خاتم گمشده !

دکتر "الهی قمشه ای" روایت می کند:
قصه چنین است که سلیمان، انگشتری داشت که اسم اعظم الهی بر نگین آن نقش شده و سلیمان به دولتِ آن نام، دیو و پری را تسخیر کرده و به خدمت خود در آورده بود، چنانچه برای او قصر و ایوان و جام ها و پیکره ها می ساختند. این دیوان، همان لشکریان نفسند که اگر آزاد باشند، آدمی را به خدمت خود گیرند و هلاک کنند و اگر دربند و فرمان سلیمانِ روح آیند، خادم دولتسرای عشق شوند.
روزی سلیمان انگشتری خود را به کنیزکی سپرد و به گرمابه رفت . دیـــوی از این واقعه با خبـــر شد. در حال خود را به صورت سلیمان در آورد و انگشتری را از کنیزک طلب کرد. کنیز انگشتری به وی داد و او خود را به تخت سلیمان رساند و بر جای او نشست و دعوی سلیمانی کرد و خلق از او پذیرفتند (چرا که از سلیمانی، جز صورتی و خاتمی نمی دیدند) و چون سلیمان از گرمابه بیرون آمد و از ماجرا خبر یافت، گفت سلیمان حقیقی منم و آنکه بر جای من نشسته، دیوی بیش نیست. اما خلق او را انکار کردند و سلیمان که به ملک اعتنایی نداشت و درعینِ سلطنت، خود را " مسکین و فقیــــــر " میدانست، به صحرا و کنار دریا رفت و ماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست و جـــام جــــم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد؟ 

اما دیو چون به تلبیس و حِیَل بر تخت نشست و مردم انگشتری با وی دیدند و مُلک بر او مقرر شد، روزی از بیم آنکه مبادا انگشتری بار دیگر به دست سلیمان افتد، آن را در دریا افکند تا به کلی از میان برود و خود به اعتبار پیشین بر مردم حکومت کند . چون مدتی بدینسان بگذشت ، مردم آن لطف و صفای سلیمانی را در رفتار دیو ندیدند و در دل گفتند:

که زنهار از این مکر و دستــــــــــان و ریو
به جــــــــــای سلیمان نشستن چو دیو

و بتدریج ماهیت دیو بر خلق آشکار شد و جمله دل از او بگردانیدند و درکمین فرصت بودند تا او را از تخت به زیر آورند و سلیمان حقیقی را به جای او نشانند.

  به گفته ی حافظ :
اسم اعظــم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیَـل ، دیو سلیمـــــان نشود

 و به زبان مولانا :
خلق گفتند این سلیمــــــان بی صفــــــاست
از سلیمان تا سلیمـــــــــان فرق هـــــــــاست

و در این احوال ، سلیمان همچنان بر لب بحر ماهی می گرفت. روزی ماهی ای را بشکافت و از قضا، خاتم گمشده را درشکم ماهی یافت و بر دست کرد .
سلیمان به شهر نیامد، اما مردم از این ماجرا با خبر شدند و دانستند که سلیمان حقیقی با خاتم سلیمانی، بیرون شهر است. پس همه از شهر بیرون آمدند تا سلیمان را به تخت باز گردانند.
------------------------------- 
پی نوشت 1:  ماه هرگز پشت ابر نمی ماند... بالاخره روزی توده مردم نیز، سلیمانِ تقلبـــــی را تشخیـــــص دادند...  بالاخره روزی سلیمان واقعی، نگین انگشتر خاتم را از اعمـــــــــــاق دریا و از دل صـــــــدف صید می کند.
پی نوشت 2: این پست قبلاً در خردادماه نود در همین وبلاگ منتشر شده بود. 

/ 0 نظر / 47 بازدید