دلآشوب!

امشب خیلی دلم گرفته بود... نمی دونم چرا، ولی ته دلم آشوبی به پا بود... یه جورایی احساس میکردم دلم پُره و غصه دارم. یه بغض سنگینی توی دلم لونه کرده و قلبم رو، فشار میداد...
مثل بقیه مواقعی که این حالت بهم دست میده، دست به دامن اونی شدم که یاد و ذکرش موجب "تَطمَئنُّ اْلقُلوب" میشه ... و البته؛ مثل همیشه آروم تر شدم بعد ازینکه الطاف بیکرانش رو تو ذهنم چندباره مرور کردم... یکی دو روزی بود که روزی چند ساعت روی نوشتن یک پُست جدید برای وبلاگ کار میکردم. موضوع جالبیه ولی خیلی تا حالا روش فکر کردم و ازم وقت گرفته. مطلب تقریباً تموم شده و فقط جمعبندی نهایی و ویرایشش مونده ولی به دلیل همین آشوبی که تو دِلمه نتونستم کاراش رو تموم کنم و اونو منتشر بکنم. بمونه برای یه وقت دیگه و بقول معروف: « شاید وقتی دیگر» ...

توی همین  اوضاع و احوال بودم که تلفن همراهم زنگ زد. شماره مال سیستان بود. گوشی رو ورداشتم و با شنیدن صدای اونور خط، دلم باز شد. صدای مهربون " حاجی محمدعلی کیخا" بود. پیرمردی دوست داشتنی که قبلاً هم، توی همین وبلاگ ازش یاد کرده بودم.
" کربلایی کیخا" ، کدخدا و ریش سفید روستای " پشت دشت" از توابع زابل در سیستان و بلوچستانه... اون موقع،" کربلایــــی" بود و حالا خوشحالم که "حاجـــــی" هم شده. پیر مردی بغایت دوست داشتنـــــی که اندازه پدربزرگهای مرحـــوم و نداشته ام، دوستش دارم. پیر مـــردی با ایمان و خوش چهره و مهربون، با محاسنی کاملاً سپید و چهره ای نورانی...
 موقعی که تو سیستان کار میکردم، بواسطه موقعیت شغلی که داشتم این افتخار نصیبم شد که به مردم شریف اون خطه خدمت بکنم و عجبا که اون مردم نجیب ( و ازجمله کربلایی کیخا) خدماتی رو که من و امثال من در قالب وظیفه انجام دادیم، فراموش نمیکنن و هر از چندگاهی  مثل امشب، یادی از من میکنن و با احوالپرسی شون ، ضمن یادآوری خاطرات گذشته، دلم رو صیقل میدن... اعتراف میکنم که امشب خیلی به صدای حاجی نیاز داشتم. وقتی صداش رو شنیدم، اشک تو چشام حلقه زد و آخر سر و موقع خداحافظی، از تهِ تهِ دل بهش گفتم :« حاجی! التماس دعا ...»...

یاد یک خاطره از "کربلایی کیخا" افتادم، موضوع مال ده سال پیشه : یک روز  توی فرودگاه زاهدان و توی سالن ترانزیت، روی صندلی نشسته بودم. داشتم میرفتم ارومیه برای مرخصی... همینطور که اطراف رو نگاه میکردم و منتظر اعلام پروازبودم، دیدم " کربلایی محمدعلی کیخا"، با اون صورت زیبا و چهره نورانی و دلنشینش از سرویس بهداشتی سالن اومد بیرون... آستین پیراهنش تا آرنج، بالا بود و دستار سفیدش روی سرش نبود. فهمیدم که وضو گرفته و داره آماده میشه برای نماز... اون من رو نمی دید ، نزدیکتر که اومد قطرات آبِ وضو رو روی محاسن سفیدش میدیدم. به ایمانش ایمان داشتم. فرصت رو غنیمت دونستم. سریع از جام پا شدم و به سمتش حرکت کردم. تندتند راه میرفتم تا قطرات مطهر آب ِ وضو از روی محاسنش خشک نشه... سلامی کردم و اون به عادت دیرینه من رو تو آغوشش گرفت. صورتم رو به محاسنش مالیدم و خنکی قطرات آب رو  همراه با بوی خوش محاسن ِ نرم و سفیدش، روی صورتم احساس کردم. دلم آرامش گرفت... داشت میرفت کربلا...»...

هنوزم پس از ده سال؛ اون لحظه رو از یاد نمیبرم... لحظه ای به یادماندنی و نورانی...

/ 0 نظر / 9 بازدید