یوسف دلها

نشسته غرق تماشــــایِ شیعیانِ خودش
کســی نیامده جز او ســـرِ قــــرار خودش
چه انتظار غریبی است اینکه شب تا صبـح
قنوت بگیرد کســـی به انتظـــــــار خودش 

بنمای رخ که خلقی واله شوند و حیران
بگشای لب که فریـــاد از مرد و زن بر آید 

/ 0 نظر / 28 بازدید