43 هم آمد!!

بالاخره 43 سالگی هم آمد! خدا را شکر؛ همۀ ملت، حداقل از یک منظر سال خوبی را پشت سرگذاشتیم... سالی که با صبر و تلاش و تدبیر، امیدهایمان دوباره زنده شد!... هرچند هنوز، بسیار زمان باید تا بتوان اوضاع نابسامان کنونی را دوباره بسامان نمود!
 اینطور که معلوم است؛ با توجه به تغییرات بوجود آمده در سطوح مدیریتی دولت و بازگشت عقلانیت و اعتدال به جامعه، منهم  باید دورۀ دیگری را در زندگی کاریم تجربه کنم!...
ار همۀ  دوستان مهربانم که همیشه به این حقیر لطفی وافر داشته اند سپاسگزارم و قدردان محبتهای یکایک شما هستم. در این پستِ "جشن تولد"، دو مطلب که بسیار دوست میدارم را با شما عزیزان به اشتراک میگذارم.
ابتدا یک شعر نوستالژیک و سپس قسمتی عبرت آموز از یک نامه:

شعری از "گلچین گیلانی": 

پا به پای کودکی هایم بیا 
کفش هایت را به پا کن تا به تا
قاه قاه خنده ات را ساز کن 
باز هم با خنده ات اعجاز کن
پا بکوب و لج کن و راضی نشو 
با کسی جز عشق همبازی نشو
بچه های کوچه را هم کن خبر 
عاقلی را یک شب از یادت ببر
مادری از جنس باران داشتیم 
در کنارش خواب آسان داشتیم
یا پدر اسطورۀ دنیای ما
قهرمان باور زیبای ما
قصه های هر شب مادربزرگ 
ماجرای بزبز قندی و گرگ 
غصه هرگز فرصت جولان نداشت 
خنده های کودکی پایان نداشت
هرکسی رنگ خودش، بی شیله بود 
ثروت هر بچه؛ قدری تیله بود
ای شریک نان و گردو و پنیر ! 
همکلاسی ! باز دستم را بگیر
مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست 
آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟
حال ما را از کسی پرسیده ای؟ 
مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟
حسرت پرواز داری در قفس؟ 
می کشی مشکل در این دنیا نفس؟
سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ 
رنگ بی رنگی اسیر رنگ نیست ؟
رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟  
آسمانِ باورت مهتابی است ؟
هرکجایی, شعر باران را بخوان
ساده باش و باز هم کودک بمان
باز باران؛ با ترانه  گریه کن ! 
کودکی تو ، کودکانه گریه کن!
ای رفیقِ روز های گرم و سرد 
سادگی هایم به سویم باز گرد!

قسمتی از نامۀ "بابا لنگ دراز" به "جودی اَبوت":

« جودی! کاملاً با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقۀ دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افقِ دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدر خسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگر هم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند!
دیر یا زود، آدم پیر و خسته می شود؛ در حالی که از اطرافِ خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگیِ بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد.... 
جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود.
پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوشِ زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم...» 
------------
پی نوشت1:
23 مهر (15 اکتبر) روز جهانی "عصای سفید" را به همۀ روشندلان عزیز (بویژه دو دوست عزیز روشندلی که اخیراً به جمع دوستان این وبلاگ پیوسته اند) تبریک میگویم. 
پی نوشت2:
اینهم اولین عکس 43 سالگیم! و یکی دیگه اینجاست!
پی نوشت3: 
لطفاً کماکان؛ نظرات و پیامهای خودتان را برای پست قبلی (ترجیح مصلحت بر تعصب!)که موضوع داغ روز است نیز ارسال فرمایید/متشکرم 

/ 0 نظر / 60 بازدید