیدار بزرگترهای فامیل و تکریم و احترام بیشتر به اونایی که موهاشون سفید شده بود و دومی، گرفتن عیدی : اسکناسهای تا نخورده ای که از لای قرآن بیرون میومد و بوی عید و شربت و شیرینی و آجیل ، همه رو با هم میداد...
سر سفره هفت سین، پدرم قرآن میخوند و دعا میکرد ... مادر بزرگ و مادر و بچه ها، همه سر سفره منتظر مینشستیم ...سبزه و سنگک و سنجد و سیب و سماق و سمنو و سکه ... آینه و شمعدون و تنگ بلور ماهی ... تیک تاک ساعت ... صدای بلند توپ جنگی ... آغــــــاز ســــــــــال هزار و سیصد و ...
از اون دو ویژگی مهم عید، تو روزای کودکی، حالا هر دوتاش گریبان خودم رو گرفته! : اولی؛ برف سفید گذشت زمان که رو موهای شقیقه ام نشسته و دومی؛ انتظار بچه ها و اطرافیان برای گرفتن عیدی از من! ...
...

هنوزم با نزدیک شدن عید، اون حال و هوا هست ولی نه با اصالت و پاکی اونروزا ! ... هنوزم بوی عید میاد ولی کمی تصنعی تر! لبخندها کمرنگ شده و چینهای روی پیشونیا یه کم پیچیده ترن!  باز شدنشون هم مشکل تر... شما رو نمیدونم ولی من یه چهار پنجسالی هست که کمتر شادم. شایدم به همین دلیله که حس میکنم بقیه هم مثل من شادیهاشون از ته دل نیست!... شور و نشاط لازم رو تو جامعه نمی بینم. شایدم هست و چشمای من کم سو شدن! ... لازمه ی شور ونشاط، یه کم هوای آزاده ، خوشبینی به فردایی با افق زیبای توسعه سیاسی و اجتماعی... به دور از هرگونه خودرأیی و خودخواهی و دروغ و انسداد... امید به آینده...

...

امروز برای من به تمام معنا عید بود... آخه تونستم دل چند نفر رو حتی شده برای لحظاتی شاد کنم... یه مدتیه که هر از چندگاهی خداوند بزرگ مددی میکنه و توفیقی دست میده تا در خدمت بچه های بی سرپرست باشم و ذره ای ادای وظیفه بکنم... میگن چنین کارهایی رو باید در خفا انجام داد... درسته ! منهم تا بحال همین کار رو میکردم ولی امروز معتقدم که اشاعه معروف بهتر از مخفی نگهداشتن اونه. من که نیت تبلیغ خودم رو ندارم. امیدوارم شما هم چنین برداشتی نداشته باشین...
گاهی با یکی از مراکز نگهداری کودکان و نوجوانان بی سرپرست هماهنگ میکنم و براشون پیتزا میبرم... حالا چرا پیتزا؟ واسه اینکه فکر میکنم دوستان دیگری(و البته خود سازمان زحمتکش بهزیستی
)، همه جور غذایی برای این عزیزان تهیه میکنند. ولی یک بچه در سن نوجوانی ، طبیعیه که هوای پیتزا هم میکنه! بچه های ما از ما میخوان و ما نازشون رو میکشیم. اونا برای کی ناز کنن؟ از کی پیتزا بخوان؟... گناه اونا چیه که دست سرنوشت، اونا رو در جایی نشونده که بجای آغوش پرمهر پدر و مادر، مجبورن در یک پانسیون با مقررات و دیسیپلین خاص بزرگ بشن بی اونکه بچگی کنن و نازشون خریدار داشته باشه؟...
کاشکی امشب اونجا بودین و میدیدین که این بچه ها، چه برقی تو چشماشون بود و چه اشکی از چشمای من گرفتن؟ اونا هم فرزندای ما هستن، فرزندای همین سرزمین اند. خدا نگهدارشون باشه... خدا کنه همه ما به فکر همنوعامون باشیم، لحظه ای تو ذهنمون بچه های خودمون رو جای اونا بذاریم...  بقدری که مطمئن باشیم در نبود مون، کسی خواهد بود که با فرزند ما  هم مهربونی کنه...

...

پیشاپیش برای همه شما عزیزان، و برای تمام مردم این مرز و بوم ، از درگاه احدیتش (که احدی را از درگاهش نا امید پس نمیفرسته) آرزوی سالی توأم با سلامتی جسم و روح، و خوشبختی و موفقیت روز افزون مسئلت میکنم. برای این ملک و میهن نیز سالی سرشار از نشاط و تعالی آرزو دارم . برای خود و خانواده ام نیز آرزوی سلامتی و خوشوقتی میکنم. امسال برای من با سالهای گذشته اندکی تفاوت داره. تولدی دوباره در راهه. پس از سالها مداومت در یک مسیر کاری، امسال در شغل و کاری دیگر خواهم بود و مسیری جدید را خواهم پیمود. از شما هم التماس دعای خیر خواهم داشت:

 


یا مقلب القلوب والابصار ( ای دگرگون کننده قلبها و دیده ها)
قلب ها و دیدگانمان پرشده از تاریکی و سیاهی گناه...
با دل تو را می خوانیم و درعمل نافرمانیت می کنیم...

یا مدبراللیل والنهار ( ای تدبیر کننده شبها و روزها)
تدبیر شب وروزمان را به دست هوای نفس
داده ایم...
و او هرچه اراده کند فرمانش می بریم...
و دریغ از یک ذره مقاومت...

پس
...


یا محول الحول والاحوال ( ای تغییر دهنده حالات)
در آستانه ی این سال جدید...
اگر چه می دانیم که بدیم ...
اگر نیستیم آن بنده که تو می خواهی ...

اما...!

حول حالنا الی احسن الحال ( حال و روزگار مارا به بهترین حالها تغییر بفرما)
که تنها تویی توانا بر همه ی کارها

نوروز و هر روزتان خوش

کورش شفیعی ایران نژاد
دهۀ چهارم زندگی را پشت سر گذاشته ام... یعنــی بعبارتــــــــی کم کم داره چل چلی جوونیم تموم میشه! ... فوق لیسانس عمران آب هستم و نزدیک دو دهه سابقه اجرائی دارم که بیشترش، مدیریت در برخی پروژه های صنعت آب کشورمون؛ ایران عزیزه!... ضمناً چند واحدی هم در گروه عمران یکی از واحدهای دانشگاهی تدریس میکنم... تُرکم و اهل آذربایجان، ولی اعتقاد دارم که اول، ایرانیم و این شاید از اسم و فامیلم معلوم باشه! و یا از اسمی که برای پسرم انتخاب کردم: "بردیا"! ... علاقه به سیاست و مسائل اجتماعی دارم و در این حوزه ها فعالم... اینکه کدوم وری هستم حتماً از مطالب وبلاگم مشخص خواهد شد... عاشق ادبیات و تاریخم! اصلاً یه جورائی میشه گفت از همه ژانرها خوشم میاد! فیلم هم دوست دارم و البته ورزشکارم و علاقه مند به اکثر رشته ها از جمله فوتبال و تنیس و ...! من یک استقلالیم ولی برای قرمزها هم احترام قائلم. من ... من فکر میکنم خیلی حرف واسه گفتن دارم...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :


من ماه میبینم هنوز این کور سوی روشنو... انقدر سوسو میزنم شاید یه شب دیدی منو... هرجا چراغی روشنه از ترس تنها بودنه... ای ترس تنهائی من؛ اینجا چراغی روشنه