بیصداتر از سکوت!

... یادتون هست که گفتم در معارفه و اولین حضورم در کارگاه باهو کلات، مدیرمون هم بود و قرار بود یکی دو روز بمونه؟... لحظه رفتن ایشون از کارگاه و تنها ماندن من با پرسنل و نیروهای جدید کارگاهیم، از صحنه هاییه که اصلاً فراموش نخواهم کرد... وقتی که خودروی ایشون در محوطه کارگاه به قصد بازگشت به حرکت در اومد و هر لحظه دورتر میشد، میخواستم دنبالش بدوم، میخواستم فریاد بزنم که وایسا، اشتباه کرده ام! من نمیخوام بمونم! ... منهم میخوام با شما برگردم!... ولی غرورم اجازه نداد! ایستادم... فریــاد نزدم ... ساکت ماندم و آرام:
  بیصداتر از سکوت! ... این ترانه ی روانشاد " ناصر عبداللهی"  رو بارها گوش کرده بودم، از حفظ بودم و بارها در خلوتم ترنم میکردم:

 نتوان گفت که این قافله وا می ماند 
خسته و خفته از این خیل جدا می ماند
این رهی نیست که از خاطره اش یاد کنی 
این سفر، همره تاریخ به جا می ماند
دانه و دام در این راه فراوان اما 
 مرغِ دل سیر، ز هر دام رها می ماند
می رسیم آخر و افسانه ی وا ماندن ما 
همچو داغی به دل حادثه ها می ماند
بی صداتر ز سکوتیم ولی گاهِ خروش 
 نعره ماست که در گوش شما می ماند
بروید ای دلتان نیمه، که در شیوه ی ما 
مَرد با هرچه ستم هرچه بلا می ماند

....

اگه سرتون رو درد آوردم و مطلبم طولانی شد عذر میخوام... اینا رو باز هم بعنوان قطره ای از دریا گفتم تا اون دسته از منتقدانم که حتی با وجود رفتنم از محل کار اخیر، بی پروا فتوا میدن که "فلانی" اگه پیشرفت کرد و به پُست و مسؤلیتهای مهم رسید بخاطر چی و چی بود، اندکی انصاف پیشه کنن و بدونن که :
« ما از آن سودن و نیاسودن؛  سنگ زیرین آسیاب شدیم » ....

-------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:
شرح عکس: سال ١٣٨٠- بلوچستان- کارگاه باهوکلات - با لباس محلی

 

 

/ 0 نظر / 26 بازدید