راه حل دستوری!

به نظرم این جناب "شاه عباس" آدم خیلی بیکاری بوده که به جای رسیدگی به امورات مملکت و مشغول شدن به "حریم سلطان" و از این جور سرگرمیها؛ به استناد داستانهای فولکلور ننه جونِ ما، لباس مبدّل میپوشیده و همراه با "الله وردی خان وزیر" بصورت ناشناس راهی گوشه و کنار مملکت میشدن تا ببینن اوضاع چطوره و اینجا و اونجا چه خبره؟
میگن یک روزی از همون روزها و البته در ایامی که اوضاع اقتصادی و معیشتی ملت، رو به راه نبوده و بجای اینکه کفاشها و کفش دوزها بتونن سفر حج برن، این پینه دوزا بودن که بار و بندیل سفر خانۀ خدا رو میبستن و مشرّف میشدن؛  شاه عباس و وزیرش با لباس درویشی، هنگام غروب از کنار خونۀ جوانکی رد میشدن که بساط میهمانی و سور و سات پهن کرده بود و همۀ رهگذران رو اطعام میکرد. شاه عباس و وزیر هم از روی کنجکاوی وارد خونه میشن و پس از صرف چای و شیرینی و شام ، از جوانک صاحب سفره میپرسن که تو چه کاره ای و چرا این میهمانی رو برپا کرده ای؟...
جوانک پاسخ میده که: ای درویش! من شغلم سقائیه و از صبح تا غروب آب میبرم درِ خونه ها و میفروشم و با پولش هر روز غروب این بساط و سفره رو پهن میکنم تا رهگذرا و همسایه ها ازش استفاده کنن!... درویش به پسره میگه خوب اگه فردا، شاه این شغل رو قدغن کنه میخوای چیکار کنی؟... جوانک جواب میده: خب بکنه! بالاخره کار دیگه ای انجام میدم ولی این بساط باید تو خونۀ من پابرجا بمونه!...
شاه عباس وقتی بر میگرده به قصر، دستور میده جارچی ها جار بزنن که از فردا شغل سقّائی در مملکت ممنوع شده و هیچکس حق نداره سقائی بکنه!... غروب روز بعد دوباره شاه عباس و الله وردی خان وزیر با لباس درویشی از کنار خونۀ جوانک سقا رد میشن و میبینن که ای بابا! بازهم مهمونی به راهه و مردم توی این خونه در رفت و آمدند... اونا هم وارد خونه میشن و جوانک به محض دیدن درویش و  همراهش میگه: پدرجان! مثل اینکه زبونت فال بوده ! از امروز شاه عباس سقائی رو ممنوع کرده... درویش میپرسه پس تو امروز چیکار کردی و  چطور این بساط رو دوباره راه انداختی؟... جوانک هم جواب داد که امروز رفتم و آب حوض کشیدم و پول در آوردم... شاه عباس این بار وقتی به قصر برگشت دستور داد که از فـــــــــردا شغــــــل "آب حوض کشی" هم ممنوع اعلام بشه ولی فردای اونروز غروب؛ در بازدید درون شهریِ خودش با لباس مبدل، بازهم بساط سور و سات پسرک رو پابرجا دید!...
خلاصه سرتون رو درد نیارم که این فعل و انفعال جندین و چند روز ادامه داشت و چندین و چند شغل ممنوع اعلام شد و بازهم بساط پسرک برپا!... 
بعد از یکهفته شاه عباس به وزیر دستور داد تا سربازها رو بفرستن و جوانک رو به عنوان نگهبان قصر استخدام کنن و باهاش قرارداد ببندن و یک شمشیر هم بهش بدن... غروب که نوبتِ کاری پسرک تمام شد و میخواست که برای استراحت به منزل بره به پیشکار شاه مراجعه کرد و مزدش رو طلب کرد که پیشکار اعظم بهش جواب داد: زکی! این شغل دولتیه و حقوق رو ماهانه و سر برج میدن و باید تا آخر این ماه برای دریافت مواجبت صبر کنی!...
غروب همون روز شاه عباس و الله وردی خان وزیر وقتی در هیئت درویشی و با اطمینان از عدم برگزاری مراسم از کنار خانۀ جوانک رد میشدند با کمال تعجب، مثل روزهای قبل بساط را برپا دیدند!... وقتی درویش از جوان سؤال کرد؛ پسرک ماجرا را تعریف کرد و ادامه داد: منهم هنگام غروب شمشیر نگهبانی را فروختم و یک شمشیر چوبی به جایش گذاشتم و با آن پول، بساط امشب را گستراندم تا فردا چه شود!... 
شاه عباس که از سماجت پسرک به تنگ آمده بود، فرداروز نقشه ای طرح کرد و  وقتی یک دزد را به نزدش آوردند تا او را مجازات کند، با علم به چوبی بودن شمشیرِ پسرکِ نگهبان، دستور داد تا نگهبان بیاید و انگشتان دزد را با شمشیر قطع کند!... جوانک نگهبان اصرار میکرد که: قبلۀ عالم! بهتر است دستور دهید که تحقیق بیشتری انجام شود و به نظر نمی آید این یارو دزد باشد و از شاه اصرار که: بزن! شمشیر را بزن!...
جوانک دست به قبضۀ شمشیر برد و فریاد زد: ای خدا! از تو میخواهم اگر این شخص دزد نباشد شمشیر من را به چوب تبدیل کنی! ... و چون شمشیر از نیام برکشید از چوب بود!...
شاه عباس که دیگر از لجاجت بی دلالت با پسرک درمانده بود، او را به حال خود رها کرد و حتی مقداری نیز از خزانه به او پاداش داد تا به خوشی  روزگار بگذراند!...

حالا به نظر میرسه این همون حکایتِ رفتار و منش مسئولان اقتصادیِ جمهورِ ماست!... حالا که با روشهای دستوری و بدون پایۀ علمی، با عدم بهره گیری از کارشناسان و دلسوزان متخصص ولی غیرهمسو، با لجبازی و خودمحوری و خود برتر بینی؛ اسبِ پرنده و سرکشِ تورم و گرانی را مهار ناشدنی یافتند، او را به حال خود واگذاشته اند تا قیمت ارز، طلا ، مسکن، خودرو، حاملهای انرژی، مرغ، گوشت، لبنیات، نان، میوه و قس علیهذا؛  به پرواز بی انتهای خود همچنان ادامه دهد!... تا فردا چه شود!...

/ 0 نظر / 28 بازدید