وداع!

                      ...

 وقتی نقاب، محور یکرنگ بودن است!
معیار مهرورزیمان، سنگ بودن است!

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلا کدام احمق از این عشق، راضی است

این عشق نیست، فاجعه ی قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش، نیست بودن است

حالا به حرف های غریبت رسیده ام
 فهمیده ام که خوبِ تو را بد شنیده ام

حق با تو بود، از غم غربت شکسته ام
 بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
...                    
اینجا نقاب ِ شیر، به کفتار می زنند
 منصور را هر آینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی، کس نمی شود
حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود، ماندنمان عاقلانه نیست

ما می رویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند، مخیّر است 

ما می رویم گرچه ز الطاف دوستان!
بر جای جای پیکرمان، زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
 در دین ما ملاکِ مسلمان، ابوذر است

ما می رویم مقصدمان نامشخص است
هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
این جا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم ماندن ِ با درد، فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد، فاجعه است

دیریست رفته اند، امیران ِ قافله
ما مانده ایم غافل ز پیران قافله

این جا دگر باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب، پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم ...


 

 

 

 

* توضیح: متن کامل این مثنوی زیبا در بخش صفحات جانبی وبلاگ، در صفحه ای بنام " وداع " برای علاقمندان بارگذاری شده است.

 

/ 0 نظر / 6 بازدید