آخرین نماز علی

حَیَّ عَلَی الصّلاة... این آوایی بود که در سحرگاه نوزدهم رمضان، در شب های قدر، لیالی نزول قرآن؛ همچون تمامی سحرگاهان در فضای سرد و مرموز کوفه طنین انداخت...حَیَّ عَلَی الصّلاة...
علی(ع)؛ خسته از سفرشبانه اش به خرابه های کوفه، خسته از کشیدن بار طعام به منازل ایتام، پس از نجواهای غریبانه اش در چاه، با قدم هایی استوار - به استحکام روزهای بدر و اُحد- به سوی مسجد کوفه حرکت میکند، غازهای مهربان خانه مانع می شوند، التماس میکنند، ولی ... باید رفت...

کوچه ها خاموش و تاریکند! کوچه های کوفه - این شهر بی وفایان تاریخ- چه غم غریبی دارد!
کوچه ها به چه می اندیشند؟ به تولد نور ولایت در خانه خدا؟ به مولود کعبه؟ به اولین نماز اسلام دوشادوش پیامبر؟ به ذوالفقار؟ به بدر؟ به اُحد؟ به خاک نشاندن عمربن عبدود؟ به در هم شکستن دروازه های خیبر؟...
کوچه ها به چه می اندیشند؟ به مظلومیت اول مظلوم عالم؟ به سوگواری یاس کبود؟ به صبر؟ به سکوت؟...
کوچه ها به چه می اندیشند؟ به عدالت؟ به شجاعت؟... نه!... کوچه های کوفه سالهاست که به اینها می اندیشند!... پس این غم غریب چیست که فضا را چنین سنگین و نفس ها را درسینه حبس نموده است؟... غم فراق است؟... علی مسافر است؟...

قَد قامتِ الصَّلاة... قَد قامتِ الصَّلاة... یاران علی به علی اقتدا کرده اند... صفوف نماز فشرده و بهم پیوسته است... صدای دلنشین علی در مسجد طنین انداز: الحمدلله رَبّ العالَمین، اَلرّحمن الرَّحیم، مَالکِ یَوم الدّین...
پدر خاک، آنکه نخستین بار در خانه خدا، قدم بر خاک گذاشت، باز هم در خانه خدا، در محراب عشق، برای آخرین بار، سر بر خاک و قدم بر افلاک میگذارد...
فرشته ها و ملائک به زمین آمده اند... شب قدر است... وَ تَنَزَّلُ المَلائکَةُ وَ الرّوح فیهَا...
عالم و آدم به علی اقتدا کرده اند... فرشتگان از این اقتدا مسرورند و به آن میبالند. تولی به ولایت عشق، مباهات هم دارد... السّابقونَ السّابقون اولئکَ المقرّبون...
علی، این مرد نامتناهی به رکوع می رود... سُبحانَ ربِیَّ العظیمِ وَ بِحَمده... گدای مسکین، چشم بر نگین پادشاه دوخته تا زکات از امیر مؤمنان بستاند... نخلهای کوه پیکر کوفه، به اقتدای اسدالله در حال رکوعند!... یا نه!...  بار سنگین فراق، قامتشان را کمانی کرده است!...
و حال نوبت سجود است... سُبحانَ ربِیَّ الاَعلیَ وَ بِحَمدِه... شمشیر نفاق، تیغ ظلم و تحجّر و جهل، فضای محراب را میشکافد، آسمان می غرّد، ابرها خون میبارند... فُزتُ وَ رَبِّ الکَعبه ... به خدای کعبه رستگار شدم...

-----------------------------------------------------
پی نوشت:
این متن رو در رمضان سال 1379 نوشته بودم که تاکنون در طول این سالها در 2 نشریه به چاپ رسیده ... به مناسبت این شبها؛  پست اخیر رو در این نشریه مجازی، بی کم و کاست بازنشر کردم... شاید اگه امروز دوباره این مطلب رو مینوشتم، در بعضی قسمتهای متن تغییراتی ایجاد میشد و یا قسمتهایی رو بهش اضافه میکردم ولی ترجیح دادم به همون شکل اولیه منتشر بشه و اگه حرف تازه ای هم هست فعلاً توی دلم نگهش دارم! ...
از شما دعوت می کنم از اینجا،  نوایی دلنشین و پرمعنا رو گوش دل بسپارید... التماس دعا...

 

/ 0 نظر / 9 بازدید