کلبۀ آرزوها

تنها بازماندۀ یک کشتی شکسته، توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد. او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا نجات یابد. ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد...
پس از مدتی ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک با الوار باقیمانده از کشتی بسازد و از خود و وسایل اندکش محافظت کند... روزی پس از آنکه از جستجوی غذا بازگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت. دود به آسمان رفته بود، بدترین اتفاق ممکن رخ داده بود. آزرده و اندوهگین فریاد زد: «خدایا! چگونه توانستی با من چنین کنی؟»
صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می‌شد از خواب برخاست. کشتی می‌آمد تا نجاتش دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: «چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟» . آنها در جواب گفتند: «ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیم!»...

آسان می‌توان دلسرد شد هنگامی که بنظر می‌رسد کارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امید را از دست داد زیرا خدا در کار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج...
هربار که کلبۀ آرزوهایمان در حال سوختن بود به یاد داشته باشیم که شاید این، علامتی باشد برای فرارسیدن لطف خداوند از میان اقیانوس بیکران رحمتش.

/ 0 نظر / 62 بازدید