دلِ تنگم!

نه!...

خدای مهربان من! این قرار ما نبود!...

قرار نبود که مرا با اینهمه غصه و دردِ پنهان، تنهایم بگذاری! گفتی: خوب باش، مهربان باش، جوانمَرد باش!

ولی... انگار خودت فراموش کرده ای مهربان باشی!... خدای من! خدای دلشکستگان! مگر نگفتی که درون دلهای شکسته ای؟! پس کجایی؟! دلی شکسته تر از این میخواهی؟!... نجواهای غریبانه ام را، بغضم را، هِق هِقم را نمی‌شنوی؟ از شنیدن صدای استغاثه ام خسته نشدی؟ یا غیاثَ المُستَغیثین!...

دیگر چه بگویم؟ دیگر به چه زبانی التماسَت کنم؟!...

ای "بخشنده مهربان" من! نمی‌خواهی ببخشی و مهربانی کنی؟!!...

دستم به دامانت ای مهربان خدایم!... صدایت میزنم؛ بشنو صدایم...

کفر نمی گویم ولی... خسته ام... از آزار این دنیا؛ دلشکسته ام.

حالم خوش نیست! حالم را خوب کن ای « مُحَوّل الحَولِ وَ الاَحوال »...

جسم سالم و عزت فراوانم داده ای... شُکر !... ناشکری نمی کنم ولی...

آخر بنده ات جز تو به درگاه چه کسی پناه بَرد؟ جز تو از چه کسی یاری بجوید؟ جز خانه پر مهرت به کدامین خانه و درگاه دخیل بر بندد؟

جگرم می‌سوزد! نمی دانم... شاید راه را گم کرده ام!. شاید همه در غلطم که میپندارم: « حق من این نبود! »...

ولی ای پناه من :

گر برانی و گَرَم بنده ی مخلص خوانی

روی نومیدیَم از حضرتِ سلطانی نیست


کورش شفیعی ایران نژاد /۱۴ تیرماه ۹۷


🔹پی نوشت :

-----------------

خار خندید و به گل گفت سلام

و جوابی نشنید!

خار رنجید ولی هیچ نگفت

ساعتی چند گذشت

گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی نزدیک آمد

گل سراسیمه ز وحشت افسرد

لیک آن خار در آن دست خلید

و گل از مرگ رهید

صبح فردا که رسید

خار با شبنمی از خواب پرید

گل صميمانه به او گفت سلام...


گل اگر خار نداشت

دل اگر بی غم بود

اگر از بهر كبوتر قفسی تنگ نبود

زندگی

عشق

اسارت

قهر و آشتی

همه بی معنا بود


شعر پی نوشت از : فریدون مشیری



/ 0 نظر / 55 بازدید